ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

طبقه پنجمی‌ها

تاریخ درج : سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

میلاد مدیه  

 

ما در شهرکی بیرون از شهر زندگی می کردیم. آپارتمانمان پنج طبقه بود و بالاترین طبقه خانه ما بود. از همین بابت هم، همیشه به بچه های طبقه پایینی فخر می فروختیم. شهرک کوچک بود و سه چهار تا مغازه داشت و یک زمین فوتبال خاکی. تقریبا همه اهالی یکدیگر را می شناختند. حتی ژینوس خانم هم که فیس و افاده‌ای بود و پایش را از خانه بیرون نمی گذاشت، هر از گاهی که یکی از بچه ها شوت کج می زد و توپ به پنجره‌شان می خورد ، سرش را از همان پنجره بیرون می‌آورد و در حالی که بیگودی و سشوار در دست داشت می گفت: هووی بچه مگه اینجا میدون بازیه ؟ تو مگه پسر پروانه خانم نیستی؟ الان میام در خونتون تکلیفتو روشن می‌کنم!

 

روزها شهرک شلوغ پلوغ بود و مردم می رفتند و می‌آمدند. دست فروش ها می آمدند و لباس نو و دست دوم و کاسه و بشقاب و سبد و زنبیل می‌فروختند. زن‌ها می‌نشستند جلوی در آپارتمان‌ها و سبزی پاک می‌کردند و برای پسرهای عزبشان دختر آفتاب مهتاب ندیده نشان می‌کردند، بچه ها هم مشغول بازی بودند تا دم غروب که سرویس از راه می رسید و مردها خسته و کوفته پیاده می شدند و آنوقت همه اهل محل به خانه‌شان می رفتند.شهرک ما روبه‌روی پالایشگاه بود و بیشتر مردهای شهرک همان جا کار می‌کردند. به غیر از شریفی که بقالی داشت و حسن آقای میوه فروش و سید که روحانی بود و پیش‌نماز مسجد شهرک. قاسم مفنگی هم که همیشه خدا خواب بود و هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا پول درمی‌آورد. هوا که تاریک می‌شد، گویی خاک مرده می پاشیدند روی شهرک. مردها پای تلویزیون اخبار گوش می‌دادند، زن‌ها شام می‌پختند و بچه ها مشق می‌نوشتند. یک ساعت بعد هم چراغ خانه ها تک تک خاموش می شد و فقط صدای پارس سگ ها و آهنگ ماشین آشغالی به گوش می رسید.اما ما طبقه پنجمی‌ها یک جورهایی خونمان رنگین‌تر بود. شب‌های تابستان بساط شام را می بردیم بالای پشت بام و یک دل سیر از هوای خنک و آسمان مهتابی لذت می بردیم. مامان چای می آورد ولی به ما بچه ها نمی داد، فقط برای خودش و بابا دو استکان می‌ریخت و بابا هم دود قلیانش را به آسمان فوت می کرد و می‌گفت: از همون اولشم خوب بلد بودی با یه استکان چای ما رو رامِ خودت کنی!

 

 

شب‌هایی که بابا سرکیف بود و حوصله داشت برایمان یک عالمه قصه و حکایت از محل کارش تعریف می کرد. لب پشت‌بام می‌ایستادیم و بابا با لحنی پرشور و هیجان انگیز شروع می کرد: اون چراغ قرمزا رو می‌بینید؟ نفت خام از اونجا میاد تو پالایشگاه... همونجا که پارسال آتیش گرفت، اونم به‌خاطر بی‌دقتی یه جوون بی تجربه که خداروشکر اخراجش کردن. حالا اون لوله بلندا رو نگا کنید که چراغ سبز دارن، بهش میگن برج تقطیر، بنزین و الکل و تینر و گازوئیل همشون اونجا درست می‌شن!

 

 

ما یک عالم سوال داشتیم و بابا همه را با حکایت و داستان جواب می داد. تازه این تمام ماجرا نبود. مهمان که برایمان می‌آمد، ما بچه ها به هر ضرب و زوری که بود، همه را جمع می کردیم روی پشت بام و به بابا التماس می کردیم که از زمان جنگ برایمان بگوید. از ما اصرار و از بابا انکار... بالاخره بابا که راضی می شد، با همان حرکات و جملات مختص به خودش، تعریف می کرد که چطور هواپیماهای عراقی پالایشگاه را می‌زدند و همه جا را دود و آتش پر می‌کرد و چقدر اوضاع خطرناک بود!

 

 

 با اینکه آخرش را می دانستیم و تک تک جملات بابا را‌حفظ بودیم، باز هم مهمان که می آمد، گل از گلمان می شکفت و بعد از نان و کتلت و ریحان و ماست، جذاب‌ترین قسمت مهمانی بالای پشت بام بود و داستان های بابا.خودم هم دست کمی از بابا نداشتم. جمعه ها صبح کله سحر نقاشی پالایشگاه که روی یک مقوای بزرگ کشیده بودم را به تیربرق روبه‌روی آپارتمانمان می‌چسباندم و سعی می‌کردم تمام حرکات و کلماتم شبیه بابا باشد، تمام داستان‌های شب قبل را برای بچه های شهرک بازگو می کردم. آنها هم لحظه به لحظه هیجان و اشتیاقشان بیشتر می‌شد و کلی سوال داشتند. آنقدر که دم ظهر می‌شد و گرسنه و تشنه می شدم ولی بچه ها هنوز عطشِ شنیدن داشتند. از آنها اصرار بود و از من انکار...

url : http://www.isfahanziba.ir/node/71886

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی