ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

بانویی باچارقد داستان

تاریخ درج : سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
مریم معینی: نمی خواستم نویسنده بشوم

 مریم معینــــی   را نخســــتین بــــار در نشست رونمایی کتــــاب «جرگــــه و باغ جمعــــه» می‌بینم، با چادر رنگی و لبخند مهربانی در بین مخاطبان  نشســــته و در دفترچه کوچکی یادداشت برداری می کند، کمی بعدتر می‌فهمم  یکی از نویسندگان کتاب است .وقتی شروع به صحبت می کندهمه محو حرف هایش می‌شوند.نویسنده ای با لحجه شیرین نجف آبادی که دیر شروع کرده، اما آغاز نوشتنش مثل باران بهار،مثل نم نمی که ناگهان تند می شود یک‌باره روی شکوفه  آلبالوی باغ های نجف آباد باریدن گرفته و آنقدر خوب نوشته که داستانش در مجموعه ای با بهرام صادقی و بیگدلی و دیگر نویسنده های معروف نجف آباد درکنار هم منتشر شده است.در این شماره صفحه کتاب گفت و گویی با او داشتم که خودم از شنیدن حرف‌ها و خوانش داستانش سیر نمی‌شدم.این گفت وگوی کوتاه را در ادامه می خوانید.

 

 

بانوی دوست داشتنی داستان اصفهان،تا آنجا که می دانم نوشتن را دیرآغاز کردید ولی ذکاوت شما در نوشتن آنقدر زیاد بود که همه اعضای انجمن داستان‌نویسان نجف آباد شیفته نوشتن شما شدند.چطور شد که فهمیدید می توانید بنویسید وچرا اینقدر دیر؟
 20 سال از پیروزی فتح خرمشهر گذشته بود. تلویزیون مرتب اعلام می کرد که هرکس خاطره ای، داستانی، عکسی و... از خرمشهر دارد، بفرستد.الان دقیق یادم نیست،به گمانم راهیان نور این آگهی را پخش می کرد. دیسک کمر گرفته بودم به جا وبالین خوابیده بودم. هر روز این آگهی را تلویزیون پخش می کرد. ذهنم در گیر می شد ولی لحظه ای بعد فراموش می کردم. تلویزیون اعلام کرد که فقط سه روز مانده به پایان مهلت ارسال آثار. حس عجیبی پیدا کردم. انگار من هم بچه  خرمشهر بودم. انگار دینی به گردنم بود و کوتاهی کرده بودم. همه خواب بودند. بلند شدم،چراغ پستو را روشن کردم و نشستم پای نوشتن. فرض کردم، عراق حمله کرده و من توی خرمشهر هستم. با رزمندگان همراهی کردم. با مادرها اشک ریختم. با بچه ها ترسیدم، عجز ولابه کردم. با شهدا راحت و آرام با دلی شاد سربربالین گور گذاشتم...خلاصه دلنوشته ام را فردا پست کردم. بعد از مدتی من و 16 نفر دیگر را انتخاب و  به اردوگاه شهید بهشتی دعوت کردند. آقای محمود حکیمی، نویسنده تا ظهر برایم از کتاب‌هایشان گفتند. از داستان ها و مطالبی که در مجلات و روز نامه به چاپ رسانده بودند. از رنج و زحمتی که برای هر کتاب کشیده بودند. از اینکه حالا چقدر سیر در دنیای نشر و چاپ و از همه مهم‌تر کتاب‌خانه و کتاب های مرجع راحت شده گفتند و ما با جان و دل گوش کردیم. بعد از ناهار که برگشتیم به جلسه گفتند: کی با خودش داستان آورده که بخواند؟ کسی جرات نکرد. همه به همدیگر نگاه کردند، من هم. دوباره گفتند: پس کسی چیزی نمی‌خواند؟ من برگشتم نگاهی به همه  حاضرین انداختم دیدم، نه اصلا کسی خیالی ندارد. با ترس و لرز گفتم: بخوانم؟ دنبال صدایم نگشته ،گفتند: بخوان و از همان‌جا «نوشتم و خواندم.»

 

 

خانم معینی ازحرف هایتان سیرو لبریز نمی شوم.برایم از مجموعه داستان جدیدتان بگویید.
    مجموعه داستان کوتاهی آماده  چاپ دارم به نام «دختر 40 ساله پیر نیست»، این مجموعه روایت زن هاست. زن‌هایی که به نوعی از جنگ آسیب دیده اند. یکی از داستان هایش دختری است که 40 ساله شده و در مراسم عقد خواهرش، زن عمویش می گوید: «دختر پشت بخت شگون ندارد که پای سفره عقد باشد.» این سرزنش ها او را به فکر وا می دارد که برود قبرستان و از بین شهدا برای خودش شوهر پیدا کند:«چشمم به عکسی می افتد که بالای سر قبری است ، به یکدیگر لبخند می زنیم بدون رد و بدل کردن حرفی ، حس می کنم جایی از ته قلب به هم متصل هستیم، نمی‌دانم کجا، مطمئنم این نقطه  اتصال جایی است ساکت و آرام در راهرویی تاریک، جایی که هیچ کس در آن قدم نگذاشته و شاید خواب و بیداری خاطراتم باشد. پسر جسورانه دست‌هایش که در قاب عکس نیست را دراز می کند و در هوا مرا جست‌وجو می‌کند.»

 

 

   مشتاقم که بخشی از داستان جدید را بخوانید
    به سوی نخل جوانی دست دراز می کنی ویک مشت خرمای نارس می چینی خیلی از نخل ها بی بارند . گرده نرانه می‌خواهند .آنها سال هاست به آرزوی گرده افشانی نرانه ای روزهایشان را سر می‌کنند.کاش می‌توانستی از نخل بالا بروی.دیده می‌شوی و حتی نمی‌دانی گرد نرانه را از کجا گیر بیاوری . آرزوی نخل ها مرد می‌خواهد ، مرد نخلستان.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/84751

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی