ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 

الهام ماهری + فاطمه صفری

 

 

فقط خدا می‌داند که چقدر منتظر این لحظه بود. مادرش قول داده بود که می‌تواند در خانه جدید، برچسب‌ها را به شیشه اتاقش بچسباند. همان برچسب‌هایی که دختر عموی بزرگش پارسال هدیه داده بود و تا امروز توی کمدش خاک می‌خوردند. اسباب‌کشی و رفتنشان از آن خانه اجاره‌ای برایش بزرگ‌ترین شادی بود. مادرش به همه می‌گفت: «یه‌جور خوشحاله انگار تا امروز این نیم‌وجبی اجاره رو می‌داده!» و می‌خندید. ولی بهتر از هرکس می‌دانست که او ذوق برچسب‌های یک‌سال مانده در کمد را دارد. برای همین به محض آنکه پا به خانه جدید گذاشتند، برچسب‌ها را از کیفش درآورد، جلوی چشمان منتظر دخترک گرفت و به تاکید گفت: «فقط روی شیشه!». دختر برچسب‌ها را از دست مادر قاپید، به سرعت «چشمی» گفت و به طرف اتاق جدیدش رفت. یکی‌یکی پروانه‌ها و جوجه ها و قارچ‌ها را باز کرد و با دقت به شیشه چسباند. بعد هم نوبت آن موش و گربه عظیم‌الجثه رسید. کارش که تمام شد، از شیشه فاصله گرفت، به دقت باغ وحشی را که راه انداخته بود، نگاه کرد و خنده‌ای از رضایت سر داد...

      خسته نبود؛ اما حوصله کار هم نداشت. از دور که جعبه نرده کشی شده را دید آهی از سر بی‌حوصلگی کشید و خودش را انداخت به سمت جعبه. دلش می‌خواست از هوای بهاری دم عید استفاده کند. بنشیند روی چمن‌ها و دکمه‌ها پیراهنش را باز کند و سرش را بگذارد روی زمین و فقط آسمان را نگاه کند. آسمانی که هوایش ابری نیست و آنقدر صاف است که تا ته ابرها پیداست. اما باید می‌رفت سر وقت جعبه و ور می‌رفت به سیم و دکمه‌هایی که از سر عادت فقط جابه‌جایشان می‌کرد.

   هنوز دو سال نگذشته است از آن شبی که دوتایی توی پارک تاریک و خالی از آدم نشسته بودند و درمورد شراکتشان حرف می‌زدند. کدامشان پیش‌قدم شده بود و حرف را پیش کشیده بود؟ چند ساعت بر سر اینکه چه‌کاری راه ‌اندازند، بحث کرده بودند؟ چقدر بر سر سهام هرکس و سود و زیان کار صحبت کرده بودند؟ یک هفته بعد از آن شب، مغازه را خریدند. به سختی و با رفتن زیر بار قرض، به هرحال خریدند. هردوشان خوشحال بودند و البته نگران. نگران از اینکه نکند کار و بارشان راه نیفتد یا روزی شراکتشان زیر سوال برود. با این حال به یکدیگر اعتماد کرده بودند و امیدوار بودند که اوضاعشان روزبه‌روز بهتر شود.هنوز از آن روزها دو سال نگذشته است. یک سال و چند ماه می‌شود شاید. هنوز مثل همان روزها، هردو به مغازه می‌آیند، با هم آب و جارو می‌کنند و باهم منتظر مشتری می‌مانند. خوشحال‌اند و البته هنوز نگران. شاید تا همیشه.

       از معدود روزهایی است که به‌تنهایی از خانه بیرون آمده است. بیشتر وقت‌ها حداقل فاطمه همراهش بود؛ دختر بزرگش که حالا ازدواج کرده و کمتر می‌بیندش. مگر روزهای تعطیل و گه‌گداری که به خانه سری می‌زند.از در خانه که بیرون زد، عباس، کوچک‌ترین پسرش که با او در خانه بود، از ته پذیرایی داد زد و پرسید: «کجا میری سر ظهری؟» زن به سختی صدایش را شنید. کمی با در ورودی فاصله گرفت و در حالی که سرش را به طرف داخل خانه برگردانده بود، گفت: «تا سر کوچه می‌رم و برمی‌گردم». نفهمید که چطور به جای سر کوچه، از چهارباغ سردرآورد. به خودش‌ آمد و دید که حتی کیف دستی‌اش را همراه نیاورده، با این فکر که خیلی زود به خانه برمی‌گردد. آنقدر راه رفته بود که حالا حالاها توان برگشت نداشت. خودش را به یکی از نیمکت‌ها رساند و کنار پیرمرد عبوسی جای گرفت. نفسی تازه کرد و بی‌آنکه حرکتی کند، به خیابان بلند و آدم‌های جورواجورش خیره شد.

    دیگر همه فوت‌وفن‌ها را یاد گرفته بود. از روفو کردن کفش‌ها با بیشتر میزان آسیب تا واکس زدن و قالب ساختن و آماده کردن بندکفش‌های متفاوت. همه را در عرض همین چندماه کار یاد گرفته بود. همین چندماهی که بساط باقالی و لبو را جمع کرده بود، گاری را فروخته بود و به قول خودش «زده بود تو کار کفش!»هربار که به کاری وارد می‌شد، طوری انجامش می‌داد انگار سال‌هاست که آن‌کاره‌است. مثلا همین کار قبلی. طوری گاری را عقب و جلو می‌برد و با چنان حرارتی از لبوها تعریف می‌کرد و آنها را یکی‌یکی می‌فروخت، انگار که خودش آن لبوهای قرمز را کاشته، آب داده و بعد که به‌بار نشسته‌اند، با دست‌های زمختش آنها را چیده است. با کفش‌ها هم همین‌طور بود. آنقدر دقت به خرج می‌داد و با چنان ظرافتی پارگی‌ها را می‌دوخت و روفو می‌کرد که کفش‌ها از روز اول هم نو تر به نظر می‌رسیدند.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/68574

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی