ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

خام بدم، پخته شدم، سوختم

تاریخ درج : پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

روزى روزگارى در ولایت غربت پیرمردى بود حكیم و دانشمند كه سه پسر داشت. یک روز پیرمرد، هر سه پسر را پیش خود نشاند و گفت: «اى فرزندان من و اى عزیزان من و اى نور چشمان من و اى میوه هاى دل من و اى نتایج عمر من و اى... [بنا به ضرورت ایجاز،  سى و دو سطر از بخش خطاب كلام پیرمرد فرزانه حذف به قرینه شد. توضیح از نگارنده] بارى اى عزیزان پدر، بدانید و آگاه باشید كه سفر فواید بسیار دارد و آدمى در سفر پخته مى شود و بسیار سفر باید تا پخته شود خامى. اكنون كه شما هر كدام براى خودتان مردى شده اید، بهتر است بار سفر ببندید و هر یک به راهى بروید تا هم تلخ و شیرین سفر را بچشید، هم تجربه بیندوزید. دعاى خیر من هم بدرقه راهتان.» صبح فردا هر سه پسر بر دست و روى پدر بوسه دادند و راهى شدند.آنها رفتند و رفتند تا به یک سه راهى رسیدند . وقتى برادران به سه راهى رسیدند بر سر و روى هم بوسه دادند و از هم جدا شدند.اما بشنوید از برادر اول كه راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یک درخت و چشمه اى. آنجا زیر درخت نشست و سفره اش را باز كرد و نان و پنیرش را خورد و براى استراحت دراز كشید. همین كه چشمانش را بست، دو تا كفتر پروازكنان آمدند بر شاخه اى از درخت، بالاى سرش نشستند. كفتر اولى گفت: «خواهر جان!» كفتر دومى گفت: «جان خواهر؟» كفتر اولى گفت: «مى دانى این جوان كیست و از كجا آمده است و مقصودش از سفر چیست؟» كفتر دومى گفت: «نه». كفتر اولى گفت: «این جوان از ولایت غربت آمده و مى خواهد به پختگى برسد.» كفتر دومى گفت: «پس اگر مى خواهد به این مقصود برسد، باید از راه سمت چپ برود، آنجا در جنگل به منظور خود خواهد رسید.»وقتى كفترها پر زدند و رفتند، برادر اول كه خود را الكى به خواب زده بود، بلند شد و از راه سمت چپ رفت تا به جنگل رسید. توى جنگل چند آدمخوار او را گرفتند و توى دیگ گذاشتند و وقتى به پختگى كامل رسید، او را خوردند! اما بشنوید از برادر دوم كه رفت و رفت تا رسید به یک خلیج همیشه فارس. آنجا كه رسید رفت در یک قهوه خانه. قهوه چى گفت: «اینجا به چه منظور آمده‌اى؟» گفت: «به منظور چاى خوردن و كسب تجربه و پختگى.» قهوه چى گفت: «كار و پیشه ات چیست؟» گفت: «هیچ.» قهوه چى گفت: «دوست دارى در نیروى هوایى استخدام شوى؟» گفت: «بله.»پس قهوه چى او را در قایق نشاند و به كیش برد و در آنجا به او چتربازى آموخت و به گفته شاهدان عینى در این حرفه به درجه اى از پختگى رسید كه ته گرفت و در همان ولایت ماندگار شد.و اما اى جان خواهر و اى عزیز برادر بشنوید از برادر سوم كه رفت و رفت تا رسید به یک مدرسه غیرانتفاعى. گفتند: «دوست دارى سواد یاد بگیرى؟» گفت: «بله.» گفتند: «فلان مبلغ شهریه به این حساب بریز و بیا.» ریخت و آمد و بعد از چهارده سال دیپلم گرفت. [معلوم مى شود كه برادر فوق الذكر به علت ضعف در ریاضیات، در سال هاى پنجم ابتدایى و سوم راهنمایى مردود شده است. توضیح از بنده نگارنده]. پس از گرفتن دیپلم به او گفتند: «لیسانس دوست دارى؟» گفت: «چى هست؟» گفتند: «مدركى است كه دلالت دارد بر فضل و دانش و برترى تو بر دیگران و اگر داشته باشى، هماى دولت و سعادت بر سرت مى نشیند و پشت میز مى نشینى و...» گفت: «بله، دوست دارم.» پس كنكور دانشگاه شركت كرد و شهریه داد تا چهار سال و لیسانس گرفت. گفتند: «اگر همتى كنى و شهریه اى بدهى و چهار سال دندان بر جگر بگذارى، دكترا هم مى توانى گرفت.» كرد و داد و گذاشت و گرفت.بعد از اخذ دكترا با هزار منت كشى به واسطه پارتى و با اثبات توانمندى علمى و عملى، به عنوان معلم به استخدام دانشگاه پودمانى صفرآباد علیا درآمد. نامبرده در حال حاضر به تدریس «خام بدم، پخته شدم، سوختم» مشغول است و با شندر غاز حقوق معلمى مى سوزد و مى سازد.ما از این داستان نتیجه مى گیریم كه پشت سر مسافر گریه شگون نداره! قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه اش نرسید. منبع : zarooee.ir با تلخیص 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/93626

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی