کنکوردادن قیمتش بالا بود!

نبود! پول نبود. مایه تیله‌های بابا خرج می‌شد که صبح و ظهر و شب نان بخوریم. صبح‌ها نان خشک می‌خوردیم، باچایی شیرین، نه نمی‌چسبید! فقط شکم سیر می‌کردیم که خزانه‌مان قار و قور نکند و آبرومان نرود. مامان می‌گفت این بچه کنکور دارد، باید خورد و خوراکش خوب باشد مرد...!
 مرد اما جواب نمی‌داد. بابا می‌گفت خودم را که نمی‌توانم بکشم، ندارم، اصلا کی ترک تحصیل می‌کنی تو!؟ ما آرام می‌شدیم، من و مامان، می‌گفتم خداراشکر سیر می‌شویم، حالا درس می‌خوانیم غول بی شاخ و دم هوا نکرده‌ام که کم زور باشم...!

شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰

توی این اوضاع، کتاب تست خریدن، قرتی بازی بود. علی می‌گفت تو را چه به کنکور دادن؟ کتاب قطور خواندن مغز می‌خواهد فیلسوف خان! کنکور دادن قیمتش بالا بود، مثل نامش توی خانه‌مان.
من مغزم شب‌ها انگار بیشتر کار می‌کرد، امتحان نهایی‌هایمان را هم شب‌ها از بر می‌کردم، خط به خطش را، دقیقا  واو به واوش.
خانه‌مان که خانه نبود، به قفس بیشتر می‌آمد، شب‌ها کسی حق لامپ روشن کردن نداشت، جغدشان انگار من بودم، توی انباری درس می‌خواندم. کفش پتو پهن می‌کردم، خنکی انباری خواب از سرم می‌برد، کتاب سبک می‌شد به خیالم، یاد گرفتنش آسان می‌شد. خیلی آسان، فقط گاهی شب‌ها دلم آن‌قدر می‌خواست بخوابم که گریه‌ام می‌گرفت، گیر می‌کردم که بخوابم یا درس بخوانم...خواب شاید آرامم می‌کرد، استرس کنکور اما مگر می‌گذاشت؟!
علی می‌گفت برو از کتابخانه کتاب بگیر، کتاب‌های تستش اما مال دوره قاجار بود از کهنگی، به خیالم هیچ به دردم نمی‌خوردند...! نرگس سلطانی کتاب تست داشت، هرکدامشان را خدا تومان خریده بود، نمی‌خواند اما، مغزش نمی‌کشید، معدل سیزده‌اش او را از درس خواندن فراری می‌داد، امکاناتش گوشه اتاق خاک می‌خوردند، راست راستکی خاک می‌خوردند.
بهش گفتم درس‌ها را یادش می‌دهم، مثل یک معلم خصوصی، ساعتی مفت تومان. به ریالش که اصلا هیچ نمی‌شد! در عوض او هم کتاب‌هایش را بدهد بهم که تست بزنم. دوتاشان را داد.
تست‌زدن آن‌قدر حس خوب و باکلاسی بهم می‌داد که همش می‌خواستم قلم به دست بگیرم. الف ب جیم دال‌ها را تحلیل کنم.
بابا بد نگاه می‌کرد. می‌گفت خودش را توی انبار زندانی می‌کند از شش صبح که ما خوابیم، شب‌ها هم که خانم شب زنده‌داری دارد...! من حق نداشتم بزنم زیرش وگریه کنم...خستگی‌ام به معنای کم آوردن بود!
روز کنکور که آمد، فقط برایم شکلات گرفت، از همان‌هاکه جلدشان زرد است، طعمشان کاکائو، نگفت هم، خدا به همراهت، پایم را که گذاشتم بیرون تختِ خواب بود.
کل جانم درد می‌کرد، نه سرم، نه دلم، کل جانم مور مور می‌شد، کسی آن حوالی نبود آرامم کند. مراقب می‌ترسید سرجلسه حالم بد شود، نشد اما.
بسم الله راکه گفتم غرق شدم توی سؤال‌ها، بابا یادم رفت، علی از ضمیرناخوداگاهم رد نشد، مامان هم که... دست گرفته بودم به پیشانی‌ام، مداد بین انگشت‌هایم می‌چرخید، پاسخنامه یکی در میان سیاه شد.
دست آخر مراقب ساعت راکه بهم نشان داد همه را تحویلش دادم. خودم را کشان کشان رسانده بودم دم در. بطری آب توی دستم قلپ قلپ تکان می‌خورد. کلی آدم پشت در بودند.
مردِ میانسالی گل به دست گرفته بود، دخترش پرید توی بغلش گریه کردند، دلم بدجور حالش را خواست. نگاهم تا آخر بدرقه‌شان کرد و بابا توی ذهنم هی بهم می‌خندید...!

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.