ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

 با دست‌های ضعیف و بی‌جانش مدام جوراب‌ها و لباس‌زیرهای مردانه را جابه‌جا می‌کرد تا آن جوراب‌های قرمز را که مشتری خواسته بود، پیدا کند. بقیه جوراب‌ها و لباس‌زیرها یکی‌یکی روی زمین می‌ریختند و خاکی می‌شدند ولی او برای پیدا کردن آن جوراب‌های قرمز لعنتی تلاش می‌کرد تا مشتری از دست نرود. بالاخره پیدا شد. با سرش اشاره کرد تا مشتری آنها را بردارد چون خودش نمی‌توانست چیزی در مشت‌هایش بگیرد. مشتری نگاهی به جوراب‌ها انداخت و گفت: «نه قرمز آتیشی می‌خواستم» و خیلی زود از آنجا دور شد. او فقط سرش را تکان‌تکان داد چون حرف نمی‌توانست بزند. نگاهی به زمین انداخت و دلش از آن‌همه جورابی که ریخته و دستی که نمی‌تواند آنها را جمع کند گرفت.

 

   از بین همه آن چادرهای سیاه یک‌دست که مدام می‌رفتند و می‌آمدند، مادرش را تشخیص نمی‌داد. اخم‌هایش درهم رفت و چهر‌ه‌ مضطربش آشفته شد. می‌خواست بزند زیر گریه که دستی از زیر چادری ضخیم صورتش را نوازش کرد. مادرش بود. به سرعت کنارش نشست و گفت: «می‌خواستی گریه کنی؟ من که گفتم الان میام!» بعد آرام کیفش را کنارش روی صندلی خالی ایستگاه اتوبوس گذاشت و از داخلش یک آب‌نبات درآورد. رنگ و روی جلد آب‌نبات رفته بود ولی معلوم بود که خوشمزه است. فورا به دستش داد و گفت:‌ «بیا از اینا که دوست داری» کودک آرام گرفته بود، اما چهر‌ه‌اش هنوز آشفته و نگران بود. انگار آمدن مادرش را باور نمی‌کرد. به آهستگی آب‌نبات را از دست مادر گرفت و تا فرو رفتن کامل بغضش صبر کرد... بعد جلد رنگ و رو رفته را باز کرد و آب‌نبات لیمویی را به کندی در دهانش گذاشت.

 

 

 

  سهم هرکدامشان یک اسب و چند سرباز بود. سربازهای سیاه و سفیدی که کنار میز ردیف شده بودند و اسب‌هایی که مانند تافته‌های جدا بافته‌ای در میانشان جا خوش کرده بودند. همه‌چیز آماده بود تا نبرد میان مهره‌های باقی‌مانده شکل جدی‌تری به خود بگیرد و هر دو حریف خود را برای چنین لحظه‌ای آماده می‌کردند. دست اولی به سمت مهر‌ه‌ها رفت و سربازی جابه‌جا شد. حالا نوبت دومی بود، به آرامی با دست راست اسبی را حرکت داد و زیرلب خندید. اولی نفس عمیقی کشید. از اول بازی مدام نفس‌های بلند می‌کشید و آب دهانش را قورت می‌داد. بعد چند لحظه مکث کرد. نگاهی به دومی انداخت و با طمانینه دست راستش را آرام روی همه مهره‌های روی میز کشید. آنها که در بازی بودند یکی‌یکی افقی شدند و همه آن سربازها و اسب‌های بیرون را که هنوز ردیف به ردیف کنار میز جا گرفته بودند، با خود همراه کردند. چند ثانیه بیشتر نگذشت که کل مهره‌ها روی میز خم شده بودند. اولی هنوز نفس‌های عمیق می‌کشید و سرش پایین بود و دومی بی‌آنکه حرفی بزند، در بهت عمیقی فرو رفته بود.

 

 

   سه چهار باری پا روی ترمز گذاشته بود ولی پیاده نشده بود. همین که صدای مشکوکی می‌شنید، می‌ایستاد یا حداقل سرعتش را کم می‌کرد، ولی هم‌زمان صدا هم می‌افتاد و خیالش راحت می‌شد که جای آن فرغون آبی روی سقف ماشینش امن و محکم است. دفعه پنجم بود که دیگر صدا کم نشد. سرعتش کم بود ولی فرغون همچنان سر جایش تلو تلو می‌خورد. ماشین را نگه داشت و پیاده شد. دستی به فرغون کشید و عقب رفت تا بهتر بررسی کند. به نظر مشکلی نداشت. خواست دوباره سوار شود که مردی با کت و شلوار قهوه‌ای رنگ رد شد و گفت: «هنوز سفت سفت نیستا» بعد جلوتر آمد و ادامه داد: «می‌فروشیش؟» اول تعجب کرد. فرغون آبی به چه درد مردی در هیبت او می‌خورد؟ ولی بعد چهره مصممی به خود گرفت و با اعتماد به نفس گفت: «چقدر می‌دی؟» مرد کت‌ و شلواری قیمتی داد و او هم خیلی زود پذیرفت. یک ربع بعد از شیشه ماشینش که به آرامی در حال حرکت بود، مرد کت و شلواری را نگاه می‌کرد که فرغون به دست دور و دورتر می‌شد...

 

 

 

  صدای آرام نفس‌های خود را می‌شنید. یکنواخت بود و ممتد. انگشت دست چپش بی‌اختیار اهرم آب‌پاش را فشار می‌داد و دست راستش برای پاک‌کردن شیشه جلوتر از فرمان مغزش به حرکت می‌افتاد. همه هوش و حواسش جای دیگری بود. انگار جسمش اینجا بود تا اعمال روزمره را انجام دهد و روحش در جای دیگری سیر می‌کرد. در آن پاییز خنک و عصرهای دلپذیرش که «او» بود. انگار که روحش را همان‌جا گذاشته بود و این همه وقت، جسم بیچاره را به ناچار حرکت می‌داد تا فقط «باشد» و این همه زندگی او بود.

 

 

 

 

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/77187

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی