ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری + فاطمه صفری

 

 

 

   سال‌ها بود دست خودش را با خنزر پنزرهای مغازه بند کرده بود. صبح زود می‌آمد مغازه، دستی می‌کشید به بعضی‌ وسایل و به هوای تعمیر، کمی با آنها ور می‌رفت. هنوز مشتری‌هایی داشت که می‌آمدند وسایلی می‌دادند برای تعمیر.
هر روز می‌گفت اول از آنها شروع می‌کنم، اما تا پایش به مغازه می‌رسید می‌رفت سمت وسایل قدیمی.  وسایلی که سال‌ها پیش آمده بودند و بعد فراموش شده بودند. فقط او بود که یادشان بود. گاهی دستی به آنها می‌کشید و گاهی غباری از رویشان پاک می‌کرد. همه آنها را تعمیر کرده بود. اما کسی نبود که از آنها استفاده کند.

 

 

    دست روی دست گذاشته بود و با چشمان مضطربش اطراف را نگاه می‌کرد. خانم‌های صف کشیده در ایستگاه را می‌دید و حواسش حتی به آن دو پسر نوجوانی که روبه‌رویش ایستاده بودند هم بود. چیزی از اضطرابش کم نشد. دست‌ها را به هم مالید تا بیشتر از این عرق نکنند و به پشت سرش نگاه کرد، یک سری خانم دیگر هم ایستاده بودند و مردی که به نظرش مرموز آمد. سرش را فوری برگرداند و سعی کرد با پرت کردن حواسش، کمی از آن استرس کشنده که به جانش افتاده بود، کم کند. فکر کرد چه مدت است که در انتظار اتوبوس ایستاده است؟ مطمئن نبود ولی می‌توانست حدس بزند که نیم ساعتی شده. بعد دوباره به صف خانم‌ها نگاه کرد و به پسرهای نوجوان و حتی به آن مرد مرموز. اضطراب داشت خفه‌اش می‌کرد...

 

 

 

 باید رنگ‌ها را قاطی می‌کرد. کمی از سفید، مقدار بیشتری قرمز و اندازه یک بند انگشت از زرد را روی هم ریخت و دایره‌وار شروع به هم زدن کرد. مشتری گفته بود: «نارنجی نه ولی یه چیزی شبیه به اون» و او گفته بود: «رنگ پاییزی؟» مشتری اول مات مانده بود: رنگ پاییزی دیگر چه صیغه‌ای بود؟ ولی تعجبش را بروز نداد.سری تکان داد و گفت: «هوم... اگه همینه که آره» و یک‌ربع بعد هم مشتری رفته بود. هیچ‌کس بهتر از خودش «رنگ پاییزی» را نمی‌شناخت. اصلا خود او بود که این اسم را روی این رنگ گذاشته بود و ترکیب را هم فقط خودش می‌دانست. رنگی بود به رنگ پاییز و مطمئن بود که هیچ کلمه دیگری قادر به توصیفش نیست.

 

 

 

   موتور را از محمد خریده بود. رفیق شفیق چندین ساله‌اش که حتی جای برادرش را گرفته بود. به مغازه‌اش رفته بود و بعد از کلی خوش و بش، خواسته بود تا موتوری بخرد. محمد هم بی‌معطلی یکی از آن درجه یک‌ها را نشانش داده بود و گفته بود پولش را هروقت که دارد، بدهد. او هم موتور را نگاهی کرده بود و قیمت را پرسیده بود. حتی قبل از آنکه محمد لب باز کند، مطمئن بود که قیمت چنین موتوری آنقدر بالاست که نمی‌تواند از عهده‌اش بربیابد. صحبت محمد تمام شد، اول فقط لبخند زده بود و بعد خواسته بود تا یک موتور دست‌دوم نشانش بدهد...حالا یک ماهی از خرید آن موتور دست‌دوم می‌گذرد. محمد مبلغ را قسط‌بندی کرده و قرار است ماه‌به‌ماه قسطش را بگیرد و به خودش می گوید «به این می‌گن یه رفاقت منطقی!»

 

 

 

    خسته بود. سردش بود. دلش نمی‌خواست هیچ جا برود، اما انرژی توی بدنش بود که نمی‌گذاشت هیچ جا بایستد. همه‌اش باید راه می‌رفت. اما نه به سمت مدرسه. دلش می‌خواست دور شود. از هر جایی که او را بشناسند، دور شود. دنیا دور سرش می‌چرخید. حوصله بچه‌ها و زنگ و صدای خنده و گاهی دعوا را نداشت. می‌خواست از همه دور باشد. می‌خواست آزاد باشد. اما از نگاه مردم می‌ترسید. همه می‌دانستند این وقت روز نباید توی خیابان در حال پرسه زنی باشد. به هرکسی نگاه می‌کرد حس می‌کرد الان است که مچش را بگیرند و بفرستندش سر کلاس درس و مدرسه. او فقط می‌خواست چند روز با خودش باشد. تنهایی خودش را داشته باشد. بدون هیچ کسی.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/73648

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی