ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

روزی که شهر گریست

تاریخ درج : شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 

فرزانه فرجی

 

 

بمب، بمباران، یک دل، چند دل، صدها دل و یک شهر لرزید که همه جا سیاه شد. سیاه در سیاهی شب، سیاه تر از هر شب و شهر پر از غم شد. خانه ها پر از نگرانی، بی خبری از پدر، بی خبری از مادر، سرگردانی مادر برای پسر و شهر خیلی زود شد غمکده. از کوچه پس کوچه ها بوی خون می آمد. فریادها تمامی نداشت، سرگردانی‌ها؛ سردرگم کرده بود آدم ها را. انگار همه راه خانه را گم کرده بودند، از هر طرف که نگاه می کردی و قصد رفتن به هر خیابانی که داشتی دلت لای آوارها، در پس شعله های خشمگین آتش و در کنار دل‌های داغدار نشانی اش را پیدا می کرد....20 روز از اولین ماه زمستان سال 1365 می‌گذشت.حرف از بمباران فلکه چهارسوق اصفهان است. زندگی مثل همیشه و حتی پرشورتر از همیشه در جریان بود. حاج آقا روضاتی در مسجد چهارسوق مداحی می کرد. خیلی از تمام شدن نماز مغرب نمی‌گذشت. حاج آقا روضه حضرت اباالفضل(ع) می خواند. یک مرتبه نوای مداحی حاجی لا به لای صدای آژیر خطر کم و کمرنگ شد. خیلی طول نکشید که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. به یک باره همه چیز در هم ریخت. بوی خون می آمد. سقف مغازه ها و خانه ها دست هایشان را در زمین گره زده بودند. به هر طرف که نگاه می‌کردی آوار بود و خرابه. آوار بمباران، چه سخت است فهمیدن این حرف درست زمانی که چند دقیقه پیش همه چیز سر جای خود  بود.پدر از کار برمی گشت و مشغول خرید نان برای خانه، مادری با دو دخترش در حال عبور از پیاده رو و کسبه در حال کسب روزی...یکی می گفت جهنم شده بود اینجا. ستون‌های زیر بازارچه از شدت انفجار به چندین متر آن طرف‌تر پرتاب شده بود. تا مدت ها رد خون از دیوار مغازه‌ها پاک نمی شد. رد اثرات انفجار را که می گرفتی، می‌رسیدی به زن ها و مردهای بی گناه که شهادت روزی‌شان شد. حرف از بیش از صد نفر شهید و مجروح است. دشمن بعثی به غرورش برخورده بود که ناتوانی‌اش در برابر رزمنده های دلاور ما را با بمباران شهر می خواست جبران کند.صدای ناله و شیون میخکوب می کرد آدم را. چادر مشکی مادری روی درخت های سوخته، پیکر بی‌سر پدر، سر بی پیکر پدر، تکه های بدن هایی که نمی شد شناسایی شان کرد. یکی از روی انگشتر عقیق پدر را شناخته بود. چه سخت است فهمیدن این حرف‌ها. چه سخت است گفتن این حرف ها. چه خانه ها بی‌پدر شد، چه خانه ها بی مادر شد، مظلومیت بیداد می کرد وقتی همه چیز آرام بود. وقتی در چشم بر هم زدنی دشمن خواب را از چشم اهالی شهر گرفت...بوی خون، فریادهایی که تمامی نداشت، گریه های بی انتها و آرزوهایی که برای همیشه نا تمام ماند. شهر در یک تلاقی عجیبی به هم گره خورده بود، شهادت و اشک به هم رسیدند. جسم های پاره پاره، جایی دل هوای گم شدن به سر داشت. چطور می شود تا چند روز پیکرهای پاره پاره را جمع کرد؟! چطور می شود از آن روز گفت؟! چطور می شود از رد خون های جا مانده روی دیوارها حرف زد؟! چطور می شود از چادر مادری گفت که سوخت؟! غروب 20 دی ماه 1365،چه مرور تلخی، چه روز سختی، شهر از آن روز تا مدت‌ها گریست...!2018-01-13

url : http://www.isfahanziba.ir/node/66359

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی