ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

عکاسی از مرگ به من چه آموخت؟

تاریخ درج : دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
شماره روزنامه: 

کرولاین کتلین/ ترجمه: سارا زمانی 

یکی از پرستاران یک‌دست روپوش استریل آبی‌‌رنگ، یک ماسک و یک جفت کاور نازک کفش به دستم می‌‌دهد. دست‌‌هایم را به مایع ضدعفونی آغشته کرده و نوچی آن را روی دکمه‌‌های دوربینم حس می‌‌کنم. کل فضا را از نظر می‌‌گذرانم و متوجه زنی می‌‌شوم که روی تخت جراحی دراز کشیده‌‌است. به‌‌سرعت در ذهنم بررسی می‌کنم کدام گوشه‌‌ها نور بهتری دارند و کجاها برای عکاسی بیش‌‌ازحد تاریک‌‌اند.تقریبا ماهی سه‌‌بار در سولومینیشن، داوطلب می‌‌شوم؛ یک سازمان غیرانتفاعی که در بیمارستان‌‌های ایالت واشنگتن برای بیماران لاعلاج و خانواده‌‌های کودکان بدحال، جلسات عکاسی مجانی برگزار می‌‌کند. برای هر بیمار، جلسات عکاسی ممکن است در هر مرحله‌‌ای از بیماری ترتیب داده شوند، اما گاهی از ما می‌‌خواهند لحظات پایانی زندگی یک کودک را ثبت کنیم. من هروقت به‌‌عنوان عکاس وارد یکی از اتاق‌‌های بیمارستان می‌‌شوم، آماده توجه به هرچیزی هستم، آماده ثبت اینکه چگونه عشق، فرد درحال مرگ را پاس می‌‌دارد. مشاهده همین لحظات کوتاه به من کمک کرده میرایی خود را بپذیرم.در ماه اکتبر، بعداز سه‌‌سال تحمل سردردهای بی‌‌دلیل، احساس خستگی مفرط و ازدست‌‌دادن تدریجی حافظه، بالاخره دکترم را متقاعد کردم برایم ام‌‌آرآی تشخیصی بنویسد که نتیجه‌‌اش یافتن توده‌‌ای بود در لوب آهیانه‌‌ای سمت راست مغزم. سه ماه بعد، بعداز انجام جراحی جمجمه و خارج‌‌ساختن توموری به‌‌اندازه یک توپ گلف، روی تخت معاینه منتظر شنیدن جواب پاتولوژی نشسته بودم. پدر و مادرم که خود را با پرواز از آن‌سوی کشور رسانده بودند، همراه من انتظار می‌‌کشیدند. نگاهشان می‌‌کردم، مادرم روی صندلی پا تکان می‌‌داد و پدرم مرتب عینکش را برمی‌‌داشت و می‌‌گذاشت. انتظار داشتم دستان یکدیگر را بگیرند، ولی این‌‌کار را نکردند. بالاخره دکتر وارد شد و خبر داد که برخلاف آنچه فکر می‌‌کردیم، تومور بدخیم بوده‌‌است.داستان زندگی‌‌ام به‌‌کلی عوض شد. برنامه‌‌هایی که برای آینده داشتم، اینکه می‌‌خواستم مددکار اجتماعی یا عکاس خبری بشوم، جای همه را لیستی از انواع آزمایش و درمان گرفت، برای مبارزه با سرطان مغز با درجه سه: شش هفته هرروز پرتودرمانی، شش‌‌ ماه تا یک‌سال شیمی‌‌درمانی و احتمالا یک جراحی جمجمه دیگر. در عرض یک‌‌ماه، موهای سمت راست سرم شروع به ریزش کردند و زخم بزرگ روی سرم نمایان شد. من ۲۷ سال دارم. بیماری من لاعلاج است. این واقعیت که من نیز بیمار و جوان هستم نوع رابطه‌‌ام را با بیمارانی که از آنها عکاسی می‌‌کنم متحول ساخته است. در یک جلسه عکاسی از یک نوجوان سرطانی که قراربود به‌‌زودی درمانش را متوقف سازند، به او پیشنهاد دادم اگر کلاهش را از سر بردارد من هم کلاهم را برمی‌‌دارم و هردو با هم بی‌‌مو خواهیم ‌‌بود.روزی همراه با زنی درحال زایمان در اتاق عمل بودم، در طبقه بالای همان اتاقی که چهارماه قبل خودم را جراحی کرده بودند. امتحانی از تخت خالی نوزاد که با پتوی راه‌‌راه آبی و صورتی پوشانده شده ‌‌بود عکسی گرفتم. زایمان سخت و طولانی به عمل سزارین منتهی شده و مادر از خستگی ازحال رفته بود. سرش روی تخت جراحی قرار داشت و یک پرده پلاستیکی آبی‌‌رنگ شکمش را از دید پنهان کرده‌‌بود. نوزاد نوعی فتق مادرزادی داشت که باعث نقص در ریه‌‌اش شده‌‌بود. دکترها مطمئن نبودند چقدر زنده خواهد ماند، چند دقیقه، چند ساعت، یا چند روز. من در بالای سر مادر با دوربین آماده ایستاده بودم، درحالی‌که سعی می‌‌کردم مواظب باشم به هیچ‌یک از تجهیزات پزشکی نخورم. از بالای پرده سرها و شانه‌‌های جراحان را می‌‌دیدم که  روی شکم زن خم شده‌‌ بودند. زن از شدت درد و فشار ناله می‌‌کرد. در یک حرکت پزشکان نوزاد آغشته به‌‌خون را بیرون کشیده و روی دست بلند کردند. مادربزرگ کودک که ازجا بلند شده ‌‌بود تا لحظه‌‌ای نوه‌‌اش را ببیند دستش را روی قلبش فشرد. بلافاصله بچه را در تخت نوزاد قرار دادند و تیمی‌از پزشکان و جراحان دورش را گرفتند.نوزاد ظاهرا بی‌‌نقص به‌‌نظر می‌‌رسید، ولی نتوانست گریه کند. دهان کوچکش را که بی‌‌صدا باز و بسته می‌‌شد نگاه کردم. فوکوس دوربین را روی دست‌‌های کوچک مشت کرده و موهای فرفری آشفته‌‌اش تنظیم کردم طوری‌‌ که لوله‌‌ها، سیم‌‌ها و دست‌‌های دستکش پوشیده در پس‌‌زمینه تار قرار گیرند. دکتر گفت «بچه را پیش مادرش بیاورید».من آنجا بودم وقتی او را روی سینه مادرش گذاشتند؛ وقتی تنها چندلحظه بعد پوست صورتی‌‌رنگش شروع به کبود‌شدن کرد و دهانش از تلاش برای نفس‌‌کشیدن باز ایستاد. دستش به آرامی‌روی صورت مادرش افتاده بود. دکمه دوربین را فشار دادم تا این تصویر را ثبت کنم و بعد زن چنان ناله‌‌ای سر داد که غم سرخورده خودم از نو به دیدارم آمد.اینکه در بدترین روز ممکن دوربین به‌‌دست وارد زندگی دیگران شوی چیز غریبی است. اغلب از من می‌‌پرسند چرا عکاسی از لحظات پایانی عمر کودکان را برگزیدم. هروقت در یکی از آن اتاق‌‌ها هستم با همه وجود تنها درپی یک هدفم؛ درپی یافتن لطیف‌‌ترین و انسانی‌‌ترین لحظات در دل اندوه: با تماشای مادری که گیسوان کودک درحال مرگش را شانه می‌‌کرد، عشق و لطافتی را یافتم که حتی در مرگ نیز همراه ماست. /از ترجمان

url : http://www.isfahanziba.ir/node/101288

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی