ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

سر بر شانه‌ گرم رویا فروش‌ها

تاریخ درج : چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸
شماره روزنامه: 
هم‍‌زبانِ روزگار این روزهایِ سلمان باهنر، نویسنده خوش‌ذوق نجف‌آباد

مریم قدسیه /دبیر سرویس فرهنگ و هنر

مهدی وحید/ دستجردی  خبرنگار

در شمار نویسندگان و حتی هنرمندان همه جای دنیا، آن تعداد که آثارشان شبیه شخصیتشان است، ناخودآگاه دل‌چسب‌ترند. حالا ممکن است نویسنده شبیه اثرش خیلی اخمو و جدی باشد یا  خنده ‌رو وطناز. سلمان باهنر نویسنده و فعال ادبی نجف آباد اصفهان از همین دست نویسندگان  یک رو است با ویژگی پررنگ شوخ طبعی که خودش می‌گویدبرای  فرار از جدیت در وجودش رشد کرده. یک نویسنده شوخ والبته  بازیگوش. آن‌قدر بازیگوش که به انواع بازی‌های جذاب زمانه مثل بازیگری، کارگردانی، کاریکاتور و انیمیشن دست زده وهمین بازیگوشی هم ظاهرا نگذاشته محبوب‌ترین بازی زندگی‌اش یعنی نوشتن را آنقدر که دوست داشته جدی بگیرد. باهنرِ هنرمند حالا در 41 سالگی گوش کودک بازیگوش درونش را پیچانده، بساط انواع بازی‌های دیگر حتی معلم بازی و همنشینی با همشهریانش سر سفره‌های رنگین داستان خوانی را جمع کرده و راهی تهران شده تا گمشده بزرگ این سال‌هایش را در دوست داشتنی ترین بازی زندگی‌اش یعنی نوشتن پیدا کند. به همین بهانه‌ها و البته ماحصل شیرین عشق‌بازی‌اش با نوشتن «سی و سه پل، چهار و نیم اکتاو» هم بازی گفت‌وگو و هم کلام لحظه‌هایش شدیم. در داستان‌های مجموعه «سی‌وسه پل، چهارونیم اکتاو»  با نوعی طنز موقعیت حتی در روایتی با مضمون مراسمِ «قطعِ دست» مواجهیم؛  البته که این برخورد طنازانه با جهان پیرامون در شخصیت شما هم قابل رویت و ستایش است، آیا این خصیصه از پیشینه داستان‌نویسی شهر شما نشئت می‌گیرد؟ 

جوکی هست که تویش کسی می‌گوید این چیز‌ها که برای شما جوکه، برای ما خاطره است! یادم نیست کدام شیرِ پاک خورده‌ای سال‌ها پیش جمله‌ قصارِ بی‌پایه‌ای گفت که مدام دلم را به آن خوش می‌کنم: «کسانی که شوخی‌ می‌کنند، آدم‌های باهوشی هستند.» به گمانم آدم‌ها به هزار دلیل شوخی می‌کنند. من ‌که به خاطر ترس، بقیه را می‌خندانم. در برابر زندگی، دستِ پیش می‌گیرم که پس نیفتم! همین! شوخی توی زندگی اسباب دردسر است و محضِ سوء‌تفاهم‌ها و دلخوری‌ها، مجبوری چند لحظه یک‌بار گوشزد کنی: شوخی کردم بابا! اما خوبی داستان این است که جدی و شوخی، تلخ و شیرین، راست و دروغ، خیالی و واقعی، هیچ توضیحی نیاز نیست به کسی بدهی. داستان است دیگر! ولی اگر قول می‌دهید بین خودمان بماند، هیچ‌وقت قصد شوخی کردن ندارم، جرئت جدی بودن ندارم! 

 این ویژگی به همراه ایجاد موقعیت‌های داستانی بکر و برخورد متفاوت با وضعیت‌های روزمره یکی از ویژگی‌های خاص دنیای داستانی شماست. درام و اوج و فرودهای داستان‌هایتان کمتر با حوادثی مثل قتل، خیانت و ... پیش می‌رود. همواره شاهد برخوردی متفاوت از شما هستیم که با ایجاد شخصیت‌های خاطره‌باز  و خیال پرداز، مخاطبتان را آنجا می‌برید. این خصیصه معلول چه چیزی در دنیای داستان نویسی سلمان باهنر است؟

 قتل و خیانت که از همه برمی‌آید. عاشقِ خانمِ عابربانک شدن سخت است، تصاحبِ اتفاقی ساک پر از پولِ یک ساقی خرده‌پا، ملاقات واقعی با پانزده سالگی خودتان، پُرکردن زاینده‌رود از نامه‌های رسوا کننده، تعقیب پیرزنی که هر روز ظهر آبگوشتِ کبوتر می‌خورد، پیداکردنِ انگشت قطع شده‌ سارقی که سربازِ چُلفتی نیروی انتظامی‌گمش کرده، اینها کارهایی هستند که کسی خودبی نمی‌شود انجام بدهد. دور از جونِ مخاطب، اگر نتوانم پادشاه شهوت‌رانِ کینه‌جویِ از خودراضی را تا کلمه‌ آخر جادو کنم که سرم را به باد می‌دهم. هزار و یک‌شب که هیچ، همان اولین شبی که شل وا بدهم دخلم آمده است. 

 ولی ما هنوز جوابمان را کامل نگرفته‌ایم که چطورانتزاع و امر غیر واقع تا این حد از داستان‌های شما سر بیرون می‌کشد که به قول خودتان شخصیت اول داستان عاشق صدای زنانه دستگاه خودپرداز عابر بانک شده  یا تمام داستان را دنبال می‌کنی که شخصیت اصلی با نوجوانی اش بعد از سال‌ها رویارو شود؟

تنبلی خیال‌بافی می‌آورد، خیال‌بافی عشق. عشق کِرختی. کرختی تنبلی و این چرخه همواره می‌چرخد. بماند که این روزها نان خیال‌باف‌ها توی روغن است. گذشت روزگاری که مثل وَرزا، خویش به نیش می‌کشیدی و از عرق جبین نان می‌خوردی. حالا میدان دست رویافروش‌هاست. مردم از تلخی و سیاهی روزگارشان سر به‌ شانه‌ گرم و نرم و خوشتراشِ رویا فروش‌ها می‌گذارند و نشئه می‌شوند. نه کبدشان لطمه می‌بیند نه ریه‌هایشان! سال‌ها خجالتی و سایه‌نشین بودم و اگر مستعد باشی، در خلوت، حضرت خیال یقه‌ات را می‌گیرد. فوت و فنش هم این است که از انتخاب اول در مورد ایده‌ داستانت صرف‌نظر کنی و انتخاب‌های سوم، چهارم یا حتی خیلی دورتر را بنویسی. 

 اما داستان‌های «سی و سه پل، چهار ونیم اکتاو» در عین داشتن زبانی خاص و شاید حتی شاعرانه سعی دارند بی‌قضاوت باشند، شاید به همین دلیل هم راوی هیچ‌کدامشان اول شخص نیست. خودتان چطور فکر می‌کنید؟ 

 اول درباره شاعرانه‌نویسی بگویم که هم نه، هم بله! همان اوایل فهمیدم انگاری یک دعوای حیدری نعمتی هست که «داستان‌نویس باید زبان‌باز و زبان‌ورز باشد» یا «مثل بچه‌ آدم به زبان همین امروز روزش بنویسد؟!»... حالا تصورکن به آدم تمامیت‌خواه خوش‌اشتهایی مثل من که همواره پی دلبر تمام عیاری هستم که هم کمرباریک و بالابلند باشد هم باسواد و خوش‌سخن و هم بقیه‌ چیزها؛ بگویی، تزول، یالا، انتخاب کن! مال این فرقه‌ای یا آن یکی؟! این شد که تصمیم گرفتم عضوِ بی‌چون و چرای هیچ‌کدام از دسته‌ها نشوم. تصمیم گرفتم به طرز آقاجونم بنویسم!... قدش یک ‌متر هم نمی‌شد. خادم مسجد بود، اصلا هم مثل پدربزرگ‌هایی که می‌شناسی خوش اخلاق و مهربان نبود. شاید بلد نبوده باشد! یکی از پاهایش کاسه‌ زانو نداشت و می‌توانست پایش را علاوه بر عقب، به جلو هم خم کند و ما از ترسِ دیدن این صحنه جیغ می‌زدیم و می‌خندیدیم. خدابیامرز، خداوکیلی، بی‌اغراق، با رفقای طاق و جفتش یک‌طوری حرف می‌زد کانهو از ابوالفضل بیهقی تا سعدی، شاملو و حتی همین صالح‌علایِ دخترکش خوش‌قلبِ خودمان را یک‌جا کرده‌باشی تویِ یک نفر! سوادِ مکتبی هم نداشت بنده خدا. یک استعداد بود. لابد تخم گنجشکی که به خوردش داده بودند مرغوب بوده.  

 پس این همه نمک و به قول قدیمی‌ها مقبولیت، یک جورهایی میراث خانوادگی‌تان است، آن هم رسیده از پدر بزرگ جان ؟ 

البته! بماند که روز خاکسپاری‌اش وقتی از مدرسه سوار اتوبوس واحد شدم تا به خانه اش بروم، آنقدر خسته بودم که خوابم برد و اتوبوس تا آخر خط که شهرکی در همسایگی شهرمان بود رفت و من نتوانستم برای آخرین بار ببینمش!

 میراث داری پدربزرگ را می‌کنید و اهل نجف آباد اصفهانید. اما با وجود نام کتاب که ما را به فضایی کاملا اصفهانی می‌برد، بیشتر داستان‌های آن در بستر مکانی شهرهای مختلف مانند کرمان، تهران، بوشهر، جهرم و... رخ می‌دهد. زمانی هم که در داستانی مانند «جلال‌الدین افضل اصفهانی» به اصفهان می‌پردازید، باز هم ما با عنصر سفر و مسافرت در آن مواجهیم، این انتخاب‌ها خودآگاه است؟

اصلا و ابدا آدم ناسیونالیستی نیستم. شهر که شهر است، روی هیچ مقوله‌ای که آدم‌ها را از هم جدا کند و مالکیت‌های اعتباری بیاورد، تعصب و غیرت ندارم. این مجموعه را یک‌بار سال‌ها پیش، «نشر چشمه» با عنوان «نیم‌متر از رئیس جمهور» شابک گرفت. وقتی آن داستانی که نامش روی مجموعه بود کلا ممیزی شد، اسم کتاب شد «بُنِ آن بُن‌بست». این دفعه ناشر چنان که افتد و دانی، یکی دو سالی رفت توی قیف، کتاب بی‌صاحب ماند و ماند تا اینکه «نشر نگاه» صاحبش شد. این اسمِ اصفهانی‌پسند یکی از ده‌تا گزینه‌ای بود که ردیف کردم و با شیوه  فنی «وَر انداختن» الله بختکی انتخاب شد.  البته اشاره ای دارد به نام «نامه‌ها»، داستان پسر جوانی که سی‌وسه‌پل را شبیه پیانو می‌بیند؛ پیانو یک ساز چهار و نیم اکتاوی است.

 در روایت‌هایی مانند «دکتر رسول خیوه‌ای»، «رضا رزم» و... حتی در پایان دریچه‌ را برای سرریز تخیل از سوی مخاطب باز گذاشته اید. چه تاکیدی بر این شکل پایان بندی دارید ؟

 اجازه بدهید برای پاسخ به این سوال، یک کتاب معرفی کنم و بخشی را که فکر می‌کنم حجت است، بیاورم تا دست‌کم این گفت‌وگو یک حرف حسابی هم داشته باشد؛ از طرفی، کلاس هم گذاشته باشم. زنده‌یاد عباس جانِ کیارستمی، در کتابی که «پال کرونین» تدوین کرده با عنوان «سرکلاس با کیارستمی» ترجمه‌ سهراب مهدوی، می‌گوید: «داستان بد، همه‌ درها را به روی برداشت‌های شخصی می‌بندد. وقتی کارگردان دقیقا به شما می‌گوید که باید چه چیزی را احساس کنید، سرتان کلاه می‌رود! داستان نباید از مخاطب باج بگیرد و به شعورش اهانت کند. هنر خوب، مداخله در پی دارد.»  این یک کتابِ بالینی پر ارزش است برای همه‌‌ما که روایت‌های کارخانه‌ای و چهارچوب‌مند مهندسی شده، سال‌هاست فریبمان داده و می‌ترسیم بازارمان کساد شود، پس کسی را در کارمان شریک نمی‌کنیم. این‌روزها باور دارم که این‌طور نیست! مالک شش دانگِ داستانی که چاپ می‌کنیم نیستیم. همه‌چیز در مُشاع است، چنانکه سناریست اعظم، شانه‌به‌شانه‌ خودش، ما را بر سفره‌ هستی نشانده! ادویه‌نمک جبر و اختیار، فهم و شهود، یقین و تردید و تمام تناقضاتِ دیوانه کننده‌ دیگر را هم ریخته در طعام ! 

 پس می‌خواستید ادویه ای از طبخ جا نماند... اما درباره مضامین هم با وجود انتخاب‌های متفاوت جایی سعی کرده اید از دیگر نویسندگان معاصر ایران جا نمانید. منظورم جنگ است. در چهار داستان «رضا رزم»، «معلوم نیست کجا»، «نگهبان ساعت یک » و «پیرزن مرگ» با حضور پررنگ جنگ هشت‌ساله روبه‌رو‌ هستیم. تجربه‌ شما از  جنگ چیست که در این حد در داستان‌هایتان خود را نشان می‌دهد؟ 

اگر جنگ در کودکی‌ام رخ نداده بود، اگر سه پسرخاله، سه پسرعمو و دو دایی‌ام شهید و مجروح نشده بودند، اگر تمام سال‌هایی که به حضور پدر و خوش‌اخلاقی‌اش نیاز داشتیم، او درگیر کفن و دفن جوان‌های همسایه، قوم و خویش یا رفقایش نبود؛ اگر هربار که حج‌محمود، پدرم با رختِ خاکی، مرخصی می‌آمد، آن همه عکس و فیلم از جبهه نمی‌آورد، اگر چسب‌های کاغذی را ضربدری روی شیشه‌ها نمی‌زدند و اگر زنگ تفریح‌هایمان توی مدرسه پوکه‌بازی رایج نبود، اگر حکام عالَم، محض اثبات باورهای خود، دکمه‌ آتش را نمی‌چلاندند، من هم، داستان ضد جنگ نمی‌نوشتم. ولو بیشینه‌ خشونتم این باشد که جهرمی، کروند و هیثم مراد، تنها سربازانِ باقی مانده‌ دو سپاهِ رودررو، یک نخ سیگار بیشتر برایشان باقی نمانده است...    

 یعنی از پرداخت جنگ به نوعی ناگزیر بوده اید؟ 

بله! می‌گفت من ولش کردم اونه که منو ول نمی‌کنه!

 سال‌هاست در زمینه داستان فعال هستید، اما در زمینه چاپ کتاب ظاهرا محتاط و گزیده عمل می‌کنید؟ چرا فقط یک مجموعه منتشر کرده‌اید؟

 به‌‌به! محتاط و گزیده‌کار! یادم باشد از این به بعد خواستم به خودم دروغ بگویم همین‌ها را بگویم! نه! راستش را بخواهید به ترتیب اولویت: تنبلی، سربه‌هوایی، خوشگذرانی، کم‌ارادگی و بی‌تقوایی، غم‌نان و مشغله، گم‌شدن در طبقات هرم مازلو، جدل با نادانی و وسواس! برای اینکه فکر نکنید دارم خودزنی می‌کنم و با خودتخریبی، قصد خودنمایی دارم، توضیح می‌دهم. پُر و پیمانی بی‌شرمِ ذهنِ ما، پایگاه‌ما در پله‌های تاریخ و جبر جغرافیا، این

‌همه؛ از ما، «نسل تنبل‌ها» را ساخته است. میکرب جهش‌یافته ‌«ابلوموف»! نتیجه‌اش: ما! نسل‌ تنبل‌ها! پیامبرانی که عصای اعجاز در جیب‌ داریم جخ خود‌آگاهیم بر این دارایی، اما بسکه بی‌درد، بی‌حوصله، تنبل و از همه پررنگ‌تر، بی‌انگیزه‌ایم، با هیچ عصایی هیچ ضربه‌ نبی‌گونه‌ای بر هیچ سنگی نمی‌کوبیم. ثانیه‌هایی که پای نوشتن نشسته‌ایم نسبت به سال‌های عمرمان هیچ است. در طول عمر نویسندگی‌مان تنها کاری که نکرده‌ایم نوشتن بوده است. در بهترین حالت، دائم در پریود امید و ناامیدی در راه خانه‌ قرار و حمامِ بی‌قراری، رفتیم و برگشتیم. تو گویی اصحابِ‌غار که تکانی هم اگر می‌خورند برای این است که زخم بستر نگیرند! هر لحظه خودمان را در انتهای یک صف می‌بینیم، نه جلو می‌رویم نه انصراف می‌دهیم! اصلا «آرمان‌گرایی در همجواری با دنده‌پهن بودن»، ما را دچار کرده است. نصف یک نوزاد سن و سال داریم، ده برابرِ پیرمردها بار تجربه‌ تاریخی و صدبرابر از خودمان انتظار داریم؛ در نتیجه بی‌که کاری کرده باشیم احساس خستگی و کهولت می‌کنیم. خلاصه اینکه دست‌هایمان را به علامت تسلیم بالا ببریم شرافتمندانه‌تر است. 

  اهل نجف‌آباد هنرمندپرورید. شهری که چه در جریان تولید ادبی و چه در زمینه برپایی جلسات داستان سابقه و تاریخچه‌ قابل توجهی دارد. به نظرتان برپایی منظم جلسات داستان و وجود این تعامل بین نویسندگان نجف‌آبادی در طول زمان چه تاثیری در پویایی نویسندگانش داشته است؟

نشست‌های نجف‌آباد (اگر چشم زخمی‌نزنم)، چون محض قدرت‌نمایی، پوز زنی، خودنمایی، نوچه پروری و در و دکان باز کردن نیست؛ معمولا پایدار، لذت‌بخش و موثر هستند. خودم بیشترِ داستان‌های دهه‌ هفتادم را به ذوق خوانش در «نشست ادبی جمعه» نوشتم. به گمانم در بیشتر شهرستان‌هایی که ‌نویسندگی بی‌خود بی‌جهت سرمایه‌ اعتبار اجتماعی نشده، اوضاع بروفق مراد باشد اما همین‌که شهر بزرگ می‌شود و مخاطب و رسانه بیشتر از خودِ داستان به داستان‌نویس توجه می‌کنند، دردسرها شروع می‌شود. اینجا علاوه بر بادام منقی و انار، خاکش، نویسنده‌خیز هم هست. اتفاقا پارسال آثار سه نسل از نویسندگان دیار نون (نجبّاد) را در کتابی به نام «جرگه و باغِ جمعه» چاپ کردیم. از ابوالقاسم پاینده تا نویسندگانِ جوان امروز.

 چقدر خوب و اتفاقا سلمان باهنر هم‌پای نویسندگی یکی از مدرسان اصلی داستان نه تنها نجف آباد، بلکه استان است؟ جلسات تدریس داستان معمولا کمترین دستمزدها را دارد. چرا به تدریس ادامه می‌دهید؟ 

 از معلمی‌لذت می‌برم. مثل خود داستان، می‌شود برای تحققش آفرینش کرد. وانگهی تدریس داستان اگر کارگاهی و خلاق باشد، برای مربی و مترّبی هر دو سازنده است. درباره دستمزد هم که فرمودید بله درست به همین دلیل  فعلا تدریس عمومی‌را متوقف کرده‌ام. 

  به جز جلسات تدریس، ما شما را با سابقه فعالیت‌های ادبی گسترده مثل جلسات نقد و همین‌طور جوایز ادبی می‌شناسیم. حتی در جایزه داستانی تازه متولد شده آب به عنوان دبیر حضور داشتید. از این تجربیات بگویید؟ 

نویسندگی بر خلاف تصورِ عجیب و غیرواقعی دیگران، رفتاری خلوت‌گزین و مردم گریزانه نیست. همه گمان می‌کنند نویسندگی تنها عمل نوشتن است. نخیر! جدایِ از نشستن و نوشتن، بخش عمده‌ کار، قبل و بعد از نوشتن است. حضور، تماشا، زیستن و کسب تجربه! جشنواره و جلساتِ گردآمد، برای همین بهره‌ها که گفتم و البته رونقِ بازارِ داستان، مفید هستند. «جشنواره‌ ملی داستان آب» پیشنهاد مدیران این حوزه بود و به نظرم یک اتفاق شگفت‌انگیز است که مدیران علاوه بر بخشنامه‌های بوروکراتیک و چارت‌های خشک موظفی‌شان، چنین تصمیمی‌ گرفته‌اند. خوشبختانه میوه‌ نخستین دوره‌اش هم کتاب «روبه‌روی پُل خواجو» شد همین پریروز داغ‌داغ از چاپخانه‌ «نشر شفافِ» تهران، ‌رسید روبه‌روی خواجو! دور دومش هم پاییز امسال کلید ‌خواهد خورد. 

 چه خوب که کتاب جایزه را هم به‌زودی خواهیم داشت. اصلا جایزه آب قرار است چه مسیری را طی کند؟  چه چشم انداز و جایگاهی در جوایز ادبی ایران برایش پیش بینی می‌کنید؟ 

همین جایگاه‌ها پدر صاحب بچه را درآورده است! جوایز که جزیره‌های جداگانه‌ای هستند و انگار قرار و چاره‌ای هم غیر از این نداریم، لذا دنبال ردیف، رتبه و جایگاه رفتن در وضعیتی که سنجش و نظارت وجود ندارد، معنایی هم ندارد. همه چیز برمی‌گردد به توانمندی و البته اخلاقِ کاریِ هنرمند و همراهانش! جایزه‌ آب، قرار است یک ارتباط فرهنگی باشد بین نویسندگان علاقه‌مند به این موضوع، با حفظ و رعایت تمام قواعد بازیِ نوشتن، بدونِ تردید و تصرف در اصالت داستانی‌شان و رساندن آثار ایشان به دست مخاطبان. بالاخره اگر کسی را می‌شناسی که ترجیح می‌دهد بی‌توجه به «مرگِ ‌رود» از کوچه‌ بگذرد، در سلامتش شک کن! 

 دانش آموخته دانشکده سینما تئاتر هستید و به جز داستان در ساخت انیمیشن و فضای تئاتر هم فعالیت‌هایی داشته‌اید؟ این تجربه از سر علاقه در کنار داستان جریان دارد یا به دیدِ حرفه به آن نگاه می‌کنید؟ نسبت این ماجرا با فعالیت‌های داستانی‌تان چیست؟

دست روی دلم نگذار! البته عشق به بازیگری، کارگردانی، کاریکاتور، انیمیشن و توانمندی در رشته‌های مختلف، درخشان‌ترین سال‌های عمرم را با خودش برد. جشنواره‌ها‌ی بیرونی و داخلی رفتم، پول هم درآوردم، اما همه‌کاره و هیچ‌کاره، با جیبِ خالی و تشنه، ماندم اول راهِ نوشتن! نوشتن برای من مثل خانه‌ مادرم و مادرزنم است. هرجا بروم آخرش بر می‌گردم همان‌جا! به قول زنم، مثل کِش تنبان برمی‌گردی همین‌جا! حاضرم تمام جوایز کشوری و لشکری‌ام و سه‌برابرِ کسبم را به قیمت روزِ ارز، تقدیم کنم، عوضش برگردم به توانِ همان روزهایی که با خودکار بیکِ سیاه، روی کاغذهای امتحانی بلند و کاهی، می‌نوشتم. این روزها در آستانه‌ دهه‌ پنجم زندگی، ساعت یازده شب نشده از بس خمیازه می‌کشم اشک‌هایم راه می‌افتد، این از سکوت شب. روزهایش هم که باید بدوی پی رتق‌وفتق سخت افزارِ زندگی! وای! چقدر غر زدم! نکته‌ مثبتش این است که بالاخره آخرین روزِ پارسال به تمام آن رشته‌های دیگر با صدای بلند «نه» گفتم. آخرین شب سرد اسفندماه بود. سالی که در ابتدایش پدرم را بعد از یک دوره‌ سخت بیماری از دست داده بودم. تا نزدیکی نیمه‌های شب در دفتر کارم مانده بودم و یک فیلم تبلیغاتی صنعتی برای مشتری تدوین کرده بودم تا هرطور شده پول خرید گوشت و میوه‌ یک‌ماهِ پیشِ رو را تامین کنم. روبه‌روی دفتر، آن طرف خیابان، متوجه کاغذی شدم که معلوم بود عجول و شوریده‌حال، به میخِ بالای یک در چوبی فرو کرده‌اند و هر لحظه ممکن بود یک بادِ سرد، یا بارانِ ناغافلِ زمستانی زایلش کند. کلمه‌ درشتِ «گمشده» روی کاغذ، توجهم را جلب کرد. ایستادم و اطلاعاتِ مختصر و تصویر فرد گمشده را تماشا کردم. هرچند گم شدن آدم‌ها چیزی نیست که مُد باشد و متعلق به یک دوره‌ خاص، اما فکر می‌کردم اینطور «اعلانیه درست کردن و استمدادِ جست‌وجوی کسی که گمشده»؛ یک کار قدیمی‌و از مُد افتاده باشد. در مسیر خانه در حال رکاب‌زدنِ پیوسته و بی‌شتاب بودم که ناگهان جایی که هیچ مشخصه‌ قابل توجهی نداشت که حالا براتون توصیفش کنم، پا سست کردم. میان تاریک‌روشنِ چراغ‌های شبانه‌ شهر، دوچرخه را یله دادم به درختِ کم سن و سال چنار و فکر کردم اگر کسی که گمشده است؛ صحیح و سالم به هر نحوی جایی مشغول زیستن باشد و خودش نداند که گمشده است آیا کار پیدا کردنش سخت‌تر نیست؟ یا اصلا در این شرایط، کارِ جست‌وجو کردنِ چنین فردی بیهوده یا بی‌معنی نیست؟ یا بدتر! اگر کسی گم بشود و متعلقانش ندانند (نفهمند) که یارو گمشده، چطور؟ و اگر هر دوی این فرض‌ها برقرار باشد چه؟ یعنی اگر نه خودش بداند گمشده و نه دیگران بدانند گمشده! آنکس که نداند و نداند که نداند! طبق معمول، سریع، سر آینه را گرداندم طرف خودم. از کجا معلوم خودم گم نشده باشم؟

 پس همین یک دم تامل، جست‌وجوی سلمان گمشده خودکار بیک سیاه به‌دست سال‌های نه چندان دور شما را به تهران برد؟ یا خصیصه‌ای در فضای فرهنگی اصفهان  و البته پایتخت شما را به این تصمیم رساند؟

فعلا هجرت برایم مهم بود. باید سیستمم را ریست می‌کردم. اون شب، اون آگهی که اتفاقا با گوشی همراهم عکسی هم از آن گرفتم، در همین حد و اندازه و نه بیشتر، ذهنم را مشغول کرد. اما یک‌ماه بعدش که اضطراب و طپش قلبِ گاه‌به‌گاهی ده‌پانزده سال اخیرم، یکهو عود ‌کرد و برای چند دقیقه‌ای طرف چپ بدنم به‌خصوص سرشانه‌ام بی‌حس می‌شد، برای اولین‌بار به درمانگاه رفتم تا یک چکاپ سلامتی کامل بدهم. یک خانم دکتر عمومی‌بود که نوار قلب و جواب آزمایش‌ها را رصد کرد و گفت: همه چیزت روبه‌راهه  اما، شما یا با چیزی درگیری که دلت نمی‌خواهدش یا از چیزی دوری می‌کنی که دلت می‌خواهدش! اینطوری بود که فهمیدم باید دفتردستکِ کاری را تعطیل و در آستانه‌ چهل و یک‌سالگی، خودم را از کار جمعی بازنشسته کنم. راستش توی نجف‌آباد و اصفهان زیاد صدایم می‌زنند و نمی‌گذارند خودم را پیدا کنم؛ این شد که محض بازنشستگی رفتم تهرون.

 خب حالا با این فرار هیجان انگیز و خیز بلند برای بیشتر نوشتن انشاالله کار تازه‌ای هم در دست نگارش دارید؟ مجموعه داستان یا رمان؟

 

 بله! مجموعه داستان «پرنده‌های همرنگ»، رمانِ «عمامه‌سرخ»، و مجموعه روایتِ «حج‌محمود» را دست یک ناشری داده‌ام، اما کمی‌وسواس، کمی‌هم ترس از ممیزی. بالاخره تو زندگی «امید»، آخرین چیزیه که دست از یقه‌ آدم برمی‌داره! 

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/102027

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی