ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری + فاطمه صفری

 

 

 

    دست مرتضی را گرفته بود و قبل از آنکه حاج‌محمود متوجهشان شود، از تعمیرگاه بیرون زده بودند. حاج‌محمود آدم سخت‌گیری نبود ولی در رفتن از زیر کار و غیبت بی‌موقع را هیچ تاب نمی‌آورد. مچشان را که می‌گرفت، بنا می‌کرد به موعظه و نصیحت و از عواقب شوم آدم‌های بی‌کار و لاابالی می‌گفت. آنها هم حوصله‌شان سر می‌رفت و همه تلاششان را می‌کردند تا حاج‌محمود و معرکه‌اش را دور بزنند. آن‌روز هم همین‌طور شد. حاج‌محمود سرش را در کاپوت پراید تصادفی فرو برده بود و پشت سر هم حرف می‌زد. بعد سر برگرداند و دید که بچه‌ها دوباره غیبشان زده است. دستی به پیشانی کشید، زیر لب فحشی داد و دوباره سر را در کاپوت فرو برد. او و مرتضی خیلی قبل‌تر از آن از تعمیرگاه بیرون زده بودند. اصرار او بود که مرتضی هم مجاب شده بود وگرنه راضی کردنش کار هرکسی نبود. دستش را گرفته بود و تا حوض بزرگ وسط میدان کشانده بودش. دست‌هایشان سیاه بود و پوست صورتشان آفتاب‌سوخته‌تر از همیشه می‌زد. همانجا کنار حوض بزرگ نشستند، آب‌بازی کردند و دوتایی به ریش حاج‌محمود بینوا خندیدند و خندیدند و خندیدند.

 

 

 

 

   مرد آرام پایش را روی ترمز گذاشت و به آهستگی پرسید: «همینجاست حاج‌خانوم؟» و در آینه به زن نگاه کرد. زن سرش را کمی جلو آورد، بالا تا پایین خیابان را نگاه کرد و برای آنکه جواب مرد را بدهد، به آینه خیره شد و گفت: «والا چی بگم... من که بلد نیستم» مرد ماشینش را به طور کامل متوقف کرد و سرش را برگرداند تا چشم در چشم با زن حرف بزند. دوباره با همان لحن آرام گفت: «اینجا همون خیابونیه که تو آدرس نوشته. یکم توش بگردید احتمالا پیدا می‌کنید» و با نگاهش یک‌جورهایی عذر زن را خواست. زن سری تکان داد و ساکش را به دست گرفت. در ماشین را باز کرد، زیر لب تشکری کرد و پیاده شد. مرد که رفت، همانجا ایستاد و اطرافش را با کنجکاوی نگاه کرد. بعد دنباله‌های بلند روسری‌اش را پشت سر گره زد و دوباره ساکش را به دست گرفت. به اندازه تمام عمرش مردد بود و نگران. احساس تنهایی و ترس از گم شدن نرم نرم در وجودش جوانه می‌زد ولی او عزمش را خیلی پیش از این جزم کرده بود. ساک را در دستش جابه‌جا کرد، سینه جلو داد و با همان تردید کشنده، در خیابان شلوغ به راه افتاد...

 

 

 

    از هیچ‌چیز به اندازه کلمه «بقالی» بدش نمی‌‌آمد، به خصوص زمانی که همه سراغ «بقالی اش را می‌گرفتند! آن‌وقت حسابی داغ می‌کرد و با لبخندی تصنعی توضیح می‌داد که مغازه او سوپر مارکت است و هیچ ربطی به بقالی ندارد. خیلی‌ها همان اول گارد می‌گرفتند و به سرعت می‌پرسیدند: «حالا مگه چه فرقی داره؟» و او بود که بیش از پیش جوش می‌‌آورد و با حالتی که شبیه فریاد زدن بود می‌گفت: «خیلی!» بعضی دیگر هم می‌پذیرفتند و وقتی چهره برافروخته‌ا‌ش را می‌دیدند، حتی عذرخواهی مختصری هم می‌کردند. برای او میان کلمه بقالی و سوپرمارکت توفیر زیادی بود. می‌گفت: «این‌همه خرج نکردم که به سوپر مارکتم بگن بقالی!» و اصرارش روی این مسئله، اطرافیانش را هم متقاعد کرده بود که مراعات کنند. برای همین هم کمتر پیش می‌آمد که کسی سراغ «سوپر مارکت» را از او بگیرد و لبخند رضایت بر لبانش ننشیند.

 

 

 

  زن از راه رسید. از پنجره کمک راننده که تا نیمه باز بود، به درون ماشین نگاهی انداخت و با تندی گفت: «دوباره که بچه رو نشوندی جلو» بعد در را باز کرد و به سرعت پسربچه را از روی صندلی بلند کرد. پسرک مقاومتی نکرد. فقط نگاهی به پدرش که روی صندلی راننده نشسته بود انداخت و خود را به دست مادر سپرد. زن او را روی صندلی عقب نشاند و خودش هم جلو نشست. بدون آنکه به مرد نگاه کند، گلویش را صاف کرد و گفت: «راه بیفت دیگه دیر شد» مرد صدایش را پایین آورد و به آهستگی گفت: «چت شده باز؟ بچه رو چی کار داشتی آخه؟» بعد موتور اسباب‌بازی پسرک را که روی داشبورد جا مانده بود برداشت، به عقب برگشت و گفت: «موتورت جا موند بابایی» و آن را به دست پسر داد. دیگر چیزی نگفت. فقط دنده را چاق کرد و در سکوت سه‌نفره‌شان به راه افتاد...

 

 

 

    شبیه خرابه‌ای بود که انگار با همان یک تکه مبل زهوار در رفته، نو نوار شده بود و رنگی گرفته بود. کسی از اهالی آنجا، قضیه مبل را نمی‌دانست. اینکه مال که بود و چطور به آنجا رسیده بود. ولی همه می‌دانستند که حالا مبل فقط متعلق به یک نفر است و آن یک نفر عباس کاسه‌ساز است. کاسه‌ساز صدایش می‌زدند چون همان حوالی کوره‌ای داشت و به واقع در آن کاسه می‌ساخت. کاسه‌های زمخت یک‌شکل و یک‌رنگ که به سختی می‌شد فکر کرد که حتی دانه‌‌ای مشتری داشته باشند. با این‌حال آن یک تکه مبل زهوار در رفته، تنها مامن عباس بود برای بعد از ظهرهای داغی که کنار کوره می‌گذراند و همین دلش را خوش می‌کرد.

 

 

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/75753

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی