ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

کودک رنجور دیروز، پزشک حاذق امروز

تاریخ درج : شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 
گفتوگو با مهرداد صلاحی، پزشک و نویسنده 83 کتاب علمی و پزشکی

لیلا مقیمی

 

متولد اهواز، بزرگ شده تهران، ساکن اصفهان؛ مهردادصلاحی،  پزشک 50ساله ای که متخصص بیماری های عفونی است و مولف 83 کتاب علمی و پزشکی. وی می گوید از همان بچگی، سودای پزشک شدن در سر داشته است و همیشه همین آرزو را در ذهن می پرورانده؛ آرزویی که به دست آوردنش، برای کودک 10 ساله ای که تازه پدرش را از دست داده بود و در خانه ای اجاره ای در جنوب شهر تهران، زندگی می کرد و وضعیت مالی خوبی نداشت، کمی دور از ذهن بود: «خیلی ها می گفتند این پسر به هیچ جا نمی رسد و عاقبت معتاد می شود.» حکایت زندگی مهرداد صلاحی، حکایت مثنوی هفتاد من است که به قول خودش، حالا نُقل و نَقل مهمانی های خانوادگی شان شده، مهمانی هایی که همه او را نشان می دهند و می گویند ببینید مهرداد از کجا به کجا رسید: «در 10 سالگی پدرم فوت کرد و از آن موقع به بعد، مسئولیت خواهر و مادرم به دوش من افتاد. از آنجایی که پدرم هم شغلش آزاد بود، وضعیت مالی چندان خوبی نداشتیم و مجبور شدم کار کنم. من زندگی عجیب و غریبی دارم؛ هرچند الان، 83کتاب و 23مقاله دارم؛ منتهی آن زمان مجبور بودم هم کار کنم و هم درس بخوانم و هیچ وقت یادم نمی رود، مادرم یک بار گوشم را گرفت و گفت من حاضر هستم تا صبح کار بکنی؛ ولی باید درست را هم بخوانی. قول دادم که درسم را بخوانم.» درسش را می خواند؛ ولی هر روز با مشقت بسیار به محله های بالانشین شهر می رفت تا به بچه هایشان درس بدهد.

 

  «اتوبوس های دو طبقه که بلیتشان دو ریال بود را سوار می شدم و می رفتم نیاوران به بچه پولدارها درس هایی مثل فیزیک و زیست و... تدریس می‌کردم و بابتش، 65تومان می گرفتم که از این مقدار حدود 10تومانش هزینه رفت وآمدم می شد و مابقی را به مادرم می‌دادم یا مثلا در مغازه کار می کردم؛ البته این را هم بگویم که من در مدرسه "البرز" دیپلم گرفتم که یکی از بهترین مدارس تهران بود.» مدرسه ای که مال از او بهتران بود و هر کسی را آنجا راه نمیدادند. حکایت رفتن مهرداد به کالج البرز شنیدنی است: «خانه ما پارک شهر بود و فاصله زیادی با کالج البرز داشت و آن موقع دانشآموزان، حتما باید در مدارسی درس میخواندند که بهخانهشان نزدیک بود. یک روز مامان گفت، البرز تعدادی از بچههای خارج از محدوده را میگیرد؛ ولی میگویند، ساعت 4صبح، باید با کارنامههایشان بروند آنجا. ما هم یک روز، صبح زود راهی مدرسه شدیم و نشستیم توی صف. مسئول ثبت نام به من گفت، تو برای چه آمده ای؟ تو که خانهات آن سر دنیاست؛ اما موقعی که کارنامهام را که هنوز هم نگه اش داشتهام را دید و فهمید شاگرد اول دوره راهنمایی بودم، ثبت نامم کرد. البرز، مدرسهای بود که «بچه خرخوانها» توی اش درس میخواندند. خلاصه اینکه هم درس خواندم و هم کار کردم تا دانشگاه قبول شدم؛ ولی باز هم کار میکردم.» این بار راهی بیمارستانها میشد و آمپول و سرم به بیمارها میزد و وصل می‌کرد تا 800تومان حقوق بگیرد: «یادم است سال 65 که ترم دو دانشگاه تهران بودم، میرفتم کرج، توی بیمارستانها و درمانگاهها تزریقات انجام میدادم یا سرم وصل میکردم. کرج بیمارستانی دارد به نام «شهید رجایی» که بسیار شلوغ است. من می رفتم و آنجا تا آخر وقت، آمپولزنی و... میکردم و 800 تومان میگرفتم. ظهر هم با چشمهایی که از بی خوابی، قرمز شده بود، می رفتم دانشگاه. همکلاسیهایم فکر میکردند من تا صبح "خرخوانی" میکنم و یک دست کتک هم از دست آنها میخوردم. سختیهای زیادی کشیدم؛ ولی مادرم، مثل شیر بالای سرم بود و هر قدر که از خوبیهایش بگویم، کم گفتهام.» روزگار برای مهرداد و خانواده اش سخت میگذشت؛ اما موقعی که مادرش در دانشگاه الزهرا مربی مهدکودک شد، زندگیشان کمی روی غلتک افتاد و توانستند آن را سر و سامان بدهند: « زمانی که من دانشجو بودم، یک روز مادرم گفت دانشگاه الزهرا مربی مهدکودک میگیرد؛ منتهی، فقط پنج نفر. رفت و امتحان داد و قبول و مشغول به کار شد؛ نشان به آن نشان که بعد از چهار سال، مامان شد مسئول مهدکودک و 30سال، آنجا کار کرد. یک بار هم گفت دانشگاه به کارمندهایش، توی شهرک غرب زمین میدهد؛ اما به قیمت 50هزار تومان، البته آن زمان، شهرک غرب، موقعیت کنونیاش را نداشت و بیابان بود. آن موقع حقوق مامان، دو هزار تومان بود و اگر میخواست، زمین را بخرد، باید دو سال و نیم کار میکرد و دست به آن نمی زد؛ چنین چیزی ممکن نبود. گفت یک عدهای هستند پنج هزار تومان به ما میدهند و زمین را میخرند. گفتم خوب بده بهشان، خودمان که نمیتوانیم بخریم. دو ماه بعد گفت رئیس دانشگاه، گفته کارمندهایی که نمیتوانند، زمین را یکجا بخرند، هر ماه از حقوقشان، 500تومان کم  و زمین را بهشان واگذار میکنیم. پنج سال طول کشید تا زمین را به مادرم بدهند و بعد از آن، با سختی های بسیار زیادی زمین را ساختیم و اکنون، از موقعیت بسیار خوبی برخوردار است. فامیل همیشه دور هم که جمع میشوند، سرنوشت من را مثال میزنند.» یک اتفاق ساده زندگیاش را زیر و زبر کرد: « از سال دوم دانشگاه، شروع کردم به ترجمه کتاب. پدر یکی از همکلاسیهایم، ناشر بود. به من اصرار کرد که کتاب را چاپ کنم. اصرارهایش به نتیجه رسید و کتابم که کتاب بسیار معتبری است، چاپ شد. پول خوبی هم گرفتم؛ حدود 60 هزار تومان و بعد از دو ماه نیز تجدید چاپ شد. از آن به بعد، شروع به تالیف و ترجمه کتاب کردم و قسم خوردم که 100 کتاب بنویسم که تاکنون، 83 کتاب نوشتم.» نوبت سربازی رسید؛ اما گلویش پیش دوست و هماتاقی خالهاش که او هم پزشک بود، گیر کرد؛ نه یک دل که صد دل، نه یک سال که هفت سال: «خانم من اصالت بمی دارد. خاله کوچک من و همسرم هر دو در دانشگاه رفسنجان پزشکی میخواندند و هم اتاق بودند. آن موقع من میخواستم بروم سربازی. یک بار خالهام با این دوستش آمد تهران تا بروند وزارتخانه و دنبال کارهایشان. آمدند و یک شب پیش ما ماندند و با هم آشنا شدیم؛ اما هفت سال طول کشید تا ازدواج کنیم؛ چون هیچکدام از خانوادههایمان راضی نمیشدند. به هرحال ما تهران زندگی می کردیم و آنها شهرستانی بودند و راضی نمیشدند که دخترشان را به غریبه بدهند. یادم است مادر همسرم به دخترش می گفت مگر توی کرمان، شوهر نیست که تو بخواهی با پسر تهرانی ازدواج کنی؟ توی این مدت، یک گونی نامه، برای هم نوشتیم و هنوز هم نگهشان داشتهایم. خانههایمان هم تلفن نداشت. میرفتیم توی باجه تلفن و با تلفنهای کارتی با هم حرف میزدیم تا بالاخره دایی همسرم، واسطه شد و توانستیم ازدواج کنیم. متخصص زنان و زایمان است و الان بسیار خوشحال و خوشبخت هستم که با او ازدواج کردم.» ماحصل ازدواجشان دو فرزند شد؛ یکیشان شیفته پزشکی و دیگری بیعلاقه به این رشته: « یک دختر دارم که امسال کنکور میدهد و میخواهد پزشکی بخواند؛ البته مجبورش نکردهایم؛ ولی خودش علاقه زیادی دارد و دوست دارد برود خارج از کشور درس بخواند. پسرم هم کلاس ششم است؛ اما او به ریاضی علاقه دارد.»

 

 

     زالوی در گلو مانده
 طرحش را در کرمان و در بیمارستان خصوصی که متعلق به اقوام همسرش بود، افتاد. صلاحی از آن روزها خاطرههای زیادی دارد؛ خاطرههای تلخ و شیرینی که هنوز خوب خاطرش مانده؛ مثلا اینکه : « در کرمان روستاهایی وجود دارد که بسیار محروم هستند. مریضی در کرمان داشتم که میگفت، گلویم درد میکند. دکترهای زیادی رفته بود. میگفت هر جا میروم میگویند پنیسلین بزن، درحالی که هیچ علامتی نداشت. شربتی دادم که قرقره کند. مریض رفت و بعد از دو هفته آمد و گفت آقای دکتر 14سال بود که گلویم درد میکرد و هیچ کس نفهمید دلیلش چی است؛ ولی شربت را که قرقره کردم، این زالو آمد بالا و گرفتمش. بنده خدا به خاطر نوشیدن آب آلوده زالو توی حلقش مانده بود؛  زالو میچسبد به گلو و چنگک دارد. شربت را که قرقره کرد، به زالو اکسیژن نرسیده بود و احساس خفگی کرده و آمده بود بالا. بیمار گرفته بودش. زالو را انداخته توی یک شیشه و آب ریخته بود رویش. فکر کرده بود، آن شربت، مخصوص است. باورتان نمیشود تا شش ماه بعد، فامیلهای او میآمدند و میگفتند ما با فلانی که زالو توی گلویش بوده، فلان نسبت را داریم.»

 

 

     یک اتفاق شوم
 بدترین خاطره ای که در ذهن دارد، برمیگردد به سال 82، ساعت 28/5دقیقه صبح در بم: « بعد از طرحم به کرمان رفتم و آنجا مشغول به کار شدم. شاید از تنها بازماندگان زلزله بم بودیم. سال 82، ساعت 28/5دقیقه صبح که آن اتفاق کذایی رخ داد، خانهمان با خاک یکی شد؛ ولی خدا را شکر من و خانوادهام آسیبی ندیدم. تا سی روز بعد، آنجا بودیم.»  ولی آنجا دیگر جای زندگی نبود. ماندند که کجا بروند. مهرداد اصرار داشت که تهران زندگی کنند؛ ولی همسرش شلوغی های این شهر را تاب نمی آورد: «بالاخره آمدیم اصفهان، همانجایی که خودم و خانمم تخصصمان را گرفته بودیم. یک سال بعد، همسرم برای طرحش افتاد شاهین شهر و از آن زمان، آنجا ساکن شدیم.» صلاحی لابه لای حرف هایش گلایه هایی دارد؛ گلایه هایی از جنس تنگ نظریها و ناملایمتی هایی که از برخی اصفهانی ها دیده: «از آنجا که اصفهان، فضای بستهای از لحاظ کاری داشت تصمیم گرفتم به گوشهای بروم و خودم را قایم کنم. برخی از اصفهانی ها مخالف پیشرفت باقی آدم ها هستند.» برای حرفهایش مصداق هم دارد: « زمانی دانشگاه اصفهان به یک نفر هیئت علمی نیاز داشت. خانمم خیلی اصرار کرد که برو و امتحان بده. آزمون دادم. قبول شدم. گفتند در مصاحبه شفاهی اگر کتاب یا مقاله ای تالیف کرده ای، با خودت بیاور. کتاب قطوری در زمینه مامایی نوشته بودم، برداشتم و برای مصاحبه رفتم. توضیحاتی دادم و رزومه امرا شرح دادم و گفتم کتابهای زیادی دارم؛ اما الان فقط دو تای آن را آوردهام. شخصی که مصاحبه میکرد گفت اینها را که خودت نوشتی و اسمت روی جلدشان است. با تعجب گفتم؛ پس قرار است اسم چه کسی پای آن باشد؟ خدا شاهد است بلند شد و 3 دقیقه دور زد و عاقبت رو به من گفت، تو که کارت را داری؛ برای چه می خواهی بیایی دانشگاه؟ کتاب را هم انداخت روی میز. تنها جمله ای که به آن گفتم، این بود: من فکر می کردم که آدم علمی به درد دانشگاه شما میخورد و با اجازه. بعد از آن خانمم، برای طرحش افتاد شاهین شهر و رفتیم آنجا و ساکن شدیم. متاسفانه اصفهان سیستم بستهای دارد و نمیدانم چرا، چون تهران فضای بازتری نسبت به این شهر دارد. اینجا مجبور شدم یک گوشهای بروم و خودم را قایم کنم.»

 

 

 جاهای مختلفی برای طبابت رفته اید. کدام یک از روستاها و شهرها بیشتر اذیت می شدید؟
«طرحم را رفتم لردگان و در منطقه آتشگاه که بسیار محروم بود. یادم است رئیس شبکه به من نگاه کرد و گفت دکتر،  روستایی آن بالا هست که آخرین نفری که رفته آنجا شش ماه بیشتر تاب نیاورده. من بهش گفتم من سختی های زیادی کشیده ام و نشان به آن نشان هم، یک سال و شش ماه آنجا بودم. برق و آب و گاز نداشت؛ اما چون بدبختی زیاد کشیده بودم، عادت کرده بودم. مردم خیلی مهربان و مظلوم داشت که خیلی هم مهمان نواز بودند.»

 

 

احساس خوشبختی می کنید؟
 « آره، اما احساس می کنم، خیلی بیشتر از این می توانستم باشم و موفقیتهای بهتری بهدست آورم.» و حسرتی که ته دلش مانده: « زمانی که دانشجو بودم از چندین دانشگاه خارجی پذیرش گرفتم؛ منتهی هر وقت که کارهایم را می کردم که بروم، چشمم به مادرم که می افتاد، شرشر اشک می ریختم. همه را ریختم توی یه دله و آتش زدم. احساس می کنم میتوانستم موفقیت های بیشتری به دست آورم؛ ولی آدم وقتی بعضی از رفتارها می بیند، ترجیح می دهد یک گوشه قایم شود.  10 سالم بود و احساس می کردم مرد خانه ام. همه میگفتند این به جایی نمیرسد و معتاد میشود. سختی همیشه بود؛ ولی به مرور بهتر می شد؛ وقتی مادرم مربی شد، وضعیت بهتری پیدا کردیم.»

 

 

آرزوی بچگیهایتان؟
 « دوست داشتم پزشک شوم. برای رسیدن به این آرزو خیلی تلاش کردم و سختیهای زیادی دیدم؛ اما بالاخره شدم. آدم باید خودش ملات داشته باشد و من داشتم.»

 

 

 پس شما هم جزء  ژن خوبها هستید؟
{باخنده} «بله، به کسی با زور نمیشود  چیزی را تحمیل کرد. خدا را شکر در این زمینه موفقیتهای زیادی هم به دست آوردم و تا به الان، هیچ شکایتی از هیچ بیماری ندارم.»

 

 

طبابت، نوشتن، تدریس، اگر قرار باشد یکی از اینها را انتخاب کنید، به سمت کدام می روید؟
 «خیلی سوال سختی است؛ واقعا نمیدانم! عاشق هر سه اینها هستم. اگر ننویسم، دیوانه می شوم و وقتی بیماری را درمان می کنم، احساس رضایت می کنم.»

 

 

خودتان این همه سختی کشیدید حالا هوای بیمارهای فقیرتان را دارید؟
 «بله، حتما. علاوه بر آن، بچه یتیم ها را خیلی دارم و سعی می کنم تا جایی که بتوانم هوایشان را داشته باشم. یاد گذشته خودم میافتم و همین باعث میشود که با آنها احساس همدردی کنم.»

 

 

 برای آینده تان نقشه کشیدید؟
 «باید ببینم دخترم کجا قبول می شود و منتظر آن هستم؛ ولی قطعا نوشتن کتاب را رها نمی کنم.» 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/66358

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی