ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

شماره های پیشین

قاعده بازی

تاریخ درج : دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵
شماره روزنامه: 
گزارشی از قماربازی در یکی از پیاده روهای مرکز شهر

لیلا مقیمی

شش و نیم غروب است. هوا کاملا تاریک شده و سرما استخوان می ترکاند. موقعی که شهروندان خسته از کار روزانه و ترافیک بیش از اندازه شهر هول می زنند تا زودتر از بقیه به خانه برسند، از سرمای آخرین روزهای پاییز به گرمای بخاری پناه ببرند، جلویش لم دهند و فنجان چای داغ را تا ته سر بکشند، پیمان اما از همین تاریکی زود هنگام شهر کام می گیرد و کارش را آرام آرام شروع می کند. بساط پیمان را که توی یکی از پیاده روهای مرکز شهر پهن شده، زیر و رو کنی، اول تا آخرش فقط سه کارت پیدا می شود؛ سه کارتی که پشت یکی اش را مهر آبی زده تا از دوتای دیگر متفاوت باشد. چهار زانو می زند روی سنگفرش های سرد پیاده رو و
 کارت ها را هم می چیند رو به رویش. زیاد طول نمی کشد.

 

مشتری هایش او را خوب می شناسند و او هم آنها را. یکی یکی از راه می رسند و دورش حلقه می زنند. معرکه شروع می شود. پیمان که جوانی است حدودا 27 ساله و اندام لاغر و استخوانی دارد، یک قمار باز حرفه ای است. پدر و پدربزرگش هم زندگی شان را در همین بازی قمار تاخت زده اند. پیمان اما دل شیر دارد. درآمد بالا و هزینه های ناچیز موجب شده تا او صابون بی خیالی به تنش بمالد و بی محابا کارش را ادامه دهد: «پاتوق هایم را مدام عوض می کنم. هر چند وقت یک بار پلیس سر می رسد و کاسه کوزه ام را به هم می ریزد. البته تا به الان که پلیس گیرم نینداخته.» می خندد و می گوید: «اوستایی شدم برای خودم، بابام خدا بیامرز فوت و فن کار را خوب بهم یاد داد و رفت. بوی پلیس را که از چند فرسخی می شنوم، فلنگ را می بندم و تا دو سه روزی آفتابی نمی شوم.»

 

 

     بازی شروع می شود
 پیاده رو شلوغ شده. عده ای بی تفاوت از کنار بساط پیمان رد می شوند و عده دیگری هم که کنجکاوی ذهنشان را قلقلک داده، چند لحظه ای مکث می کنند تا دلیل شلوغی این موقع شب در پیاده رو را جویا شوند.صدای پیمان مدام می پیچید در هیاهوی جمعیت: «برو کنار، نور کم است. خانم ها اینجا نمانید. بروید پی کارتان.» بازی شروع می شود. پیمان پیش قدم می شود و 50 هزار تومان می گذارد وسط. نفر بعدی هم هفتاد هزار تومان. بازی شروع می شود؛ قاعده بازی بر این است که پیمان، ورق های کاغذی را با حرکت های تند و مدام دستش برای چند ثانیه ای جابه جا می کند و می چیندشان کنار هم. چشم ها روی کارت ها سُر می خورد. همه دارند توی ذهنشان دوتا دوتا چارتا می کنند تا زودتر از دیگری کارت نشان شده را پیدا و قمار را به نفع شان تمام کنند. مرد مسنی که به پنجاه ساله ها می ماند، دستش را اشاره می کند و بلند می گوید: «اولی». پیمان کارت ها رو پشت و رو می کند و لبخند موذیانه ای می زند: «نه داداش باختی، کارت دومی بود. هفتاد هزار تومانت نوش جانم.» مرد میانسال هم اخم هایش رو توی هم می کند و به خودش لعنت می فرستد که چرا دار و ندار جیبش را به همین سادگی تاخت زده. پیمان، اما خیلی خوشحال است و کبکش خروس می خواند. دوباره کارت را لابه لای دستانش جابه جا و روی سنگفرش ها ردیفشان می کند. بازی ادامه دارد.

 

 

    سرما هوش از سر همه برده!
سرما تا مغز استخوان نفوذ می کند. آدم ها تک و توک، راهشان را کج می کنند و از پیمان و بساطش فاصله می گیرند. نشانگرها که می کشند روی نه شب، سه، چهار نفری بیشتری نمانده اند. سر و صدایشان خوابیده. پیمان چند نفری را که مانده اند رد می کند و می گوید: «برای امشب بسه، فردا شب بساطمون توی خیابان ... است.» پول هایش را از توی جیبش در می آورد. می شمارد. لبخند می زند. زیپ کیف مشکی و رنگ و رو رفته ای که دور کمربندش بسته را می کشد و اسکناس های رنگارنگ و کهنه را تویش جا می دهد. کارت ها را هم می گذارد توی جیب کتش. شال و کلاهش را چفت می کند و از جلوی مغازه ای که ذرت مکزیکی می فروشد رد می شود؛ همان مغازه ای که صاحبش تا چشمش به پیمان می افتد، از لابه لای بخار برخاسته از ذرت سرش را بیرون می آورد و  می گوید: «چند هفته ای است که شب ها اینجا بساط قمار راه می اندازد و یه مشت مردم ساده لوح را فریب می دهد.کسی هم کاری به کارش ندارد. انگار سرما امان پلیس را هم بریده که امثال این آدم ها میان هیاهوی مرکز شهر هر کاری که دلشان می خواهد می کنند!» پیمان آرام آرام میان شلوغی و هیاهوی جمعیت گم و گور می شود. هنوز چند ساعتی به نیمه شب مانده. سیاهی بر شب چیره شده و سرما استخوان می ترکاند.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/33844

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی