ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

نامه های رسیده

تاریخ درج : سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
در این وانفسا...

سبا  دادخواه/نویسنده نوجوان

یادم نمی‌آید که دقیقا چند سال پیش بود که یکی از دبیرها برایمان فیلم کوتاهی پخش کرد که وسعت و اندازه‌ کره زمین را با سیارات دیگر و درنهایت با خورشید مقایسه می‌کرد و زمین در کنار دیگر سیارات به‌اندازه‌ یک دانه ارزن می‌نمود. لحظه‌ای در این مقایسه، بشر را هم متصور شدم و مطمئن بودم که هرگز نمی‌توان بشر را در این مقایسه ترسیم کرد. حتی فکر کردن به آن‌هم سخت و دشوار است. فیلم، به‌ظاهر علمی و آموزشی بود اما من را عمیقا به فکر وا‌داشت.کهکشان راه شیری یکی از میلیاردها کهکشانِ جهان هستی است. سهم ما از کل هستی چقدر است؟ فقط یک کره خاکی که در مقایسه با عظمتِ بی‌پایان جهان، هیچ است! آری به همین سادگی، بودن یا نبودن ما هیچ‌یک از معادلات پیچیده‌ جهان هستی را حتی ذره‌ای به هم نمی‌ریزد. ما به این جهان نیامده‌ایم، چون بودنمان چیزی را در هستی تغییر می‌دهد! ما به این جهان آمده‌ایم تا در فرصت کوتاهی که داریم، زندگی را با ذره‌ذره‌ وجودمان لمس کنیم.چه شد که تا این حد به خود مغرور شدیم و با سفر به فضا احساس کردیم که بشر به جهان مسلط است و می‌تواند هر کاری انجام دهد؟ چه شد که به خود اجازه دادیم فرصت زندگی را از هم دریغ کنیم؟ سر ببریم، جنگ به پا کنیم، به آتش بکشیم و... به خود ببالیم که چند وجب بیشتر از این خاک را تصاحب کرده‌ایم...؟ نمی‌دانم که بشر به چه چیز خود می‌بالد و چطور می‌تواند در این جهان فانی و گذرا، این‌چنین یکه‌تازی کند. در این وانفسا، در این غبار غم‌آلود جهان، در این بُهت و بی‌خبری از فردا، برای خودم، برای تو و برای تمام جهان صلح و آرامش را آرزو می‌کنم.آرزو می‌کنم، تمام مردم جهان در پستوی قلبشان، قفس کبوتر صلح را بیرون بکشند و در بگشایند و آزادی را به صلح هدیه بدهند. چراکه در این روزهای تلخ و تاریخی، بیش از همیشه اثبات شد که لحظه‌به‌لحظه و نفس به نفسمان به تار مویی بند است. و حال این سؤال بیش از همیشه معنا پیدا می‌کند که چرا جنگ؟ چرا قتل؟ چرا کینه؟عضو نوجوان کانون شعر و ادب خانه نوجوان

 

 

 

جای دیگر است

ریحانه هاشمی/نویسنده نوجوان

اینجا شاید بهشت است. بهشت عاشقان کم محل داده شده! نمی‌دانم از کجایش بگویم! باد می‌وزد. باد تند و بهاری. از سوی شرق و غربش را نمی‌دانم. اینجا آن‌قدر زیباست که در هیچ و پوچش می‌توان جان داد، غرق شد، آواره شد و برای لحظه‌ای اندک به خود آمد. در کناره دره‌ای نه‌چندان عمیق، روی تخته‌سنگی دیوانه شدم! دیوانه‌ عشق! دیوانه معشوقی که چنان، با هنرش طنازی می‌کند! برف بالای کوه در آغوش آن لم داده است و خود را با او یکی کرده است. او روزها و ثانیه‌ها ناله‌ کوه را می‌شنود. بیچاره کسی را ندارد! از بی‌مهری آهوی می‌گوید که هرروز می‌آید بالایش به دنبال گمشده‌ای می‌گردد. سنگ در آتش عشق آهو دیوانه شده است و اما دلش جای دیگر است! برف هم در آتش عشق کوه ذره‌ذره از وجودش کم می‌شود و می‌سوزد. آب می‌شود، جاری می‌شود، خود را به دیوانگی می‌زند و آواز می‌خواند؛ آواز شرشر. برف با تازیانه از کوه پایین می‌آید. سنگ را می‌شکافت. می‌آید و می‌آید. تا آن جایی که دیگر عاشق می‌شود! عاشق مرداب. راکت می‌شود. گاه با سنگی تن نازی می‌کند. ساکت می‌شود. خاموش می‌شود و باز می‌سوزد! تک‌درختی تنها در انتهای دشت است. روزها می‌نشیند تا شاید بلبل بیاید آوازی سر بدهد و آن در باد رقص کند. باد هم می‌آید. هرروز به سراغ درخت می‌آید. ولی درخت دلش جای دیگر است! باد ناله‌اش را بیشتر سر می‌دهد. درخت فکر می‌کند برای تنهای اوست؛ اما درد باد از بی‌محلی درخت است.آسمان هم عاشق است! عاشق باران خانم. منتظر آمدنش اما وقتی می‌آید، از درد دلش اشک می‌ریزد؛ آن‌قدر که مرداب لب ریز شود. باران دلش پیش مرداب است! آسمان دلش پیش باران و بازهم جای دیگر است! چه چرخه‌ عجیبی! کسی عاشق کس دیگر و کسی هم عاشق همان کس. کوه آهو را می‌خواست؛ برف کوه را. باران عاشق مرداب و آسمان عاشق باران. هر کس عشق را در جای دیگر می‌جوید. فراتر از همان‌جا. شاید اگر به دورش بنگرد، عشق را بیابد؛ اما همه عشق را در جای دیگر می‌بینند. شاید به‌یقین عشق جای دیگر است! در ابتدا و انتهای چرخه عشق همه در حال ذره‌ذره سوختن‌اند. همه ابتدا را می‌بیند ولی انتها را نه! معشوق اصلی همین‌جاست. در کنار جنون آسمان و کوه و برف. برای دیدنش عقل نمی‌خواهد! دل می‌خواهد! برای رقصیدن در کنارش هنر نمی‌خواهد! جنون می‌خواهد! برای بوسیدنش سجاده و مهر نمی‌خواهد! عشق می‌خواهد! فداشدن و از خود گذشتن می‌خواهد! عاشق آن شدن بهترین است.نه بی‌مهری در کارست و نه جدایی فقط کافی است درخت باد برف کوه و مرداب و آسمان را جور دیگر دید. جاذبه‌ از عشق دید! معشوق در آسمان هفتم نیست جای دیگر است! در وجود ما بخشی از ما. خودش می‌گوید: «از رگ گردن به شما نزدیک‌ترم.»

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/110283

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی