ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

عصای سفید و قلب‌های رنگی

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
نوجوانان نابینا از دنیایشان می‌گویند

عطیه میرزاامیری / خبرنگار حوزه نوجوان

از آدم‌ها هزار مدل و شکل هست. یکی پوستش سفید است، یکی سیاه و دیگری سرخ. یکی زن است و یکی مرد. همه ما به میزان متفاوت بودن اثر انگشتمان باهم تفاوت داریم. حالا آدم بزرگ‌ها روزهایی را در تقویم اختصاص داده‌اند به برخی از این تفاوت‌ها. یک روز، روزجهانی چپ دستان است، یک روز متعلق به کودکان و روز دیگری هم به اسم آگاهی از لکنت زبان. تمام این روزها اسم گرفته‌اند تا ما درباره همان مناسبت و همان روز تحقیق کنیم و آگاه شویم. وقتی آگاه شویم، می‌فهمیم در این زمین پهناور گِرد داریم با آدم‌هایی زندگی می‌کنیم که با تمام این تفاوت‌ها یک شباهت وسیع ما را به هم متصل می‌کند و آن شباهت باارزش چیزی جز انسانیت نیست. هر ساله 15 اکتبر را که در کشور ما مصادف می‌شود با 23 مهر، روز جهانی عصای سفید نام‌گذاری می‌کنند. چیزی از این روز می‌دانید؟ چرا عصای سفید اصلا؟ چرا عصای قرمز  نه؟ می‌دانید این روز متعلق به چه کسانی‌ است؟

 

 

عصایی سفید در جست‌وجوی دنیایی رنگی

شاید از قبل می‌دانستید که این روز متعلق به چه کسانی ا‌ست. شاید هم با شنیدن «عصای سفید» آدم‌هایی در ذهنتان تداعی شده‌اند که با عینکی مشکی و عصایی سفید از تمام موانع خیابان‌ها و فضاهای اطراف عبور می‌کنند. این روز متعلق به نابینایان است. افرادی که با وجود دید کم یا ندیدن، مثل بقیه زندگی‌شان را طی می‌کنند، در پی کسب مهارتی هستند، درسشان را خوب می‌خوانند و آرزوهای بزرگی در سر دارند. آنها هم دنیای خودشان را دارند. دنیای رنگی و آرزوهایی روشن. من چهار سال همکلاسی یکی از همین افراد بودم. کسی که شاگرد اول کلاس بود. به بقیه در درس‌هایشان کمک می‌کرد. همه آدم‌ها را دوست داشت و برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کرد. حالا به مناسبت چنین روزی دوست داشتم که شما را هم با دنیای این آدم‌ها آشنا کنم. برای همین به مرکزی که مخصوص این بچه‌ها بود رفتم و از مدیر آنجا خواهش کردم که شماره چند نفرشان را که هم سن و سال شما هستند به من بدهد. یکی یکی به شماره‌ها زنگ می‌زدم. از آنها می‌خواستم که از دنیایشان برایم بگویند؛  از آرزوهایشان، از هدف‌هایشان. از اینکه دنیای ندیدن با دنیای دیدن چه فرقی دارد. آنها گوشی‌هایشان را برمی‌داشتند. چند نفرشان خجالتی بودند و می‌گفتند جواب دادن به این سوال‌ها برایشان سخت است. چند نفرشان هم با اشتیاق می‌گفتند و باهم می‌خندیدیم و حتی باهم دوست شدیم. حالا می‌خواهم برایتان از دوستانم بگویم. دوستانی که مدت زیادی از دوستی‌ام با آنها نمی‌گذرد؛ اما  خوشحالم که بالاخره آنها را پیدا کرده‌ام. دوستانی که یک روز در تقویم جهانی متعلق به آنهاست و ما باید بیشتر درباره‌شان بدانیم. دوستانی که دنیایشان در میان باریکه‌ای نور است.

 

 

دیدن از لای باریکه‌ای نور

فاطمه 14 ساله است. از همان روزی که به دنیا آمده، کم بینا بوده. او یک شطرنج‌باز حرفه‌ای است. فاطمه را از زبان خودش بشناسید: «من کم بینا هستم. یک وقت‌هایی می‌بینم اما خیلی کم و وقت‌هایی هم هست که اصلا نمی‌بینم. مثلا توی نور روز،  دید کم دارم. اما وقتی شب می‌شود باید کلی چراغ روشن شود تا بتوانم همان یکم دید را داشته باشم. خیلی وقت‌ها هم اصلا نمی‌بینم. برای همین بهار و تابستان را بیشتر از پاییز و زمستان دوست دارم. چون در آن دو تا فصل نور بیشتر است. من اصلا مستقل نیستم و وابسته به کمک دیگرانم. اگر هم مستقل باشم ممکن است به جایی برخورد کنم یا آسیبی به خودم بزنم. مثلا بدنم را زخم کنم یا بخورم زمین. توی خانه به کمک مامانم وابسته‌ام و در مدرسه به دوتا از دوستانم. اما زیاد زیر بار کمک دوستانم نمی‌روم. اگر واقعا خودم از عهده‌اش برنیایم از آنها کمک می‌گیرم. مثلا خودم نمی‌توانم امتحان‌هایم را بنویسم و باید یکی برایم بنویسد. وقتی بخواهم به جای جدیدی از مدرسه بروم باید یکی راه را بهم نشان بدهد. یا وقتی مدرسه برای برنامه‌ای خاص خیلی شلوغ شود باید کسی باشد که کمکم کند راه بروم.» از فاطمه می‌پرسم که به امکانات خاصی نیاز داری که در جامعه نیست؟ جواب می‌دهد: «کاش چیزی بود که می‌‌توانست به ما، تمام مسیرها و دست‌اندازهای جلوی راهمان را به صورت صوتی بگوید. یا اینکه در سطح جامعه، ما بیشتر شناخته شویم. چون مثلا بعضی از مردم متوجه نمی‌شوند من کم بینا هستم و از من انتظاری دارند که از فرد با بینایی کامل دارند. مثلا خیلی وقت‌ها شده توی خیابان بهم یک نفر آدرسی می‌دهد و می‌گوید برایش بخوانم و راهنمایی‌اش کنم. وقتی من می‌گویم بیناییم کم است و نمی‌توانم بخوانم، باور نمی‌کنند. خیلی وقت‌ها هم من را مسخره می‌کنند و می‌گویند دارم جلب توجه می‌کنم! اگر ما در جامعه شناخته شویم خیلی بهتر از این است که امکانات بهمان دهند. تازه اگر بقیه مشکلات ما را بفهمند و درک کنند شاید خود به خود امکاناتی هم برایمان به وجود بیاید! من فقط می‌خواهم که ما را درک کنند!آهان من انتظار دیگری هم دارم. آن هم این است که چون خیلی از کتاب‌های ما صوتی است، لطفا طبقه‌بندی این کتاب‌ها را بهتر و کیفیتش را بیشتر کنند.»در آخر از فاطمه می‌پرسم آرزویش چیست؟ و او از آرزویش می‌گوید: «آرزو دارم بینایی‌ام بهتر شود. توی جامعه شناخته شوم. بعضی آدم‌ها فکر می‌کنند چون کسی مشکل دارد، استعدادی ندارد. این غلط است. چون من خیلی سال است که دارم شطرنج کار می‌کنم و آرزو دارم بستر این فراهم شود که بروم مسابقات تا خودم و توانایی‌ام را به همه ثابت کنم.»

 

 

انس و دوستی با قرآن

نوجوان دیگر محمدحسین است. او کاملا نابیناست و سال‌هاست قرآن می‌خواند. چند جزئی از قرآن را هم حفظ کرده. محمدحسین می‌گوید: «من هیچ مشکلی با نابینایی‌ام ندارم. درس‌هام را با خط بریل می‌خوانم یا به صورت صوتی گوش می‌دهم. تمام وقتم را با قرآن و درس خواندن می‌گذرانم. اینجوری سرم را گرم می‌کنم. دوست دارم در دانشگاه هم رشته زبان و ادبیات عربی قبول شوم. الان هم گاهی توی روضه‌ها مداحی می‌کنم. هیچ‌وقت از اینکه مثل بقیه نیستم و نمی‌توانم ببینم شکایت نکردم. به شرایطم عادت کردم و همه کاری می‌کنم که به چیزهایی که می‌خواهم برسم.»محمدحسین عجله دارد که تکالیف مدرسه‌اش را بنویسد. برای همین زود با او خداحافظی می‌کنم و به سراغ نوجوان بعدی می‌روم.

 

 

من خدا را دارم، پس غمی ندارم

سهیلا 15 ساله است. نابینایی کامل دارد؛ اما دائم تاکید می‌کند با وجود نقص در بینایی‌اش، شخصیتی مستقل دارد. سهیلا می‌گوید: «دنیایِ منِ نابینا آن‌جوری نیست که آدم‌های بینا فکر می‌کنند. من همه کارهای شخصی‌ام را خودم انجام می‌دهم. کمک به بقیه هم می‌کنم. مثلا زن داداشم که سرکار می‌رود بچه‌هایش را من نگه می‌دارم. همه می‌پرسند تو چطوری می‌توانی از بچه مراقبت کنی؟ من اینقدر مراقب بچه‌های برادرم هستم که آنها به من وابسته شدند. اگر این بچه 8 ماهه چیزی را توی دهنش بگذارد، من می‌فهمم. آن یکی بچه برادرم هم 4سالش است. از صدای پایش می‌فهمم کجا می‌رود و اگر مثلا جای خطرناکی برود جلویش را می‌گیرم. من حس بویایی خیلی قوی دارم. اگر کسی از خانواده چیزی بخرند و بیایند خانه من از بو می‌فهمم چه چیزی خریده‌اند. حس لامسه‌ام هم خیلی قوی است. مثلا همه پارچه‌های لباس‌هایم را خودم انتخاب می‌کنم. می‌دانم کدام پارچه دیر چروک می‌شود و انواع پارچه‌ها را می‌شناسم. اینجوری نیست که محرومیت من باعث محدودیتم شود.» سهیلا یک خاطره هم برایم می‌گوید: «چند وقت پیش توی اتوبوس نشسته بودم. خانمی بهم گفت مدرسه می‌روی؟ بهش گفتم آره، درس‌هامم خیلی خوبه. خانمه گفت خوش به حالت چه روحیه خوبی داری با اینکه نابینایی. منم بهش گفتم آره. چرا نباید خوب باشم؟ بهم گفت من وقتی سرما می‌خورم آنقدر روحیه‌م را از دست می‌دهم که نمی‌توانم هیچ کاری بکنم. منم بهش گفتم: برو بابا. ما خدا را داریم. اگه همه کارهایمان برای خدا باشد و به خدا اعتماد کنیم هیچ غصه‌ای نداریم.»  بعد هم با خنده اضافه می‌کند: «گاهی خواهرم به شوخی می‌گوید تو الکی خودت رو زده‌ای به نابینایی، چون بیشتر از من  از پس کارهایت برمی‌آیی.»

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/102387

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی