ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری

 

 

   زن چشم‌غره‌ای رفت و گفت: «صدبار گفتم وقتی داریم حرف می‌زنیم اون لعنتی رو نکش!» و با دست به صورت مرد اشاره کرد. مرد سیگار روشن‌نکرده را از دهانش برداشت، به آرامی در جیبش گذاشت و نگاهش را از زن دزدید تا شاید بحث را تمام کرده باشد، ولی زن ادامه داد: «خب! حالا باید چیکار کرد؟ نمی‌خوای یه فکری بکنی؟» و حتی یک‌لحظه هم نگاهش را از صورت مرد برنداشت. مرد مستاصل بود اما چهره‌اش بی‌تفاوت نشان می‌داد و همین حرص زن را درمی‌آورد. سرش را بالا آورد و درحالی که سوار موتورش می‌شد، گفت: «تو میگی چیکار کنم تو این وضع؟» و موتور را روشن کرد. زن همچنان ایستاده بود و فقط نظاره می‌کرد. مرد ادامه داد: «معطل چی هستی؟ سوار شو تا یه سر بریم پیش حاجی. شاید اون یه‌ فکری برامون بکنه!» .

 

 

 داشت آخرین وصله‌ها را می‌زد. پیرمرد بالای سرش ایستاده بود و هرثانیه دستور جدید می‌داد. نگاهی به دستان پینه‌بسته‌اش انداخت و گفت: «دیگه از تو گذشته» و اضافه کرد: «زودتر تمومش کن باید برم.» برای همین آخرین دوخت‌ها را تندتر از قبل زد و کار که تمام شد، کیف را به دست پیرمرد غرغرو داد. براندازش کرد و بی‌آنکه دیگر چیزی بگوید، پول را کف دست‌هایش گذاشت. سری تکان داد و رفتنش را تماشا کرد. بعد دست به جیبش برد و پول را روی چندورق اسکناسی که در آن بود، گذاشت. فکر کرد حالا باید ده تومنی شده باشد. لبخند محوی زد و لنگه کفشی برداشت تا وصله‌پینه را دوباره از سر بگیرد.

 

 

  با دست راستش محکم به پهلوی مادرش زد و با هیجان گفت:‌ «مامان مامان! امیرعلی که گفتم اینه! همین‌که پشت موتوره» مادرش هول شد. کمی دست‌دست کرد و گفت:‌ «امیرعلی؟ کی هست؟» پسر دلسرد شد. اخم کرد و گفت: «پس دیروز چی گفتم واسه‌ات؟‌ همون پسره‌ست که گفتم باباش آتش‌نشانه. تازه یه‌بارم زخمی شده... قول داده منو یه‌بار ببره سر کار باباش» زن گفت: «آهان آهان یادم اومد!»  نگاه مهربانی به پسر ساده‌دلش انداخت و خندید. بعد سرش را سمت امیرعلی چرخاند و لبخندی هم به‌او زد. دور که شد، پسر دوباره به حرف آمد و گفت: «تو که اجازه میدی برم؟» و مادرش با خنده جواب داد: «به شرط اینکه حداقل اونجا آتیش نسوزونی!».

 

 

  مادرش فورا داد زد: «دست نزن کثیفه!» و رو به شوهرش گفت: «دوباره همان لباس را تنش کردی؟» مرد که حواسش جمع پسر بود و از دور برایش دست تکان می‌داد، با بی‌تفاوتی گفت: «خودش دوست داره. من که اجبارش نکردم»، زن نفسی کشید و درحالی که سرش را کمی پایین انداخته بود، گفت: «بالاخره از تو الگو می‌گیره!» و بعد برای آنکه بحث را تمام کرده باشد، ادامه داد: «از مدرسه دعوت کردن، گفتن فقط پدرها باید برن. میری؟» مرد که حالا بلند شده بود و داشت به سمت پسرک می‌رفت، گفت: «میرم» و بی‌آنکه حتی نگاهی به زن بیندازد، خودش را به حوضی رساند که پسر کنارش بازی می‌کرد.

 

 

    نمازش که تمام شد، به‌آهستگی اطرافش را نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. دوست نداشت کسی او را در آن حال و آن‌هم وسط پارک ببیند. بلند شد، سجاده را جمع کرد و صندل‌ها را پوشید. هنوز دو اتوبوس جلوی اتوبوس او بودند، برای همین وقت داشت تا لقمه‌ای هم از ساندویچ ناهارش بخورد. ساندویچ که تمام شد، تازه اتوبوس جلویی راه افتاد. خودش را به اتوبوسش رساند، نگاهی به مسافرها انداخت و سوار شد تا راه بیفتد.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/83081

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی