ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

برگزیدگان

تاریخ درج : سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹
شماره روزنامه: 
اصفهان‌گردی

ریحانه هاشمی/نویسنده نوجوان

مادر مـی‌گـویـد قرار است یک مـهـمـان خـیـلــی ناخوانده به شهرمان بیاید. یک مهمان خارجی. اسمش چه بود؟ یادم نیست! سخت بود. اخبار این چند وقت از این مهمان خیلی حرف می‌زند. می‌گویند آداب معاشرت با این مهمان کمی سخت است. داداش علی دیروز برایمان از بازار ماسک و دستکش خریده است با کلی مواد شوینده. وقتی‌که از آن پرسیدم چرا این‌ها را خریدی، گفت این مهمان ما کمی وسواس دارد. مدرسه‌ها هم قرار است از هفته آینده تعطیل شوند. نمی‌دانم این مهمان کیست و قرار است چه بکند! پدر هم می‌گوید مهمان حبیب خداست، پذیرایی ویژه‌ای خواهیم داشت و همه با خنده حرفش را تأیید می‌کنند. دیروز هم آبجی نرگس گفت این مهمان ما بدجنس است و قرار است به امید خدا و به کمک شیخ‌بهایی بیرونش کنیم. من گفتم شیخ‌بهایی که زنده نیست؛ ولی او گفت چرا بعدا می‌فهمی. سه ماه است که مهمان آمده است. اسمش را هم فهمیدم کووید19؛ کرونا هم به آن می‌گویند. از سوهان چین آمده است، همان‌جا که وسایل خانه دختر پوری خانم آمده. داداش علی دو هفته پیش که رفته بود سرکار، مریض شد. بردنش بیمارستان و نمی‌توانیم ببینیمش. نمی‌دانم چرا. همه دارند مریض می‌شوند. پرستارها هم که در تلویزیون هستند، لباس فضایی پوشیده‌اند. ولی فکر نکنم فضا برای آن‌همه آدم جا داشته باشد ها! آبجی نرگس هم داخل گوشی‌اش هی می‌نویسد تشتک کرونا را شکست می‌دهیم؛ ولی من هنوز نفهمیده‌ام که چطور با تشتک می‌شود کرونا را شکست داد! داداش علی که مرخص شد، بابا گفت وقتش است که مهمانمان را ببریم تا اصفهان را ببیند. بابا و کلی مرد دیگر رفتند تا مهمان را ببرند گردش؛ ولی الهی کوفتش بشود! چون به خاطر آن نه می‌توانیم دوستانمان را ببینیم و نه می‌توانیم برویم خانه مادربزرگ! دلم می‌خواهد تیکه بشود کرونا. ساعت سه نصفه‌شب بود که دیدم همه دارند شادی می‌کنند. وقتی پاشدم بلندگو داخل خیابان داد زد کرونا رفته است. از خوش‌حالی اشتباهی رفتم داخل دیوار و دیگر یادم نیست چه شد!صبح که پاشدم اولین چیزی که پرسیدم این بود که کرونا چه شکلی رفت؟ بابا هم شروع کرد به تعریف کردن. گفت اول بردیمش منارجنبان؛ آن‌قدر منار چرخید تا سرش گیج رفت. بعد رفتیم میدان نقش‌جهان، علی بهش گفت داخل گلدسته مسجد امام داد بزن، او هم داد زد. هفت‌بار در گوش خود دادی شنید و از هـمـان بالا پرید و دسـت‌وپـایـش شکست. بـعـد بـردیمش داخل حمام. شیـخ فـکـر کرد چون یک شمع داریم آب داغ نمی‌شود. آب را داغ کـردیــــم و سوزاندیمش. وقتی دیگر جان نداشت گفت شما این‌همه چیز را از کجا دارید و چرا اندر پشت‌هم هستید؟ ما هم گفتیم این‌ها را از شیخ‌بهایی داریم و یاد گرفته‌ایم مثل آن به همه کمک کـنـیـم و برای دفاع از خود پشت‌هـم بـاشـیـم. او هـم کــه اسم شیـخ را شنید فرار کرد. می‌گویند در قـطـب شـمـال یـخ‌زده اســت. هـمـه‌مـان خــوش‌حــال شدیم.مدرسه‌ها باز شد و کلی خوش گذشت. من هم یاد گرفتم بگویم ووهان چین؛ چون آنجا که ایران نیست سوهان داشته باشد! من هم درست حدس زده بودم فضا جای آن‌همه آدم را نداشت؛ چون همه پرستاران لباس‌هایشان را درآوردند. در کنار شهری که شیخ‌بهایی ساخته که به مردم کمک کند. به قول بابا: ما اصفانی‌ها نیمی‌ذاریم کسی مارو آزار بدد و مخلصی پرستارامون و پزشکامون هستیم.دفترچه خاطرات یک کودک اصفهانی در آخرین سال قرن دوم

 

 

امید ما را به رقص درآورد 

ریحانه علیزاده/شاعر نوجوان

در هیاهوی بیمار شهر

نغمه سر دادی و

قصه روزگار خود را از برکردی

ای مرهم دردهای این روزها

ای مهربان

بخشیدی نفس‌هایت را

به نفس‌هایی که از نا افتاده‌اند

آن نوری که در نگاهت داری

امید ما را به رقص درآورد

بوسه‌ام بر دستانت می‌نشیند تا

عشقت را سپاس گزارد و

آسمان مهرت را ستاره‌باران کند

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/110690

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی