ادامه؟؟!
حرفش را هم نزن. من اصلاً نمىخوام ادامه بدم، مگه زوره؟ هان؟ زوره؟ اونم با تو. من مىخوام همه چيز را تموم كنم. به همين راحتى. ديگه خسته شدم. ديگه به اينجام رسيده، مگه كم الكيه؟ مگه من دلم، روحم، جونم، محبتم، عشقم، علاقه ام، وقتم، انرژيم و مهمتر از اون پولم (!) را از سر راه پيدا كردهام؟ هان؟ هان؟ هان؟
آره عصبانيم. بدجورى هم عصبانيم چرا عصبانى نباشم؟ اون روزى كه مىگفتم بىخيال اين حرفها، و تو هى اصرار مىكردى كه بالاخره بايد از يه جا شروع كرد را يادته؟ من كه خوب يادمه. اون روزى كه بهم مىگفتى، تو شروع كن، خدا بزرگه را يادته؟ خب من حالا مىخوام شروع كنم ولى نه با تو. با يكى ديگه. با يكى كه خيلى بيشتر از تو دوستش دارم. چيه؟ حسوديت مىشه؟ خب بشه. به من چه مربوط. اصلاً، اصلاً به تو چه مربوط! نه فكر بىخود نكن. نه. من هنوز هم فكر مىكنم خدا بزرگه ولى، ولىاش را نمىدونم چه جورى بگم. من چرا دارم با تو بحث مىكنم؟ تو كى هستى كه من بخوام قانعت كنم؟ مىخواى قانع شو، نمىخواى نشو. من ديگه نه تنها نمىخوام اينجورى به اين زندگى ادامه بدم، تازه نمىذارم هم...
اى خداااااااااااااا دارم ديوونه ميشم. خدايا پس كى مىخواى بزرگىات را به رخم بكشى؟ كى مىخواى بذارى كه يه كمى هم به ما خوش بگذره؟ خدايا ببين داره اذيتم مىكنه. تو ميگى چكارش كنم؟ باهام راه نمياد. هرچى بهش ميگم نمىتونم، هى مىگه مىتونى. جون خودم نمىتونم. نه من بهش مىگم كه من دوست دارم يكى ديگه را غير از تو دوست داشته باشم، به يكى ديگه غير از تو عشق بورزم، وقتم را با يكى ديگه بگذرونم، همين پول كمى را هم كه دارم را براى يكى ديگه هم خرج كنم ولى نمىذاره. آخه اين بىانصافى نيست؟ هان؟
ببين عزيز من،جان من، من بيست و خردهاى سال است كه همش براى تو بودم و براى تو زندگى كردهام. اون طورى كه تو خواستهاى بودهام، اون غذايى كـه تـو خـواستهاى خوردهام، لبـاسى را كه تو برام انتخاب كردهاى پوشيدهام ، با كسانى كه تو خواستى رفت و آمد كردم و همـهى زنـدگـىام را وقف تو كردم. ولى ديگه نمىخوام. ديگه حوصلهات را ندارم. نه حالم از تو بهم نمىخوره، من فقط مىخوام يكى ديگه را هم توى محبتى كه خرج مىكنم سهيم كنم. همين. اين جرمه؟ گناهه؟
چى؟ نمىتونم؟ حالا مىبينيم. من خدا را دارم كه اونم دوستم داره. فقط كافيه ازش بخوام. همين. همه چيز حله. البته همه چيز هم كه. يه مشكل كوچولو كه خيلى هم كوچولو نيست وجود داره. اونم اين كه نمىدونم اون كى هست. آره نمىدونم از اين جا به بعد زندگيم را با كى باشم. دوست دارم با يكى ديگه غير از تو باشمها، ولى نمىدونم اون كيه.
با يكى كه . . .
يا حتى با يكى كه . . .
چى؟ فكر كردهاى. همه چيز كه ماديات نيست. مگه همه دنبال مادياتند؟ مگه پول همه چيزه؟ ماشين و پول و خونه و درآمد و اين حرفها لازمه ولى همه چيز نيست. مگه خودتو تا حالا كه با من بوده اى به خاطر پول من بوده؟ اگر هم مىخواستى، نمىتونستى. چون من آه ندارم با ناله سودا كنم.
چى؟ چرا پس مىخوام برم دنبال يكى ديگه غير تو؟ چرا مىخوام تو را ول كنم؟
تو كه دوباره برگشتى سرخونه اول. ببين اين براى تو هم بهتره. اگه طـرفى كه مدنظرم هست را پيدا كنم، زندگيم بهشت ميشه. مىفهمى؟ بهشت. من نمىخوام ادامه بدم، مىخوام شروع كنم. همين...
)صداى مادرم از آشپزخانه:( »رضا. . .
رضا بيا ناهار آماده است. بيا سرد شد. چيه يك ساعت مثل ديوونهها ايستادهاى جلوى آينه با خودت حرف مىزنى؟!«
|