ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری + فاطمه صفری

 

 

    تصاویر مبهمی از آن روز به یادش می‌‌آمد. مثل اینکه خودش و محمدعلی لباس فرم مدرسه تن نکرده بودند  یا اینکه شهاب همان کفش‌هایی را پوشیده بود که ماه‌ها در خانه برای خریدنش اصرار کرده بود. بازی بین او بود و به قول خودشان قلدر مدرسه که به طور اتفاقی ظاهرش هیچ به قلدرها نرفته بود. ساسان پسری بود کوتاه و ریزنقش که چهره‌ بچه‌گانه‌اش حتی او را چندسالی کوچک‌تر نشان می‌داد. با این‌حال حرف اول و آخر را او می‌زد و کسی هم جلودارش نبود. آن‌روز خود ساسان پیشنهاد بازی را داده بود و چه کسی جرات رد کردنش را داشت؟  بچه‌ها جمع شده بودند و تعداد چشم‌هایی که بازی را نظاره می‌کردند، لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نقش بسته بود و همه حواسش را داده بود به تخته شطرنجی که دستان ساسان روی آن سر می‌خورد. ضربان قلبش آنقدر تند می‌زد که صدایش را به وضوح می‌شنید. شهاب در سکوت، دست روی شانه‌اش گذاشته بود و  بچه‌های دیگر یک‌صدا ساسان را صدا می‌زدند. یادش می‌آید که از آن لحظه به بعد، چشم‌هایش آرام آرام بسته شدند، بدنش کرخت و کرخت‌تر شد، سرش خود به خود به سمت زمین حرکت کرد و بعد دوباره همان تصاویر مبهم.

 

 

 

 

   توت‌های درشت و قرمز یکی‌یکی از درخت پایین می‌ریختند و یک‌راست می‌افتادند در چادرنماز مادر احسان! چادری که احسان و محمد سفت در دست گرفته بودند و مواظب بودند که یک‌وقت از دستشان رها نشود. توت‌ها مثل لکه‌های خونی روی چادر گل می‌انداختند و سفیدی ناب آن لحظه به لحظه کم و کم‌تر می‌شد. محمد پوزخندی زد و گفت: «مامانت به طور حتم خیلی از این چادره سیر بوده که داده واسه توت!» و به احسان نگاه کرد. احسان ناگهان تا گوش‌هاش سرخ شد، نگاهش را از محمد دزدید و سرش را زیر انداخت. سکوت کرد و تا نیم ساعت بعد که همه توت‌ها را جمع کرده بودند، به این فکر می‌کرد که قضیه چادر و لکه‌های قرمز آن را چطور به مادرش بگوید...!

 

 

 

   خودش سریع رفته بود در خانه و چند لحظه بعد با آن چادر سرمه‌ای سفید مورد علاقه‌اش و عصایی که همیشه در دست داشت، برگشته بود. اول چندبار به دختر و دوربین توی دستش نگاه کرده بود و بعد با خنده گفته بود: «عکس می‌گیری؟» بدیهی بود که دختر همین کار را می‌کند. به زن لبخند زد و گفت: «بله... می‌خواهید از شما هم بگیرم؟» چشم‌های زن برقی زد و لب‌هایش باز و بازتر شدند. سرش را به نشانه تایید تکان داد. دختر دست به دوربینش برد که زن فریاد زد: «وایسا وایسا» بعد دوباره سریع به خانه رفت و با چهارپایه‌ای کهنه برگشت. چهارپایه را به سرعت وسط کوچه گذاشت، آرام رویش نشست و با هیجان به دختر خیره شد. دختر دوباره دست به دوربینش برد و لبخند پیرزن دوست‌داشتنی را برای همیشه ثبت کرد.

 

 

 

  قرار بود که همه کت بپوشند. مثل همیشه از چند روز قبل از قرار، در گروه تلگرامی‌شان حرف زدند و بحث کردند و در نهایت تصمیم بر آن شد که هیچ‌کس بدون کت نیاید. بیشتر از همه هم «الیاسی» اصرار داشت چون خودش هیچ‌وقت بدون کت جایی نمی‌رود. می‌گفت مردان به سن ما ابهت نیاز دارند و کت‌ها بهترین کمک‌دهنده‌ها برای بازیابی این ابهت از دست‌رفته هستند. بقیه هم تا حدودی پذیرفته بودند و هرجور شده زیر بار رفتند.روز قرار الیاسی همه را به دقت برانداز کرد، خنده‌ای کرد و گفت: «به ما می‌گن مرد! با این کت‌ها دل دخترهای جوون رو هم ‌بردیم!» بعد همه زدند زیر خنده، ناخودآگاه دستی به کت‌هاشان کشیدند و صحبت‌های روزمره‌شان را از سر گرفتند.

 

 

 

    زندگی از آن‌جایی متوقف می‌شود که جارو در کالسکه تنها نوه‌ات بگذاری و در خیابان‌ها دوره بیفتی برای دو لقمه نانی که هیچ‌وقت از گلو پایین نمی‌روند.. .

 

 

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/75300

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی