ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

لبی + آب

تاریخ درج : دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
آب بندان!

عادل امیری 

یادداشت هفدهم: آخی، نشسته بودیم با یکی از بچه ها لبی آب به اختلاط کردن. از وقتی آب آمده بود، حوصله اش نبود. گاهی یک مصرع از شعرهای قدرخواه را چاشنی بی علاقگی اش می کرد. گفتم وخی بیا، تموم می شه غصه می خوری. در یک حرکت نادر وخساد و با عیال محترمش آمد. نشستیم بالاتر از پل مارنان. آنجا که خت و خلوت است. به آبِ رونده و مدت مانده نگاه کردیم. از چشمه ها در آمدیم که گفت: آخرین باری که رودخانه را دیدم برف آمده بود با آب. زنش خندید. باد، صدای غوک ها را با خود برد. بوی بید و لجن، زد زیرشامه مان و رفیقم ادامه داد: اینکه نمی رفتم از لجم بود. بعد اضافه کرد که : خوش نداشتم آن ریختی رودخانه را ببینم. خیلی وقت بود آب بندان نشده بود و نشده بود این آب بندان که آب بود، برای کهان و مهان. نوعی گرمی دل به خنکای تابستان. خوش بودند بارود، آن زن و شوهر. ناغافل گفت شنفتم که بسته شده، دیگر نرفتم. به این فکر کردم که رودخانه از بس بوده کسی فکر نبودنش را نمی کرده. مثل اینکه یک آدم خیلی گنده ای ناغافل مرده باشد که به فکرت هم نمی‌رسیده ناغافل و با این وضعیت. یا حتی مثلِ مادرِ علی حاتمی که مرگ را بو کشید و پذیرفت، طبیعت انسان را. گفتیم چه می دانیم؟ چیزی برای دانستگی نبود.خاطره بود که توی برف آن سالی که ناغافل می رفتند باریده بود کف رودخانه. علف ها تر شده بودند از غم. بعد رسیده بودند به کناره ها و آتشی که چایش می سوخت. جز می زد مثل پشت دست. اینستایش را بازکرد و عکس ها را نشان داد. وقتی همه جوان بودیم و رود، کمتر می‌خشکید. یگانه مادری که حالا برای رفتنش روزشماری می کنیم. بی اینکه هوای داشتنش را از سر بیرون کرده باشیم. چای خوردیم و دودی به آسمان پردوده دادیم شبِ اردیبهشتی به رمضان را که با رودخانه آشتی کرده بودند آن سال. برف آمده بود با آب و حالا سال هاست که آب بی‌برف به خشکی گهگاهی زمین زنده رود می تپد. یک وقتی می‌رسد که زاینده رود مثل هوشنگ گلشیری توی خیابان‌ها راه می افتد و سربر شانه رفتگان می‌گذارد و می‌گوید: دیگر جاری نمی‌شوم. 

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/94931

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی