ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

شکست کرونا در کنار معمار و تندیس‌ساز بزرگ

تاریخ درج : سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹
شماره روزنامه: 

محمدحسین شیرویه‌زاد/نویسنده نوجوان

یک‌بار دیگر نفس کشیدم. نفس عمیق. چقدر خسته بودم. خسته و تنها. کرونا امان همه را بریده بود. چه کسی فکرش را می‌کرد یک‌وقتی، یک بیماری چنان فراگیر شود که یک جهان را از پا بیندازد. رفتم توی تراس. تنها محیط روبازی که می‌توانستم پا به آن بگذارم. روی چهارپایه بلند کنار تراس نشستم و دست‌هایم را از روی نرده‌ها پایین انداختم. مثل همیشه زل زدم به درخت چناری که روبه‌روی خانه سبز شده بود. محو تماشای درخت بودم که صدای سرفه کوتاهی آمد. من در خانه تنها بودم. بیشتر اوقات تنها هستم. سرم را که برگرداندم پیرمردی کنارم نشسته بود و لبخند می‌زدم. اولش جیغ کشیدم و از مرد فاصله گرفتم؛ اما کم‌کم قیافه‌اش به نظرم آشنا آمد. دقیق‌تر که نگاهش کردم، فهمیدم کیست. سیحون بود. هوشنگ سیحون. شاید هم یکی بود شکل او. من تا آن روز فقط عکس سیحون را توی کتاب‌های اساتید معماری و طراحی دیده بودم. خوب که جیغ کشیدم و پیرمرد بیچاره را ترساندم، پرسیدم: «آقایِ...س س سیحون؟» پیرمرد کتش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و کراوات خوشگلش را روی سینه‌اش درست کرد. بعد همان لبخند اولی روی لب‌هایش نشست و گفت: «خوشحالم که بالاخره منو شناختی.» هنوز باورم نمی‌شد. حوصله کل‌کل و اینکه «چرا من باید هوشنگ سیحون را ببینم؟» و «مگر هوشنگ سیحون چند سال پیش از دنیا نرفته؟» را نداشتم. این روزها اتفاقات عجیب‌غریب‌تری را دیده بودم. به خاطر همین خیلی خونسرد رفتم و دوباره نشستم کنار سیحون. قیافه‌اش با عکسش مو نمی‌زد. موهای سفید کم‌پشت، عینک با شیشه مستطیلی باریک، کت‌وشلوار و کراوات. سیحون شروع به صحبت کرد. همین‌طور که نگاهش به چنار بود، پرسید: «دانشجوی معماری هستی؟» یک‌بار دیگر تعجب کردم. او از کجا می‌دانست؟ گفتم: «بعله.» با خودم فکر کردم مگر چند بار این فرصت پیش می‌آید که مرد بناهای ماندگاری که همیشه عکسش داخل کتاب‌های درسی‌ات بوده کنار دستت نشسته باشد و با تو زل بزند به چنار وسط کوچه. به خاطر همین من هم شروع کردم. پرسیدم: «میشه هوشنگ صداتون کنم؟» سیحون ابروهایش را درهم کشید، چهارپایه را زیر پایش درست کرد و جواب داد: «خیر. همون آقای سیحون بهتره.» و چند ثانیه بعد عطسه بلندی کرد. این چند وقت به عطسه حساس شده بودم. از کجا معلوم هوشنگ سیحون کرونا نداشته باشد؟! یقه پیراهنم را روی بینی و دهانم کشیدم و چهارپایه‌ام را دورتر از او گذاشتم. انگار به آقای سیحون برخورد. گفت: «چه خبره؟ یه عطسه کردم. مرض خاصی هم ندارم که این‌قدر خودت رو کنار می‌کشی.» گفتم: «مگه نمی‌دونین؟ ممکنه شما کرونا رو به‌صورت نهفته داشته باشید.» سیحون عینکش را از روی بینی بزرگش برداشت و توی نور نگاهش کرد. پرسید: «یعنی چی؟ من سالم سالمم. کولونا اسم یه بیماریه؟» گفتم: «کرونا. بله. خیلی وقته همه دنیا رو درگیر کرده. روزی چندین نفر می‌میرن و چندین نفر مبتلا می‌شن. خود من چند ماهه که دانشگاه نرفتم. دانشگاه‌ها هم واسه همین تعطیله.» آقای سیحون تازه ماجرا را فهمیده بود. این را از ابروهای بالا رفته‌اش می‌شد فهمید. پرسیدم: «شما خیلی کارای مهم کردید. عکساتون کتاب‌های معماری منو پرکرده، طراح یه عالمه آرامگاه و بنا بودین. الان چرا کنار من نشستین؟ اصلا مگه شما چند سال پیش...؟» سیحون گفت: «این‌هایی که میگی همش توی کتاباست. من با طراحی اون همه بنا کیف کردم. چندین سال زحمت کشیدم تا عکس بیاد روی کتاب‌های تو.» نوک بینی‌ام را با آستین پیراهنم خاراندم. دست‌هایم را به نرده‌ها زده بودم و نمی‌توانستم به بینی و چشم‌هایم بزنم. استاد از جایش بلند شد. گفتم: «خسته شدم. هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم یه زمانی مجبور بشم چند ماه توی خونه بمونم. دلم هوای بیرون رفتن کرده. دلم می‌خواد الگوم توی طراحی و معماری را بغل کنم. دلم می‌خواد مامانمو بغل کنم و پیشونیش رو ببوسم. دلم می‌خواد به بی‌بی سر بزنم و با دستای کثیف از شکلاتای خوشمزه‌اش بخورم. دلم غذای بیرون می‌خواد. می‌خوام یک‌بار دیگه با مامان و بابا برم ساندویچی سر کوچه و یه ساندویچ سوسیس بخورم، از اون ساندویچای کثیفی که عاشقشم. » سیحون می‌گوید: «من که از حرفای تو سردرنمی‌آرم. آخه چرا باید ساندویچ کثیف آرزوت باشه؟ اما خب... بازم خوبه که توی خونه‌ای. من اگه جای تو بودم یه عالمه کتاب نخونده رو از توی قفسه کتاب چوبی‌ام برمی‌داشتم و همه رو می‌خوندم. یک‌عالمه کار نکرده داشتم که می‌تونستم بکنم.» سیحون حرف تکراری می‌زد. از آن حرف‌هایی که بابا می‌زند. به خودم که می‌آیم سیحون یک صفحه از کتابی را جلوی چشمانم می‌گیرد: «از این شروع کن. به کارت میاد. بعدازاین خیلی چیزهای دیگه می‌تونی بخونی.» کتاب را می‌گیرم و ورق می‌زنم. از طراحی‌ها خوشم آمده. می‌پرسم: «کتاب قشنگیه. مال منه؟» جوابی نمی‌شنوم. نگاهم را که از روی کتاب برمی‌دارم، دیگر سیحون کنار دستم ننشسته است. همان‌طور که یک‌دفعه آمد، ناگهانی هم ناپدید شد. کتاب را می‌بندم و به جلدش نگاه می‌کنم. جلدش زردرنگ است و رویش یک کوچه تنگ قدیمی با سیاه‌قلم کشیده شده. کنار تصویر نوشته: «نگاهی به ایران، طرح‌هایی از مهندس هوشنگ سیحون.»

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/110689

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی