ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

امیدوارم جمالزاده بماند

تاریخ درج : شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
سعید محسنی: این جایزه باید بر ادبیات تاثیر داشته باشد

مریم قدسیه 
پریسا اختیاری

 

 

جرئت زیادی می خواهد در وبلاگت  بنویسی که اولین کتابت را از ترس لاکتاب ماندن منتشر کرده‌ای و حالا بعد ازسال‌ها بگویی اگر بشود برگردم و بازنویسی اش کنم شاید کار خوبی بشود! نویسندگان ما خیلی وقت‌ها از صحبت کردن درباره آثار ضعیف یا ضعف آثارشان فرار می کنند، ولی سعید محسنی این جرئت را دارد  که روبه روی ما بنشیند و این چیزها را بگوید. انگار این نوع برخورد و رفتار همین  تاکید بر بی نقص نبودن و اعتراف به ضعف‌ها در وجود قهرمان های آثارش هم پیداست. او در بخش دوم گفت‌وگو با ما بیشتر درباره دنیای فکری و نوشته هایش و همین طور ضوابط نشر و برپایی جوایز ادبی سخن گفته است.

 

 

فکر می کنید در بین نویسندگانی که درباره اصفهان نوشته اند چه کسانی توفیق بیشتری در نشان دادن این تصویر داشته اند؟
سوالتان از این منظر که باید اشراف کافی و وافی به آثار نویسندگان داشته باشم دشوار است. در داستان معصوم گلشیری در داستان گچبری که مجلس خسرو و شیرین را نقاشی می کند، بدون اینکه اشاره مستقیمی بشود اصفهان حضوری پررنگ دارد. دو بعد اصفهان را بسیار در کارهای گلشیری می‌توان رصد کرد. بدون اینکه به کارت پستال ارجاع بدهد،  همان زیبایی و همان هولناکی شهر را توصیف می‌کند. دست‌کم برای من در آثار گلشیری خیلی این مورد محسوس بوده و بهتر است به احترام ایشان اسم کس دیگری را نیاورم.

 

روایت هایی موازی در این دو رمان شما وجود دارد. نامه های غزاله در «دختری که خودش را خورد» و داستان علی نقی چی در «نهنگی که...» به نظر شما این شیوه های جدید روایت که نویسنده هایی مثل کوروش اسدی هم تجربه کرده‌اند چقدر می تواند به ادبیات داستانی معاصر ما کمک کند؟
امیدوارم سوال را فراموش نکنم. ولی چون نام کوروش اسدی را آوردید... مرگ کوروش اسدی برای من خیلی ملموس بود. او را نمی شناختم و دورادور او را نویسنده‌ای می شناختم که حالا حالاها وقت دارد ولی ناگهان تصمیم گرفت داستان زندگی‌اش را به پایان برساند. کسانی بوده اند مثل هوشنگ گلشیری، احمد محمود، اکبر رادی یا دوست شاعرم علی اخگر که نبودشان را حس نمی‌کنی. ولی وقتی در 20 سالگی خبر مرگ غزاله علیزاده می آید حس کنی مرگ از تو خیلی دور است  ولی حالا در چهل و نه سالگی به تیتر مرگ خود کم کم فکر می‌کنی. و دیگر اینکه راستش دلم می خواست در کنار این دو کار  به «کاپیتان بابک» ام هم پرداخته می‌شد، کاری سفارشی که فرهنگ شهروندی چاپ کرده و اولین رمان نوجوان من است. اول نپذیرفتم که کار سفارشی کنم. اما با خودم فکر کردم بد نیست اگر بتوانم قوانینی را  به چند نوجوان بیاموزانم و توشه آخرتی کسب کنم! دست از ژست‌های روشنفکری برداشتم و تصمیم گرفتم یک رمان نوجوان بنویسم. مخاطب من نوجوانی بود که قصه گفتن برایش سخت بود. من خیلی بی پروا و بدون هراس شروع کردم به یک تجربه توازی داستانی. بدون اینکه نگران باشم کارم شبیه به کار کس دیگری بشود یا خوب از آب در نیاید. می توانم ادعا کنم سعی کردم به ساحت رمان پست مدرن که در داستان بزرگسال جرئت نزدیکی به آن را نداشتم، نزدیک شوم. نمی دانم نتیجه آن کار چه شد. چون متاسفانه خیلی در سکوت برگزار شد و من نقد و نظری درباره آن دریافت نکردم ولی خود نوجوان برخلاف نقد خبری بازخورد خیلی خوبی به من داد و برایم عجیب بود که راحت ارتباط برقرار کرده است. تجربه شیرینی بود که مخاطب امروز برای برقراری ارتباط با این توازی و تکثر روایت و این خرده‌روایت ها خیلی مشتاق تر است. در صحبت‌های قبلی دو کلان روایت از اصفهان داشتیم که اگر با هم مواجه شوند خرده روایت‌های زیادی به‌وجود می‌آورند. ناگزیریم به سمت این تکثر روایت و در نهایت، تکثر معنا حرکت کنیم چون جهان به این سمت حرکت می کند و تو نمی توانی مسیرت را از روزگاری که بر تو می‌گذرد جدا کنی.

 

پس معتقدید استفاده از این شیوه های نوین به نفع ادبیات و نویسنده است؟
اصلا روایت این روزگار، روایت متکثری است، اما پست‌مدرن با همه خوبی ایراد بزرگش این است که بستر بی قانونی ادبی را فراهم می کند.

 

 

تجربـه گرایی علاوه بـر داستان‌نویسی  در کارهای اجرایی شما هم دیده می شود.  تمایل به اجرای کارهای اپیزودیک و دور شدن از تک‌قهرمان را در تئاتر بیشتر از داستان‌نویسی از شما دیده ایم. دلیلش چیست؟
اگر بخواهم روی این دو کار چاپ شده دلیلش را بگویم، من زمانی که «دختری که خوردش را خورد» را برای چاپ پیش ناشر بردم یک مسئله بزرگ داشتم و آن اینکه کسی من را به عنوان داستان نویس نمی‌شناخت قبل از اینکه بگویم من اینطور بلدم بنویسم یا این اینطور دلم می خواهد بنویسم یا اینطور درسته است بنویسم، آن هم در روزگاری که دقیقا ما پست مدرن را با چهارتا کتاب و شش تا مقاله شناختیم و هنوز در ما ته نشین نشده، باید خودم را ثابت می کردم. فکر می کنم در «دختری...» به خودم، مخاطبم، ناشرم و جامعه داستان باید اثبات می‌کردم که من بلدم قصه بگویم. مثل یک هنرجوی نقاشی که اگر روز اول روی بوم رنگ پاشید به او می‌گویند برو که این‌کاره نیستی. اول بشین این لیوان را طراحی کن. در «دختری...» یک وظیفه برای خودم تعریف کردم و آن اینکه مثل بچه آدم قصه ت را بگو. این مسئله را در تئاتر هم داشته ام. اگر به اجراهای قبل ترم برگردیم، منهای دوره دانشجویی که هیجان برای نوگرایی بیشتر است، سعی کرده ام این وظیفه را مد نظر داشته باشم. قبل از تجربه کردن باید به درکی برسی که می خواهی چه چیزی را تجربه کنی و من در داستان نویسی خیلی جوان تر از تئاتر هستم با اینکه توفیق بیشتری از لحاظ ویترین داشتم. در «کاپیتان بابک» هم تجربه شیطنت آمیز نزدیک شدن به پست مدرن مثل حضور نویسنده در داستان وجود دارد. هم طنازانه و هم باورپذیر است.

 

 

برگردیم به داستان هایتان. در دو کتابی که به چاپ رسانده اید فضا از توصیفات رئالیستی شروع می‌شود و پله پله به سمت ذهنی شدن می رود. درباره این سیر توضیح دهید.
این سیر خیلی قبل تر از «دختری که خودش را خورد» وجود دارد. می توانم بگویم در کارهای اخیرم شدیدتر شده است. جمله ای از بیضایی شنیدم نمی دانم کجا، (البته چون من کارهای اکبر رادی را دوست دارم همیشه می گویند تو در دسته رادی هستی و مقابل بیضایی. نمی‌دانم این تقسیم بندی ها از کجا می‌آید من آقای بیضایی را هم دوست دارم.) از ایشان می‌پرسند چرا کارهایت نسبتی با واقعیت ندارند؟ و بیضایی جواب می دهد واقعیت چیست؟ این مسئله من را درگیر کرد که واقعیت چیست؟ یک تعریف مدرسه‌ای از رئالیست داریم. مثل این لیوان است و ترک دارد و... ولی اگر این لیوان برای من لیوان خاطره برانگیزی باشد. رئالیست این لیوان چیست؟ من نمی توانم جهان را بدون در نظرگرفتن ذهنیتم برای خودم تبیین کنم. معتقدم جهان آمیزه‌ای از واقعیت بیرون و من است و من به واقعیت بیرون معنا می دهم. این مسئله، اول ناخودآگاه و بعد خودآگاه در من جاری شد که واقعیت آنچه من می بینم نیست، شاید چیزی است که حس می‌کنم و الزاما با آنچه شما می بینید و تعریف می‌کنید تطابق ندارد و به‌خاطر همین اسمش را می‌گذارید توهم، ذهنیت یا هر چیز دیگری. شخصی کردن واقعیت مسیری است که در کارهایم مشخص شده است.

 

 

شما داستانی دارید به نام «آوازی برای سنجاقک‌های مرده» که اولین کار داستانی شماست و خودتان هم گفته اید از ترس بی کتاب ماندن چاپش کرده اید. چرا؟
در آن زمان بیشتر کتاب دار شدن برایم مسئله بود تا داستان خوب نوشتن. انتشارات نشر خورشید چاپش کرد و البته در هزینه اش مشارکت کردم و خیلی منصفانه بود. کار جدی‌ام تا آن سن بود و برای آن موقع دوستش دارم و دلم می‌خواهد با پتانسیل امروز دوباره روایتش کنم. مسئله ظریفی را می‌خواستم بیان کنم و نمی دانم چقدر به قصه منتقل شده است. اما داستان خامی است و این خامی شاید باعث شده الان خیلی دنبالش نگردم. نشر خورشید هم جمع شد و دیگر عملا تجدید چاپی ممکن نبود. دوستانی که خوانده اند می‌گویند اگر برگردی و دوباره بنویسی اش کار خوبی می شود. احتمال اینکه روزی بازنویسی اش کنم زیاد است. قصه برمی گردد به سال های 56 تا 59 و یکی از دلایلی که آن داستان به نظرم داستان خامی است این است که وقتی داستان را می نوشتم هیچ کدام از رفرنس‌هایی که الان درباره آن مقطع تاریخی داریم وجود نداشت و باید به حرف‌های گاه متناقض استناد می‌کردم. همیشه این مقطع تاریخ برایم جالب بود. تاریخ ایران ورق خیلی بزرگی می خورد. و وقتی با کسی که دکتری تاریخ داشت صحبت کردم و گفتم منبع می خواهم، گفت چیزی به غیر از روزنامه‌های آن زمان نیست.

 

 

در این دو رمان "دختری..."و "نهنگ" هم خیلی از تیترهای روزنامه ها استفاده کرده اید.
یکی از چیزهایی که خیلی به رشد من کمک کرد روزنامه‌هایی بود که پدرم می خرید. این قانون خانه ما بود که پدر از سر کار می  آمد روزنامه می آورد. به ویژه دهه 60 که کتاب و رسانه بسیار کم بود، پدرم با اینکه دنیایش، دنیایی فنی بود کتاب و مجله زیاد می  خرید. مثلا برای من که هفت سالم بود کیهان فرهنگی می گرفت. یادم می آید یک داستان از میرچاد الیاده خواندم که چند وقت پیش با بچه ها صحبت می کردیم اسمش را نشنیده بودند و من هنوز خلاصه‌اش یادم است. روزنامه و مجله در خانه ما خیلی حضور داشت. در دبیرستان سفره ام روزنامه بود و می‌خواندم. صبح در محل کارم یک سری پرونده‌های قدیمی بود که داخلشان روزنامه بود. به خودم که آمدم دیدم همه چیز را رها کردم و دارم خبرهای سوخته روزنامه را می خوانم!

 

 

طنزی ظریف در زبان دو اثر وجود دارد. از کجا می‌آید؟ 
درباره «دختری که خودش را خورد» چون من زخمی ممیزی ارشاد بودم به این فکر کردم که من یک عالمه فحش می گذارم که اگر خواستند چیزی دربیاورند جا داشته باشد! درباره لحن، به نظرم یکی از داستان‌خیزترین و درام خیزترین نقاط کره زمین آبدارخانه های مدارس است. به دلیل اینکه معلم به واسطه شغلش ناگزیر است نقابی در مدرسه، کوچه و حتی خانه اش داشته باشد. فقط در آبدارخانه ها نقاب معلم‌ها برای همدیگر برداشته می‌شود. حداقل در مدارس پسرانه. شاید یکی از دلایل اصرار به سمت این لحن رفتن پارادوکس معلم و زبان آزاد بودن است. شاید اگر فلان تیپ اجتماعی اینگونه صحبت کند نه جذاب است و نه گستاخانه. البته یکی از ابزارهای معلمی و کلاس داری طنازی در زبان است. من قبل از اینکه این مسئله را در نوشتن داشته باشم سرکلاس و با شاگردانم تجربه کرده ام. تجربه  خوبی برای کلاس داری من بود. با شوخی کلاس را نگه داری و چون همه چیز شوخی است گاردی ایجاد نمی شود و به کسی برنمی خورد و تلخی اتفاق نمی‌افتد. بخشی‌اش  به دلیل همان 21 سالگی است که سر کلاس می روی با یک سری پسر نوجوان که باید کنترلشان کنی و این لحن با تو می ماند و وارد دنیای قلمت می‌شود و البته بیشتر درباره راوی «دختری که خودش را خورد» این اتفاق افتاد.

 

 

چرا انتخاب شما نشر چشمه بود؟ با اینکه رمان «نهنگی که...» زمان زیادی در نشر چشمه گیر افتاد؟
«برسد به دست لیلا حاتمی» را هم که با نشر چشمه قرارداد دارم. ولی «کلاغ ها» را هنوز نه. راستش وقتی که می خواستم «دختری که خودش را خورد» را چاپ کنم با همان دوستی که به منزلشان رفته بودم به یک کتابفروشی رفتیم و سه کتاب از سه ناشر برداشتیم و آدرس انتشارات را از پشت جلد کتاب پیدا کردیم یعنی آنقدر بلد نبودیم و قوانین کار را نمی دانستیم؛ نشر ثالث، نشر ققنوس و نشر چشمه. به سراغ این سه نشر برند رفتیم که می خواهیم این کار را چاپ کنیم. هر سه تقریبا یک برخورد براندازانه ای با من داشتند. بعد از مدتی با ثالث تماس گرفتم. گفتند کی؟ چی؟ به کی تحویل دادی؟ کجا تحویل دادی؟ البته شاید من ناشیگری کردم و کار را به آدم اشتباهی تحویل دادم. نمی خواهم نشر ثالث را متهم بکنم. در هر صورت گفتند کاری دست ما نیست. نشر ققنوس یک هفته بعد از پذیرش نشر چشمه به من زنگ زد و گفت کارت پذیرفته شده. برای کارهای قرارداد بیا. گفتم که کار را قرار است نشر چشمه دربیاورد. متولی محترم نشر ققنوس به من گفتند از نظر اخلاقی درست نبوده که کار را به دو انتشاراتی دادی. گفتم واقعا بلد نبودم و از این به بعد رعایت می کنم. اما مسئله این است که بعد از این ماجرا در چشمه برخوردی بسیار حرفه ای با من شد. هم از جهت پرداخت حق‌التالیف به موقع و هم از جهت برخورد خوب ویراستارانشان چه آقای شکراللهی و چه آقای سرلک . چون با هم به تعامل خوبی رسیدیم و بدون هیچ قدرت نمایی درباره داستان صحبت می‌کردیم . در پخش و رعایت مفاد قرارداد همین طور بود. احساس می‌کنم خیلی به من احترام گذاشته شد. صادقانه می‌گویم در مقطعی این اتفاق می افتد که من با اعتبارم یک بلیت نیم بهای تئاتر نمی توانم بخرم. یعنی هر چقدر نامهربانی در تئاتر دیده بودم با احترام در این سمت جبران شد. برای همین مشکلی نداشتم و حتی کتابم در چشمه ماند تا مشکلاتش حل بشود. صادقانه حس کردم به چشمه مدیونم. با اینکه قطعا کتاب من اعتباری به چشمه نمی افزاید.

 

 

درباره جوایز ادبی و به‌ویژه جایزه جمالزاده دوست داریم نظرتان را بدانیم.
به نظرم نتیجه این جوایز لااقل در سنت جایزه برگزار کردن ما خیلی تعیین کننده و ملاک اعتبار اثر نیست ولی به چرخه اقتصادی اثر بسیار کمک می کند. چه پولی که در قالب جایزه به نویسنده می‌دهند و چه تاثیری که می تواند روی فروش و دیده شدن کار داشته باشد. در کل بین انتخاب بودن یا نبودن جوایز ادبی قطعا بودنش را انتخاب می کنم. خیلی می تواند انگیزه بخش باشد، اما چون که جوایز ما تداوم ندارد و نمی توانیم برای جایزه ای کارنامه بچینیم که مثلا این جایزه ده سال برگزار شده و ماحصل این سال ها این چشم‌انداز است، اشکال به وجود می آید. این تقصیر برگزار کنندگان و سیاست گذاران نیست و دلائل مختلف دارد،  اما باعث می شود که جوایز ادبی ما در قیاس با سایر جوایز ادبی سبک و کم وزن باشد و بیشتر بازاری اندیشی باشد و رقابت ها و حسادت‌ها را نشانه برود. من با برگزاری جوایز ادبی موافقم همان قدر که با برگزاری جشنواره های تئاتر مشکل دارم چون جشنواره تئاتری باید به رویارویی با مخاطب موکول بشود ولی ملاک چیز دیگری  است. در جوایز ادبی کار دیده می شود و مخاطبانش گسترش پیدا می‌کنند. درباره جمالزاده فقط امیدوارم که بماند. یعنی من بتوانم ده سال یا بیست سال دیگر بگویم این جایزه فلان تاثیر را بر ادبیات گذاشت. آن وقت می شود گفت کار خوبی بوده یا نه. ولی املای ننوشته طبیعتا غلط ندارد. هر چیزی که بتواند این چرخه اقتصادی در حوزه ادبیات را گرم کند من با آن موافقم. جایزه جمالزاده خاص تر است به واسطه اینکه به سراغ آدم بزرگی رفته ایم.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/88408

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی