ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

همان شد که می‌خواست

تاریخ درج : پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

محمدرضا احمدی

 

 

اورا به سمت خانه لیلی می کشیدند. یعنی این پولی که ما پول حسابش نمی کنیم و در ته جیب ما گم می شود، برای کسانی انقدر حیاتی است؟ بگذریم...خانه لیلی فقط یک در و چند دیوار نصفه بود. هر چه پول داشت به بچه ها داد تا بین خودشان تقسیمش کنند. روی در خانه نقاشی لیلی زده شده بود. مردی تنومند در کنار زنی زیبا و با موهای بلند و دختری که کوله پشتی بر دوشش بود. لیلی آرزوهایش را نقاشی کرده بود! برای خودش کوله پشتی و مدرسه، برای مادرش که سرطان داشت، موی بلند و برای پدرش....
پدرش انگار اعتیاد داشته!
قلب محمدرضا از همیشه تند تر می تپید.
از پشت در صدا زد:لیلی خانم خونه ای؟لیلی خانم؟
صدایی نازک و کودکانه پاسخ داد:شما؟
خودش بود. بغض محمدرضا ترکید. طاقت نیاورد. در حالی که اشک هایش را با آستینش پاک می کرد، گفت: عمو ام. یادته منو؟ قرار بود ببرمت پارک، شهربازی، بستنی بخوریم....من با تو قهر قهر قهرم. مگه نمی‌دونی خدا دروغگو ها رو دوست نداره! مگه نمی‌دونی دروغگو دشمن خداست؟کلی ناز لیلی را کشید. تمام قضیه را تعریف کرد تا لیلی حاضر شد در را باز کند. لیلی از چهره محمدرضا جا خورد اما سخت در آغوشش گرفت و گریه کرد. محمدرضا گفت: خب حالا تو بگو. بگو چه اتفاقایی افتاد.اون روز از صبح رفتم پارک. به آقا بستنی فروشه گفتم: الان عموم میاد همه بستنیاتو می خرم. خندید بهم. گفتم: حالا می خوام ببینی. به دخترای پارک گفتم دارم میرم شهربازی. خندیدن بهم. گفتم: حالا می‌بینید. به دوستام گفتم: سرطان سرما خوردگیه! مامانم خوب می‌شه. کتی هم رفته به خواب زمستونی! خندیدن بهم. گفتم: حالا می بینید.عمو اون روز هیچی نفروختم. از خجالتم زود از پارک دور شدم. شبشم از ترس مامانم نرفتم خونه. زیر همین پل گنده‌هه خوابیدم. صبح یواشکی رفتم دم خونمون. صدای گریه میومد. از همسایمون پرسیدم چی شده، الکی گفت هیچی. مامانت رفته سفر زودی میاد. دروغ می‌گفت. عمو من دیگه بچه نیستم. فهمیدم مامانم رفته پیش بابام. کتی رو هم با خودش برده بود. از اون به بعد اینجا تنها زندگی می کنم. همسایمون،خاله آمنه کمکم می‌کنه. خودمم کار می کنم .گفتم دیگه قرار نیست اینجا تنها زندگی کنی و بهت سخت بگذره. دیگه از این به بعد همیشه می شی لیلی خانم خودم.محمدرضا تمام هزینه های لیلی را پذیرفت و برایش آسایش نسبی فراهم کرد. دیگر لیلی کار نمی کرد و جای آن به مدرسه می رفت. آخر هفته ها هم به تفريح می‌پرداخت. همانگونه که یک کودک باید باشد.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/83078

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی