ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

دوام‌آوردن در برابر نفرت‌ورزی و مورد نفرت‌واقع‌شدن

تاریخ درج : سه شنبه ۱۴ امرداد ۱۳۹۹

کاتلین پوگ وایت/نویسنده

من تحت تأثیر زندگی در دوران خودمان شرطی شده‌ام و هرگونه نفرتی را همان نفرت‌ورزی نژادی تصور می‌کنم. قطعا این تنها حالت نفرت‌ورزی نیست، اما حالتی است که من بیشترین آشنایی را با آن دارم.

حداقل سه طرز فکر درباره‌ نفرتی که حاصل نژادپرستی است، وجود دارد:

منفور واقع‌شدن: ابژه‌ استنادها و فرافکنی‌های مخرب و زیان‌آور قرارگرفتن؛

نفرت از خود: درونی‌سازی انتساب‌ها و فرافکنی‌های مخرب و زیان‌آوری که منجر به نفرت از خود می‌شوند؛

نفرت از دیگران: برونی‌کردن مجدد فرافکنی‌های بدخیم و خصومت‌ورزی نسبت به منبع فرافکنی که می‌تواند باعث تسریع خشونت و تخریب شود.

در زندگی خودم، اولین خاطره‌ای که از تنفر نژادی به خاطر می‌آورم مربوط به دوران کودکستان است. راهبه پرسید که کسی خواندن بلد است یا نه؟ چون خواهرم که ده سال از من بزرگ‌تر بود و فکر می‌کرد من عروسکِ بازی او هستم و از راهنمایی‌های بسیار خوشحالم و همه‌چیز را از او یاد می‌گیرم، وقتی بغل هم دراز می‌کشیدیم و زیر نور چراغ‌قوه قصه‌ هایدی را می‌خواندیم به من خواندن را یاد داده بود، دستم را با شوق‌وذوق بالا بردم و گفتم «من بلدم بخوانم!» راهبه گفت «دروغ نگو، امکان ندارد تو خواندن بلد باشی.» «چرا، بلدم بخوانم.» گفت «بیا، این را بخوان.» خواندم. گفت «اینکه خواندن نیست؛ درست نمی‌خوانی، روخوانی درست این‌طور نیست. به همین خاطر است که شماها هیچ‌وقت به هیچ جا نمی‌رسید. وقتی بلد نیستی کاری را درست انجام دهی دروغ می‌گویی! باید یادت بدهم چطور روخوانی کنی.» 

دلم شکسته بود؛ دروغ گفته بودم و خواهر روحانی فکر می‌کرد آدم بدی هستم چون یکی از شماها بودم. منظور از این شما آدم‌ها چه کسانی هستند؟

البته در طول این سال‌ها متوجه شدم که من به حس اقتدار نابالغ او ضربه زده بودم و به انتظار طبیعی او برای اینکه رابطه‌ ما بر اساس آرمانی‌سازی، وابستگی و قدردانی من از بخشش او بنا شود، بی‌حرمتی کرده بودم. تمایل من به خودمختاری در مقابل نیاز او برای اینکه احساس برتری از یک نفر داشته باشد، باعث خشم او شده بود و او کینه‌ خود را روی احساس خوب بودن، اشتیاق و استحقاق دانش، حس شایستگی و آمادگی برای رقابت یک بچه‌ کوچک خالی کرده بود. می‌توان گفت که او نفرتی غیرمعمول را به نمایش گذاشته بود که معمولا نسبت به کافران یا مردم عادی ابراز می‌کنند؛ یا می‌توان گفت او نسبت به تصویر خودش به‌عنوان یک فرد کاملا معمولی در چشمان معصوم کودک تنفر ورزیده بود.در این برهم‌کنش‌ها داشتم به درکی از خودشناسی نفرت می‌رسیدم؛ راهبه یک تهدید را تجربه کرده بود؛ این بچه‌ بد عامل تهدید بود؛ بچه سیاه، بد و تهدیدکننده بود؛ سیاه بد و تهدیدکننده است.این اولین نتیجه‌ بنیادین نژادپرستی و تنفر نژادی است. من برای این زن جوان سفید به یک مخزن فرافکن از چیزهای بد تبدیل شده بودم که اصرار داشت در کل دوران مدرسه‌ ابتدایی، من را «سیب کرم‌خورده» صدا کند. شبیه به همین موضوع در دوران طولانی دانشگاه نیز توسط مسئولان سفیدپوست برای من اتفاق افتاد.در پاسخ به راهبه، احساس بدی و گناهکاری داشتم و خواندن را به شیوه‌ او یاد گرفتم و این دومین نتیجه‌ بنیادین نژادپرستی و تنفر نژادی بود. وقتی درباره‌ این موضوع با خانواده صحبت کردم («خواهر روحانی گفت من دروغ گفته‌ام، بلد نیستم بخوانم و مثل بقیه‌ شما آدم‌ها بد هستم؛ منظور از شما آدم‌ها چیست؟»)، مادربزرگم گفت «خدا این سفیدپوست‌ها را لعنت کند؛ نه تو و نه شیوه‌ خواندن تو هیچ ایرادی ندارد. سفیدپوست‌ها دیوانه‌اند. دفعه‌ بعدی که خواهر روحانی گفت نمی‌توانی کاری را انجام دهی، با گریه به خانه برنگرد. به او بگو که اشتباه می‌کند، بگو که می‌توانی و هرطور شده آن را انجام بده.» سفیدپوست‌ها؟ «مادربزرگ! خواهر روحانی سفیدپوست نیست، خواهر روحانی خواهر روحانی است.» مادربزرگم و راهبه به من یک یا دو چیز را یاد دادند. نمی‌دانستم قرار است به خاطر اینکه سفیدپوستان از من نفرت دارند نسبت به آن‌ها شکاک و متنفر باقی بمانم. اما درس را آموخته بودم. همچنین یاد گرفتم که دو دسته‌سفیدپوست‌ها و شما مردم وجود دارد. یاد گرفتم که سفیدپوست‌ها می‌توانند فکر کنند من آدم بدی هستم، درحالی‌که این‌طور نیست. ممکن است به خاطر هیچ و پوچ از من عصبانی شوند. یا باید از خودم دفاع کنم یا مادربزرگ از من عصبانی خواهد شد. این منجر به یادگرفتن یکی از بدترین درس‌هایی شد که غلبه بر آن از همه سخت‌تر بود: اینکه تلاش برای بی‌عیب و نقص‌بودن، به معنای تنهاماندن است. احتمالا این درس در اینکه به سراغ روانکاوی بیایم تأثیر زیادی داشت؛ درمانگر من که کمک کرد تا بی‌عیب و نقص بودنم را حفظ کنم و این پیغام را به من منتقل کرد که «تو می‌توانی با گریه به خانه برگردی.» درمانگر من توانست کاری را انجام دهد که مادربزرگم نتوانسته بود و من هم می‌خواستم این کار را برای دیگران انجام دهم.منبع: سایت تداعی

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/111282

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی