ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

کلاف

تاریخ درج : شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

خب این هم از عاقبت ما. آدم باورش نمی‌شود کار از کجا به اینجا کشیده. دو پدر با لبخندهای مضحک به هم نگاه می کنند. یکی‌شان می گوید: «400تا نه 350 تا.» آن یکی می‌گوید: «اینها احترام است که آدم به طرف مقابلش می گذارد وگرنه ما که کاسبی نمی خواهیم بکنیم» و من به تار مویی که روی شال سفیدش افتاده نگاه می کنم، آن‌قدر که متوجه می شود و با حرکتی سریع برش می دارد و لبخند می زند. صبح روز اول زندگی‌مان دیدم که توی کاسه  روشویی دو تا سه تا تارهای سیاه موهایش ریخته و بعدتر توی کفشور حمام ازدحامشان را می دیدم که مثل جانوری سیاه مسیر فاضلاب را گرفته بود و نمی‌گذاشت آب بگذرد. چندش آور بود،  اما پیش از آنکه حمام به استخر کوچکی بدل شود، کفشور را خالی می‌کردم. بار اول که اعتراض کردم با نگاه مصیبت زده ای چشم‌هایش را به من دوخت و گفت: موهای من؟ چنان معصومانه که در همان لحظه از عنوان کردنش پشیمان شدم. دیگر به رویش نیاوردم و خالی کردن کفشور کم کم کار هر روزه ام شد. فقط کفشور نبود هر روز از  پای آینه میز توالت، گلوله‌های موهای خشن و موخوره شده را جمع می‌کردم و از گوشه کنار اتاق خواب. حتی برسش را هم خالی می‌کردم. یک روز به خودم آمدم و دیدم فرش از ازدحام موهایش به سیاهی می‌زند و راه که می‌رفتم دسته دسته موهای پریشانش دور انگشت‌هایم می‌پیچید. دیگر از پسشان برنمی آمدم. دست ازجمع کردنشان برداشتم. روزها در میان موهایش رفتم و آمدم و به سکوتم ادامه دادم تا همین امروز. حتی امروز هم چیزی نگفتم، وقتی که از خواب بیدار شدم و دیدم همه جا تاریک است وهیچ روزنی به بیرون نیست. فهمیدم که در کلاف موهایش پیچیده شده ام. موهای نمور و سیاهش. خبری از خودش نبود. نه صدایی نه حرکتی. تنها صدای پدرم را شنیدم که گفت اصلا نگران نباش می آوریمت بیرون 50تاش را جور کردیم مانده 350 تای دیگر.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/86167

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی