ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

هویت

تاریخ درج : سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

معصومه یزدانی‌پور

 

مسافرانِ قطار، اشیا را به گونه‌ای متفاوت از ناظران بیرونی خواهند دید و این همان قاعده‌ای است که «میلان کوندرا» در رمان نه چندان عریض و طویل خود جای داده است: از نگاه او، همه‌ چیز نسبی است و این نسبیت تنها امر بدیهی زندگانی ماست؛ ما آدم‌های عصر ماشین که چون گنگی خواب‌دیده، حیران و ویلان پی میراث گم‌شده‌ آبا و اجداد خود، گرد جهان می‌گردیم. پی مفاهیم متعالی عالم انسانیت که امروز رنگ عوض کرده و کمی حدود و ثغورش جابه‌جا شده‌است؛ دوست کیست؟ دوستی چیست؟ و چه بلایی بر سر تعریف پیشینش آمده است؟ هیچ! چیز خاصی نشده! به قول راوی «هویت»، تنها کمی از معنای سابقش تهی شده‌است! یا بهتر بگویم: «دوستی امروز، مبدل به قرارداد احترام متقابل و به طور خلاصه، مبدل به قرارداد رعایت ادب شده‌است، پس بی‌ادبی است از دوست چیزی بخواهیم که او را به زحمت بیندازیم  یا برایش ناخوشایند باشد.» بر منوال همین قرارداد هم بود که «ف»، یار غار روزهای گذشته‌ «ژان مارک»، شخصیت اصلی قصه، میان دعوا و جدل سکوت کرد تا مبادا حرفی بزند و به زیان رفیقش تمام شود! چنین توجیهی به نظر منطقی می‌رسد، لکن ژان مارک با عینک دیگری به واقعه نگاه می‌کند. با عینکی که هویت نصف و نیمه‌اش برای او ساخته و هر بار که نیاز باشد، به چشم می‌گذارد: سکوت «ف»، نه برای خیر و صلاح من که از سر بی‌تفاوتی بود! و اینجا همان نقطه‌ای است که برای اولین مرتبه، کوندرا مفهوم نسبیت را وارد میدان می‌کند تا به خواننده نشان دهد چگونه تناقض در برداشت‌ آدم‌ها می‌تواند رفاقتی را از نفس بیندازد. بعد آن «نسبیت»، قدرت‌مندتر از گذشته به سراغ محک زدن دیگر روابط می‌رود؛ به دنبال پیوند‌های عمیق‌تری چون عشق.شانتال و ژان مارک، همسرانی بودند که جهان دوست‌نداشتنی و ملال‌انگیز معاصر را «تنها در پرتو عشق خویش تاب می‌آوردند.» عشقی که ژان مارک را در جاده‌های خواب‌آلود و پرخطر صبح، سوی همسر سوق می‌داد و شانتال را بابت مرگ کودکش خوشحال می‌کرد! حتما می‌پرسید چطور مادری فوت فرزند را موهبت تلقی می‌کند؟ کافی است با چشمان شانتال به ماجرا نگاه کنیم: اگر پسرم نمرده بود، از همسر سابقم جدا نمی‌شدم و هیچ‌گاه فرصت آشنـــــایی با ژان مارک دست نمی‌داد! احساس وحشتناکی است! اما «هیچ‌کس نمی‌تواند بر ضد احساســــات کاری کند! احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیب‌جویی می‌گریزند! می‌توان خود را از کاری یا از به زبان آوردن سخنی سرزنش کرد، اما نمی‌توان خود را به سبب داشتن فلان احساس سرزنش کرد، ولو به این دلیل ساده که هیچ تسلطی بر آن نداریم.» اگر شانتال، این احساس را با ژان مارک در میان می‌‌گذاشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ البته که نسبیت مانع از درک چنین حسی می‌شد، همان‌طور که در ادامه‌ داستان هم مانع‌تراشی می‌کند! شانتال جمله‌ای غریب را به زبان می‌آورد که به ظن ژان مارک، قابلیت بر هم زدن ریتم زندگی را دارد.ذهن مرد مدت‌ها درگیر و دار همین یک جمله می‌ماند تا راهی برای اعتماد به نفس دادن به همسرش پیدا کند: «ارسال سلسله نامه‌هایی از معشوقی ساختگی به همسرش.» طولی نمی‌کشد که شانتال همه چیز را می‌فهمد جز نیت نسبتا خوب ژان مارک را! زندگی را ترک می‌کند تا به نسبیت اجازه دهد پیوندی دیگر را بشکند.آدم‌هـــــای داستان، میان خطوط نسبیـــــت گم شده‌اند و برای یافتــــــن جان‌پناه و هویـــــتی که از مفاهیـــــم بامعنا و باثبات ساخته شده، با دستاوردهای مدرنیته دست‌وپنجه نرم می‌کنند. دیگر خبری از عینیت‌گرایی روزهای سنت نیست که برچسب‌های قطعی خوب و بد بر اعمال و احساس آدم‌ها بزند. دوستی، حق و هویت نیز معنای بدیهی و لایتغیر دیروزشان را به دوش نمی‌کشند که عصر مدرن، معیار زندگی را بر محور خواست و فکر آدمیزاد برافراشته است. دیگر اهمیتی ندارد که قراردادهای فرااجتماعی و اخلاق، رفاقت را چطور تعریف کنند یا برای روابط انسانی چه حدود و خطوط قرمزی قائل شوند! همه چیز به خواست و موقعیت تو بسته است که تعیین کنی دروغ خوب است یا بد! عشق، موقتی است یا مادام‌العمر! عمل ما رویا است یا واقعیت! و همین انعطاف مرزهاست که لطمه‌ عصر مدرنیته تلقی می‌شود، جراحتی که بر پیکره‌ «فردگرایی» وارد شده، چاشنی ملال را به زندگی افزوده و در کنار معنابخشی‌های نوینش به واژه‌ها، مفاهیمی را هم از معنی خالی کرده است، مفاهیمی چون تقصیر و گناه! در جامعه‌ نسبیت‌گرا، گناه زمانی معنا پیدا می‌کند که عمل انسان با معیارهای شخصی‌اش همخوان نباشد. بر پایه‌ چنین جریانی است که مخاطب در طول داستان نه به دنبال مقصر جدایی که پی نتیجه‌ ماجرا می‌گردد.آخر داستان چه می‌شود؟ هیچ! نسبیت، برای چندمین مرتبه در طول داستان، مرزهای واقعیت و خیال را جابه‌جا می‌کند تا آدم‌های ملول و سرگشته‌ ماجرا، از کابوس خود برخاسته، متعجب پی نقطه‌ای بگردند که کابوس شروع شده بود! چه اهمیتی دارد که داستان بر واقعیت سوار بوده یا خیال؟ همین‌قدر کافی است که بدانید عشق می‌داند نکو آداب کار خویش را!

url : http://www.isfahanziba.ir/node/90259

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی