ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

نامه‌های رسیده

تاریخ درج : چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
گذران عمر

زينب شفيعی/نویسنده نوجوان

ساعت بزرگ رنگی گوشه پذیرايی، نزدیکی‌های شب را نشان می‌داد. طبق عادت همیشگی‌ام به ایوان بزرگمان شناور می‌شوم که درخت نارنج بزرگی سایه‌ای بر رویش افکنده است تا غروب را تماشا کنم. غروب دارد کم‌کم تمام می‌شود و جایش را به سیاهی شب می‌دهد. روزی پرمشغله دیگر تمام می‌شود. شبی کوتاه آرام از آن شب‌های گرم می‌آید بالا که آدمی دوست دارد رختخوابش را بر دوش بگذارد، به پشت‌بام برود تا شاید کمی بیشتر به باد خنک نزدیک شود.در این ماه‌های گرم سال حتی وقتی عروس آسمان غروب می‌کند گرمایش در آسمان تیره پرستاره احساس می‌شود. چند ماهی دیگر که بگذرد 20 ساله می‌شوم. پرسه نوجوانی را تمام می‌کنم و وارد جوانی می‌شوم. 16-15 ساله بودم که درس‌ومشق را رها کردم و پناهنده آگهی‌های روزنامه شدم برای کار.حالا مگر کاری برای پسری به سن و سال من پیدا می‌شد؟ بعد از گشت‌وگذار در آن‌همه تبلیغ برای کار بالاخره چهار کلمه ریز گوشه پاره شده روزنامه چشمکی دردناک به من زد؛ بسته‌بندی فضولات حیوانات. کاری بهتر از این برای من پیدا نمی‌شد آخر نه سوادی داشتم نه تجربه‌ای پس به نفعم بود همین را می‌پذیرفتم و به سراغش می‌رفتم. صبح فردای آن روز لباس کارم را به‌جای دفتر کتاب در کیفم قرار دادم و با همان ارثیه پدر یعنی دوچرخه ابوقراضه‌ای که همیشه به زیر نور آفتاب، باد، برف و باران رهاشده بود، پا به خیابان نهادم. یک خیابان راه نیامده دل‌وروده دوچرخه بیرون ریخت. من مجبور شدم آن را ببرم به کارخانه. کارخانه بزرگ درندشتی بود. چرخ را گوشه‌ای رها کردم و رفتم به دفتر. بعد از نگاه‌های چپ‌چپ پر از کنایه‌شان مرا به محل کار بردند. آن روزها به پولش احتیاج داشتم. برای سیر کردن شکم مادر مریض و خواهر کوچکم و حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و من الان خودم رئیس یک شرکت بزرگم. دیگر حتی گودال پر از آب فاضلاب برایم کثیف به نظر نیامد. برف سرد نبود، آفتاب گرم نبود. دیگر دلم نخواست با رختخواب به پشت‌بام بروم تا به باد خنک نزدیک شوم. اشک‌هایم هر شب می‌باریدند، اما گرد غبار غم پایین نمی‌آمد. دلم آلوده‌شده بود به غم. مثل آلودگی هوا که گاهی هر چه باران می‌زند فایده‌ای ندارد و کثیفی شسته نمی‌شود.چند روز پیش برای اهدای خون به بیمارستان سری زدم. کنار ایستگاه پذیرش ایستاده بودم که صدای جیغ و فریادها از راهروی بغلی توجه مرا به خودش جلب کرد. قدم برداشتم به سروصدا نزدیک شدم که جوانی روی تخت بیمارستان در چشمانم افتاد. مرگ مغزی شده بود و دیگر نمی‌توانست به زندگی برگردد گر چه نفس می‌کشید و قلبش همچنان اصرار برتپیدن داشت.رو به روی آیینه به تماشای خودم ایستادم. ریه‌ای که به‌کندی نفس می‌کشيد و قلبی که اصرار بر تپیدن داشت. مغزی را که دیگر از کار افتاده بود به همراه داشتم. ای کاش مرگ را به ما اهدا می‌کردند وقتی دیگر درکی از زندگی نداریم. زندگی کردن را از کودکانمان نگیریم.عضو نوجوان سرزمین قصه‌های کهن

 

 

 

 

به یاد فروغ

حوریا  دانشمند/شاعر نوجوان

جملگی اطراف ما در تکاپو اند

دیو سپید هست، فرشته هست،

تاریکی و روشنایی همه هستند

ما کدامشان را بر می‌گزینیم؟!

عده ای مدهوش فرشته می شوند

که به قول شاملو:اگر واقعا چنین است،زهی سعادت!

عده ای اما جذب تاریکی!

مجذوب تاریکی شدن بد نیست!

تاریکی برقِ چشمانِ آدم را آشکار می‌سازد

برقی که یافتنش این روز ها از ناممکن ترین کارهای دنیاست. تاریک که باشد هیچ کس نمی فهمد که بار سفر بسته ای، که رفته ای، که تنها جسم بی روحت را جاگذاشته ای.. 

درست مثل فروغ . کاش اینجا بود 

اینجا کنار من و سطر سطرِ اشعارش

فروغ زیبا فروغ تنها 

پیش تر ها گفته بود که خواهم رفت و خواهم برد

 دل شوریده  خود را 

اما کسی جدی نگرفت

هیچ کس اینجا تو را نمی فهمید 

تو اصلا به این زمین تعلق نداشتی

تو هم جنس پاییز بودی 

خاموش و ملال انگیز بودی

حتم دارم اکنون جایت خوب است.

با تمام وجودت قلم شو و به رقم بکش

هرآنچه گوشه  قلبت عمری انتظار ورق را داشت

رقص کن با حرف حرف کلمات آرمانی 

و جانی تازه ببخش به «عشق»...

عضو کانون شعر و ادب خانه نوجوان

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/107139

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی