ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

از «مجید سوزوکی» تا «مجید بربری»

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
کبری خدابخش از بازتاب‌های کتابش می‌گوید

محدثه احمدی

هنگامی که پس از سه سال پیکر شهید «مجید قربانخانی»، جوان دهه‌هفتادی، که در خانطومان سوریه جامانده بود، بازگشت، سروصدای کتاب «مجید بربری» بیشتر شد. گویا زندگانی او کمی متفاوت‌ از دیگر شهدا بوده؛ همچون شاهرخ ضرغام یا همان حر انقلاب، به همین خاطر هم «کبری خدابخش دهقی»؛ تصمیم می‌گیرد زندگانی او را به قلم درآورد و جامعه را بیشتر با او آشنا کند؛ کسی که اکنون به سراغش رفتیم تا از دورانی بپرسیم که با شخصیت داستان، روزگاری را سپری می‌کرده است...   

 

 

چه شد که به سراغ این سوژه رفتید؟ شما اصفهان، سوژه تهران!
سال 95 بود که برای پایگاه خبری مشرق می‌نوشتم و در هفته یک سوژه هم در زمینه مدافعان حرم پیدا می‌کردم و سراغ آن می‌رفتم. در همین راستا با شهدای بسیاری آشنا شده و ارتباط گرفته بودم. فهرستی هم تهیه کرده بودم تا در زمان‌های مشخص با خانواده هر کدام از شهدا مصاحبه‌ای انجام دهم. یکی از این شهدا، شهید مجید قربانخانی بود. برای شروع کار،‌شماره خواهر شهید را پیدا کردم. برایش پیام فرستادم و بعد از معرفی خود، برای گرفتن اجازه مصاحبه با مادر شهید با او تماس گرفتم؛ البته آن زمان تنها روزنامه اطلاعات مصاحبه مختصری در رابطه با شهید چاپ کرده بود؛ لذا تعداد کمی از افراد جامعه این شهید را می‌شناختند؛ به همین خاطر سعی کردم مصاحبه‌ای که می‌گیرم، مفصل‌تر باشد و شهید را بیش از پیش معرفی کند. همان شبی که به خواهر شهید پیام ارسال کردم، خواب مجید را می‌بیند؛ خوابی که در آن مجید به خواهرش می‌گوید: «این همه خاطرات، حتما برو برایش تعریف کن»؛ خواهر شهید از این خواب متوجه شده بود که منظور مجید این است که خاطرات او را برای کسی که پیش قدم می‌شود تا بنویسد و منتشر کند، تعریف کند؛ همین ماجرا سبب می‌شود که پدر و خواهر شهید تماس گرفته و خواب خود را تعریف و آمادگی‌شان را برای همکاری با مصاحبه اعلام کنند؛ آن هم در روزهایی که تنها شش ماه از شهادت مجید می‌گذشت.

 

و مصاحبه انجام شد؟
بله. بالاخره مصاحبه انجام شد، مصاحبه‌ای که در آن متوجه شدم مجید سفره خانه داشته، قلیون می‌کشیده، شیطنت‌های خاص خود را داشته، خالکوبی می‌کرده و...؛ در نهایت مصاحبه من در خرداد 95 با تیتر «خالکوبی مجید سوزوکی در خانطومان پاک شد» منتشر شد.

 

بازتابی هم داشت؟ با توجه به اینکه گفتید خیلی‌ها مجیدقربانخانی را نمی‌شناختند؟
انتشار این مصاحبه موجب شد شوری در رسانه و فضای مجازی ایجاد شود و افراد زیادی را به دیدار و مصاحبه خانواده شهید بفرستد.

 

پیشنهاد نوشتن کتاب چطور به شما داده شد؟
آقای محمد صادقی که کار مستندسازی انجام می‌دهد، پیشنهاد نوشتن کتاب درباره این شهید را به من داد؛ چراکه معتقد بود سوژه، قابلیت پرداختن بیشتری را دارد، پیشنهادی که انگیزه‌ای دوچندان برای انجام مصاحبه‌ها و نوشتن بیشتر درباره این شهید به من داد.

 

با توجه به این‌که ساکن اصفهان هستید و سوژه در تهران بود، روند مصاحبه و کار چگونه بود؟
دو بار به تهران رفتم و چند روزی که در آنجا بودم چندین بار مصاحبه گرفتم؛ اما ادامه مصاحبه‌ها با کمک آقای صادقی و خانم ترنیان انجام شد، مصاحبه‌هایی که نقش اصلی‌اش را مادر شهید بر عهده داشت. پس از پیاده کردن مصاحبه‌ها و تنظیم آن در قالب کتاب، سال 96 کتاب «مجید بربری» به چاپ رسید.

 

به‌عنوان نویسنده زندگانی شهید، آیا با شخصیت داستان یا همان شهید قربانخانی ارتباطی برقرار کردید؟ اگر بله، چگونه بود؟
مادر شهید کسی بود که مصاحبه‌ها از او گرفته شد، مادر نوشته‌های مجید؛ او را مامان‌مریم صدا می‌زدم. هنگام نوشتن با او زندگی می‌کردم. هنگام غذا درست کردن و موقع انجام هر کاری مجید شده بود بخشی از زندگی من؛ چراکه هر لحظه به فکر نوشتن در باره او بودم. هنگامی که عکسش از تلویزیون پخش می‌شد یا مردم عکسش را در بیت رهبری در دست داشتند و خلاصه هر جا که عکس او را می‌دیدم می‌خواستم از خوشحالی فریاد بزنم و بگویم که کسی دارد کتاب زندگانی او را می‌نویسد.

 

وقتی نوشتن کتاب تمام شد، ارتباط شما با مجید هم قطع شد؟
نه، این‌طور نبود. این ارتباط هرگز قطع نشد؛ شهید قربانخانی شده بود همه زندگی من.

 

از سختی‌ها، تلخی‌ها و حتی شیرینی‌های ماجرای نوشتن کتاب «مجید بربری» بگویید.
سختی نداشت؛ اما تلخی‌اش به این خاطر بود که کتاب «مجید بربری» حالت فلش بک دارد؛ یعنی از شهادتش شروع می‌شود؛ سپس زمانی را که مجید در خانطومان بوده، به قلم در می‌آورد و به همین شیوه مرتب به گذشته زندگانی مجید می‌رسد، تا جایی که در آخر داستان مادر شهید پای دوربینی می‌نشیند و از بچگی مجید می‌گوید. همین شیوه نگارش سبب شده بود  در فضای مجازی نقدهایی مبنی بر اینکه خواننده دچار سردرگمی می‌شود، به آن وارد شود.

 

چرا این نگارش را انتخاب کردید؟
انتخاب این نوع نگارش به این خاطر بود که حس کرده بودم بیشتر کتاب‌های زندگی‌نامه، از بچگی شخصیت داستان شروع می‌شود تا به شهادتش برسد؛ به همین خاطر تصمیم گرفتم سبک این نوشته متفاوت باشد. از سوی دیگر محدودیت‌هایی هم در نوشتن زندگانی شهید بر سر راه وجود داشت؛ به عنوان نمونه، برخی از لحظات زندگانی شهید قابل انتشار نبود، پس باید با همه محدودیت‌ها و شرایطی همچون رضایت خانواده شهید و رضایت مخاطب، قصه را به پایان می‌رساندم؛ حتی باید دقت می‌کردم که حقیقت داستان دستخوش تغییر نشود تا مبادا دشمن از آن سوء استفاده کند؛ اما با این حال به مخاطب و منتقد کتاب «مجید بربری» حق می‌دهم.

 

و شیرینی‌اش...؟
شیرینی‌های ماجرا، خنده‌های آن بود. مجید کسی بوده که در زندگی‌اش کارهایی کرده بوده که ناخودآگاه خنده بر لب آدمی می‌آورده است؛ همان‌طور که موقع نوشتن داستان زندگی‌اش بیش از اینکه گریه‌آور باشد، خنده آور بود. شوخ طبعی مجید در حین نگارش هم به چشم می‌آمد.

 

 به عنوان پرسش آخر، وقتی خبردار شدید که پیکر مجید برگشته، چه حس و حالی داشتید؟
اسفندماه قرار بود خانواده‌اش بروند آزمایش برای تشخیص پیکر مجید. خواهرش به من پیام داد که احتمال داره پیکر مجید پیدا شده باشه. پیام را که خواندم باورم نمی‌شد مجید برگشته باشد. شوکه شده بودم. من از وابستگی مادر شهید به مجید اطلاع داشتم. می‌دانستم که موقع برگشتنش برایش سفره عقد پهن می‌کند. می‌دانستم که او را بغل می‌کند؛ اما با شهادت مجید، خانواده‌اش از او گذشتند. وقتی که آزمایش نشان داد پیکر، پیکر مجید است، بیشتر نگران خانواده‌اش بودم... نمی‌توانستم برای دیدن مجید به معراج یا مراسم‌ او بروم؛ اما حس می‌کردم برادر خودم شهید شده است...!

url : http://www.isfahanziba.ir/node/95124

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی