ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

هنوز هم کاری نکرده ام!

تاریخ درج : سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
بزرگمردی از صحنه روزگار ما رفت

افسانه دهکامه

 

انگار همین دیروز بود. با اشتیاق به سمت دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان می‌رفتم...کلاس خاقانی داشتم با دکتر مظاهری. استاد سرساعت می‌رسیدند، بیشتر مواقع هم با همان رنوی زرد رنگشان می‌آمدند که ما خیلی دوستش داشتیم و میان آن همه ماشین مدل‌بالای اساتید دیگر واقعا متمایز بود. همیشه چند نفر دور استاد حلقه زده بودند و ایشان را تا کلاس مشایعت می‌کردند.  سوال داشتند و استاد هم با خوشرویی و باحوصله به همه پاسخ درخور می‌دادند. به کلاس که وارد می‌شدند باذوق از جا بلند می‌شدیم (نه با زور و اجبار). پیش پای او با افتخار و باکمال میل از جا بلند می‌شدیم. فقط جلوی ایشان بلند نمی‌شدیم. ما به احترام تاریخ، فرهنگ، علم و ادبیات یک سرزمین از جا برمی‌خیزیدیم.  استاد از همان ابتدا لبخند می‌زد. درس را شروع می‌کردند: «قصیده ترسائیه خاقانی».کتاب را در دست می‌گرفتند و شروع می‌کردند. اصلا برایشان مهم نبود آن روز چقدر درس می‌دهند. همیشه کیفیت از کمیت مهم‌تر بود. گاهی حتی دو ساعت فقط درباره یک بیت صحبت می‌کردند.  کلمه‌ای را توضیح می‌دادند. همه اطلاعات را از بر می‌گفتند. مدام از منابع مختلف شاهد می‌آوردند و همه هم از حافظه. ما هم به هیجان می‌آمدیم. گاهی میان بحث هم شوخی می‌کردند و آنقدر شوخی‌ها رندانه بود که همگی از خنده ریسه می‌رفتند. تنها کلاسی بود که آرزو نمی‌کردیم زودتر تمام شود. کلاس که تمام می‌شد به‌ناچار بلند می‌شدیم. نزد استاد می‌رفتیم تا «خدا قوتی» بگوییم. می‌خندیدند و آن سوال همیشگی را از من می‌پرسیدند: «چطورین شما؟ چکار می‌کنید؟» و من هم سرم را پایین می‌انداختم که نگویم «هیچ‌کاری نکرده‌ام استاد. هیچ‌کاری برای ادبیات شهرم نکرده‌ام.» کیف قهوه‌ای رنگ قدیمی‌شان را برمی‌داشتند و به سمت رنو می‌رفتند. دوباره دانشجوها دور ایشان جمع می‌شدند و از هر دری می‌پرسیدند...نگاهشان می‌کردم که دور و دورتر می‌شدند. حالا از آن روزهای خوش سال‌ها گذشته است. چند وقت پیش قبل از فوتشان بود که دیدمشان..هنوز خنده را بر لب داشتند. دوباره پرسیدند «چکار می‌کنی شما؟» سرم را انداختم پایین...«هنوز هم کاری نکرده‌ام» حالا اصفهان این مرد بزرگ را از دست داده است...آیا این شهر دوباره مردی چون او را به چشم خود خواهد دید؟دکتر ابوالقاسم سری، نویسنده، مترجم و پژوهشگر ،  در سوگ یار عزیزشان چه زیبا سرودند: جمشید سروش‌یار ما رفت / دیشب وی ازین دیار ما رفت/تنها و ملول بود و بیمار / جمشید سروش‌یار ما رفت/در ملک سخن بزرگ‌مردی / از صحنه روزگار ما رفت/از بهمن ماه هیجده روز / از هستی نابه‌کار ما رفت

 

در سال هزار و سی‌صد و شش/ از بعد نود قرار ما رفت
او رفت و رهید از بد دهر / اما ادب از کنار ما رفت
مردی سره بود و بی‌قرین بود/ سرمایه افتخار ما رفت
دیشب دیدم که ابر بگریست / آن‌گاه که دوستدار ما رفت

url : http://www.isfahanziba.ir/node/90268

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی