ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

عطش حادثه زیر چشمی میکروسکوپ

تاریخ درج : پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

 

محمد اسماعیل حاجی علیان

 

اولین کتابی که از علی خدایی خواندم، «تمام زمستان مرا گرم کن!» بود. با خودم گفتم:«عجب نویسنده‌ خونسردی!»اسم علی خدایی توی ذهنم ماند. در یکی از دوره‌های جشنواره «شاهوار» را که برگزار می کردیم از آقای خدایی خواستیم داوری را بپذیرد. پذیرفت و آمد. روز جشنواره دیدار میسر شد. مرد خونسردی از توی جلد آبی کتاب بیرون آمد با پیراهن و شلوار لی، عینکی فتوکروم بر چشم و موهایی سپید با خنده‌ای بر لب و صدایی گرم. خونسردی و آرامش را در داوری‌اش هم دیدم. دوباره رفتم سروقت کتاب. این بار علی خدایی را در صفحه‌صفحه روایت می‌دیدم که خونسرد نشسته توی ایوان خانه‌ای قدیمی (احتمالا معماری اوایل دوره پهلوی دوم) در اصفهان، دارد آرام آرام کلمات را روی صفحه کاغذ می‌نشاند و قهوه‌ای هم می‌نوشد. بعد بلند می‌شود و توی خیابان چهارباغ قدم می‌زند و با ذره بینی، در و دیوار شهر را می‌کاود و دنبال چیزی است که دیگران نمی‌بینند.

سال‌ها گذشت و چند کتاب دیگر علی خدایی را خواندم و با او بیشتر آشنا شدم و دیدم ذهن بازیگوشم بیراه نمی‌رفته است.

وقتی می‌خواستم این حاشیه را هم بنویسم برای بار سوم «تمام زمستان...» را خواندم. دیدم سال‌ها شخصیت‌های ارمنی داستان‌هایش با من زندگی کرده‌اند و دریچه‌ای زیبا به روی دنیای ارامنه برای من بوده است.

خیلی وقت بود که می‌دانستم کار رسمی خدایی در بیمارستان خورشید اصفهان است. خورشید، گرم و تابان و مست‌کننده در قلم خدایی می‌رقصد و علاوه بر ورود شخصیت‌ها و فضای آن بیمارستان و شهر، در نحوه‌ نگاه خدایی به زندگی هم تاثیر گذاشته است.

علی خدایی در همه داستان‌های کوتاه کتاب «تمام زمستان...» عطش حادثه را زیر چشمی میکروسکوپ آزمایشگاه خورشید برای مخاطب آگراندیسمان می‌کند تا مخاطب دریابد با سکون و آرامش باید به زندگی روی لام دقت کرد و حرکت کُند، آرام و بی‌تنش موجودات ذره بینی و اشیا و اجزای اماکن را ببیند که کنار زندگی روزمره‌ او در حال حیات‌اند و پر از نوستالژی هستند.

«تمام زمستان مرا گرم کن!» در نظرم بهترین معرف قلم علی خدایی است.

ده داستان مجموعه ویژگی های مشترک زیادی دارند. زاویه دید و منظرگاه نویسنده به زندگی که گفتم متاثر از شغل و محیط زندگی است: آرام، بدون حادثه و تنش با بزرگ‌نمایی جزئیات.

آدم‌ها در مجموعه یا در حد تیپ باقی می‌مانند مثل «منشی»، «شوهر اولی، شوهر دومی»، «بزرگ‌تری، کوچک‌تری» و.... اینها بدون نام‌اند و با شغلشان، نسبت‌هایشان با راوی و آدم‌ها یا با کارکردهایشان در داستان معرفی می‌شوند.

شخصیت ها رنگ و لعاب پیدا می کنند و البته هیچکدامشان چهره ندارند و اندام مشخصی ندارند و هر مخاطبی می تواند خودش یا آنکه را که دوست می‌دارد جایشان بگذارد.

 جز دو شخصیت که در این ده داستان کوتاه بیشترین وضوح و شاخص‌سازی را دارند. اولی «مادام آنا»ی داستان «عصرهای یکشنبه» است که جز بخش هایی از ظاهر، علایق و رفتار و کردارش، ترس ها و آرزوهایش، گذشته، حال و آینده‌اش نیز دستمایه‌ روایت است و پرداخت تمام و کمال دارد.

و دیگری شخصیت «عمه» است که در سه داستان مجزا شکل می‌گیرد و کامل می‌شود. با روایت داستان‌ها چهره‌اش واضح‌تر نسبت به سایر شخصیت ها می‌شود.

اما پر نقش‌ترین شخصیت داستانی این کتاب خود نویسنده است که در خلال روایت ها، همیشه سعی دارد حضور فیزیکی خودش را به مخاطب یادآور شود. یا با جسم و حضور مادی، یا با تاکیدهایش بر اینکه اینها داستاناند و واقعیت نیستند، هرچند واقعی (رئال)اند.

شخصیت پر بسامد داستان‌ها، من راوی است. منی که می تواند لباس و پیکر هر یک از مخاطبان را بر تن کند. تم مشترک داستان های این مجموعه این است که سلامت جسمی و روانی بر همه چیز برتر است.

در داستان‌های «تمام زمستان...» مخاطب آموزش می بیند چگونه زندگی کند، بخورد، بیاشامد، بازی کند و شاد باشد و با دردهایش چه کند تا زندگی بهتر و به‌سامان‌تری داشته باشد. از این منظر کتاب یک درسنامه‌ داستانی چگونه زیستن در کمال آرامش است.

«شهلا گفت: آره. عادت کرده‌ام. حسابی خانه دار شده‌ام. جارو، پارو، عصرها دیکته به این یکی؛ حاضر کردن علوم آن یکی؛ شام برای محسن که شب ها تا می‌آید جلوی تلویزیون وا می‌رود و بعد از شام صدای خروپفش همه جا را می‌گیرد. غر غرو شده‌ام. نق می‌زنم. بعضی شب‌ها با ماشین می‌گردیم. توی ماشین پیتزایی، همبرگری سق می‌زنیم. بلوارها را بالا می‌رویم و پایین می‌آییم. دور می‌زنیم تا یکی از بچه‌ها بگوید بابا برگردیم، تلویزیون فیلم داره. برمی‌گردیم. چای دم می‌کنم. می‌خوریم. بچه ها می‌خوابند و من لیوان ها را می‌شویم. کتری را آب می‌کنم و می‌گذارم روی اجاق تا فردا صبح که محسن از خواب بیدار شد؟ شعله را روشن کند و بعد چراغ را خاموش می‌کنم و می‌خوابیم. مثل بقیه یک کمی به هم ور می رویم و بعد من بلند می شوم به اتاق بچه ها سر می‌کشم، پتوهای پس زده را رویشان می کشم و می خوابم. محسن آن موقع خواب هفت پادشاه را دیده است.» (پاره‌ای از داستان فانفار، صفحات ۳۶ و ۳۷)

دنیای داستانی علی خدایی که خارج از هر تنش، کنش و حادثه ای است را من اسمش را گذاشته‌ام: «داستان‌های بازنشستگی»

داستان آدم‌هایی که کنش و تنش خاصی در زندگی ندارند و به دنبال هم نیستند؛ انسان‌های آرامش‌طلب، خاطره‌باز و سرخوش. حتی اگر چهره و اندام و نام و هویت هم نداشته باشند، اما آرامش داشته باشند. غذایشان را بخورند، قهوه شان را بنوشند، بخوابند، بیدار شوند، برقصند، با بیماری مختصر و یا حتی گاهی سختشان بسازند.

علی خدایی هم از نسل نویسندگان آرمانگرای معاصر است. در حالی‌که هم نسلانش بیشتر در تلاش برای انتخاب بین آزادی و امنیت بوده و هستند، او دنبالش آرامش است.

علی خدایی در «تمام زمستان...»  چون حادثه ندارد از تکنیک های دیگری برای جذب مخاطب بهره می برد. یکی‌اش همین آگراندیسمان‌کردن نقش‌های اجزا و لوازم صحنه است که اکثرشان اشیا و اجزای نقوش نوستالژی هستند.

مخاطب به این دلیل با داستان ها درگیری حسی پیدا می کنند.

«همیشه روی صندلی پایه کوتاه مادام آنا می‌نشستم و به رادیوی مادام آنا، که دگمه‌های عاجی داشت، یا به گرامافونش نگاه می‌کردم، تا مادام با سینی و دو فنجان کوچک پر از قهوه ترک داغ وارد می شد. روی قهوه کف غلیظی گرفته بود. کنار فنجان ها دو لیوان آب سرد بود.» (پاره‌ای از داستان عصرهای یکشنبه، صفحه ۴۴)

تکنیک دیگر جذب مخاطب علی خدایی در «تمام زمستان...»  پرش های روایی و روایت موازی است که شاهکار این تکنیک ، داستان «مکالمه» است که در سه زمان حال، گذشته و گذشته دور همزمان و همراه هم روایت می شوند بی‌آزردگی و فرار محتوا.

«دست هایم هنوز کثیف بود. با پنبه‌ الکلی دستم را پاک کردم. الکل پوست دست را خشک می‌کند. پوست دست ها کشیده می‌شود. آب نیست.

- عمه تان است. از راه دور...

- از این اتاق صحبت می کنم.

عمه می آید. با لباسی پر از برگ های زرد، موهای بافته، در هفت سالگی؛ در اولین عکس. بعد با لباس پرستاری در بیمارستان، موهای سفید، یک دندان طلایی، چشمان قهوه ای در عکس رنگی آخرش در هفتاد سالگی. تلفن را بر می دارم.

- الو، عمه جان.

- کیفون نجدی اوقول بالام؟

- خوبم عمه جان. کجا هستید؟

- اودَیم. دریاکناردا.

- گوشی... گوشی. خانم چند دقیقه ای مریض نفرستید... دریاکناری عمه جان؟

هارا واریمدی گِدم؛ بالام؟

عمه موهای سفیدش را شانه می کرد.

- همه جا. اینجا پهلوی ما. پهلوی پسرت اراک. هر جا بروی منتظرت هستند.

پدرم دستم را گرفته است. ما جهانگرد هستیم. در مهتابی عالی قاپو هستیم. ما عینک دودی بر چشم داریم.»

(پاره ای از داستان مکالمه، صفحات ۶۶ و ۶۷)

تکنیک دیگر خدایی نثر سلیس و روان، بی تکلف و خودمانی همه‌ داستان های مجموعه است. این ویژگی آن‌قدر تاثیرگذار است که حتی مخاطبی که به زبان تُرکی آشنا نیست، از دیالوگ‌های عمه خانم معنا را درنمی یابد، اما احساس عمه و راوی را درک می‌کند و نیاز به دانستن معنای کلمات ترکی را در خود احساس نمی‌کند.

تقریبا هر ده داستان مجموعه از تکنیک های مشابه بهره می برند. تنها تیپ ها، شخصیت ها و سوژه ها عوض می‌شوند و این یکدستی و همبستگی باز هم به آرامش مخاطب که هدف نوشتار است، کمک می‌کند.

تنها داستانی که به رسم داستان های شگفت، شوک آخر یا ضربه پایانی دارد همان داستان درخشان «عصرهای یکشنبه» است که مخاطب در انتهای داستان متوجه می‌شود: «نینا» شخصیت محبوبی که یاغی و طاغی و عاشق و کولی است، و«مادام آنا» با احترام و حسرت از او یاد می کند، همان مادام آناست در کالبد جوانی‌اش. البته این شوک، تنش داستانی ایجاد نمی کند و تنها در حد حسرت و غافلگیری مخاطب است از باور شخصی دیگر.

در پایان باید بگویم که دو داستان عصرهای یکشنبه و مکالمه را بسیار بیش از هشت داستان دیگر در این مجموعه دوست می‌دارم و باید علی خدایی را «بداریم» که یادمان می اندازد زندگی چیزی جز طلب آرامش و کسب آن نیست.

زادروزش خجسته باد! باقی بقایتان!

 

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/72061

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی