ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

پرنده‌ها به تماشای باد رفته‌اند

تاریخ درج : شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
تکه ای از داستان بلند منتشر نشده سیاوش گلشیری

نمی‌خواهی به ردیف قفسه‌هایی که چندوقتی است گنجایش این‌همه کتاب را ندارند نگاه کنی یا میان آنهایی که پشت‌ و رو و نیمه‌باز روی زمین ولو شده‌اند به‌دنبال کتابِ مبحث امروزت بگردی. به مدد حافظه هم شده، طوری درس را پیش می‌بری. مگر اصلا فرقی هم می‌کند!؟ حرف زدن از نقش چلیپای روی شیر جام طلای حسنلو برای جماعتی که از بیرون آمدن زیرپوش یا حتی زیپ نیمه‌ باز شلوارت بیشتر به شوق می‌آیند، چه توفیری دارد؟ یا حتی حفره‌های درشت و خالی چشمِ تندیسک‌های بین‌النهرین، حالا بالفرض مطمئن هم باشی رمز جاودانگی این مجسمه‌های بیست‌سی سانتی نه در حجم‌پردازی لب‌ها و چانه‌های ظریف یا حتی ابروهای کلفت و پیوسته که در خالی همین چشم‌ها نهفته است؛ حرف زدن درباره‌ خدایگان بی‌دست و پایی که عرضه‌ حفظ کردن چشم‌های گران قیمتشان را نداشتند این‌قدراحمقانه بوده و تویِ نفهم این همه سال بی‌خبر بوده‌ای!؟ نمی‌دانی امروز لابه‌لای کلاس‌ها و کارهات بالاخره فرصت رفتن به آزمایشگاه را پیدا خواهی کرد یا نه!؟ از پله‌های نه‌طبقه به پایین که سرازیر می‌شوی تا درد پهلوهات باز عود نکند چندباری توی خسته‌گیر بعضی طبقات ایستاده و نشسته نفس تازه می‌کنی و بعد که از مالش کشکک زانوها فارغ شدی، هن‌هن‌کنان دوباره عزم جزم پله‌ها می‌کنی. سیما این‌بار به عادت همیشگی‌اش نه پشت چشم نازک می‌کند، نه گوشه‌ راست لب بالایی‌اش را که بفهمی نفهمی کمی کج به چشم می‌آید، صاف می‌کند. فقط می‌گوید آسانسورها را تازه سرویس کرده‌اند؛ یعنی به جدت قسم، این یکی را دیگر کوتاه بیا؛ یعنی کِی می‌خواهی مثل بقیه‌ آدم‌ها رفتار کنی، آن‌هم درست حالا که یک ماهی از آمدنمان به این خراب شده می‌گذرد. اما مشکل نه از آسانسورهاست با لرز لرزِ تکان‌هاشان یا بوی به جامانده از دیگرانی که آمده‌اند و حالا نیستند، عرق تن، عطر یا هر کوفت دیگری، وقتی با فشارِ دکمه‌ها ناگهان خورده و نخورده بزند بالا و بپاشد به در و دیوار که مشکل جایی از اندرون توست تا همیشه عنان هرگونه انعطافی را از تو سلب کند. دو طبقه مانده تا پارکینگ به دلت می‌افتد نکند که باز چیزی را جا گذاشته باشی؛ این جیب؛ آن یکی؛ داخل کیف!؟ لعنتی... موبایلت... دست به نرده‌ها ولو می‌شوی روی دستگاه راه‌پله. نه، نمی‌شود بی‌خیالش شد. به آسانسور اصلا فکر نمی‌کنی. نمی‌دانی این ترس دیگر از کی به جانت افتاده؟ ترس از خفگی یا حسی مثل سقوط. چیزی یادت نیست. جز مادر، یکی دو ساعت آخر وقتی که میشی چشم‌هاش به سقف سی‌سی‌یو خیره مانده بود و کابوس مرگ رهایش نمی‌کرد. خواب بود یا بیدار!؟ موج‌هایی به چه بزرگی دوره‌اش کرده بودند. می‌گفت نادر دارم غرق می‌شوم. می‌گفت نجاتم بده نادر! پدر چیزی نگفته بود. می‌دانست؛ از همان اول که بستری شد، فهمیده بود دیگر برگشتنی در کار نیست. پدر و دکترها همه‌شان می‌دانستند و هیچ بروز نمی‌دادند. باید چه می‌گفتند!؟

url : http://www.isfahanziba.ir/node/84501

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی