بس كن ديگه. آخه تا كى مىخواى منتظر باشى؟ تا كى مىخواى به خودت وعده وعيد بدى كه ديگه از...؟ تا كى مىخواى اول هر ترم كه كلاسها شروع مىشه به خودت بگى »اين ترم ديگه فرق مىكنه؛ مىخوام يكى ديـگه بشم«؟ تا كى مىخواى بگى ديگه از شنبهى هفتهى بعد، همهى كلاسهامو مىرم؟ تا حالا چند بار اين حرفا رو زدى؟ تا حالا سر چند نفر و با اين حرفا كلاه گذاشتى؟ تا حالا چند بار منو با اين حرفات دست به سر كردى، هان؟ بس كن بابا. آخه تو كه خوب مىدونى مشكلت كجاست؛ تو ديگه چرا بلند نمىشى؟! چيه؟ دروغ مى گم؟
تا كى مىخواى بگى از فردا ديگه دروغ نمىگم؟ ولى پس فردا كه دوستت ده هزار تومان ازَت قرض مىخواد؛ مـىگـى: »نـه جـون تـو نـدارم. اوضـاع خـودم خيلى بىريخته«. آخه من كه مىدونم ديگه. خجالت بكش. همش واسه ده هزار تومان؟! پس چى شد اون همه ادعا؟ نتونستى؟ نه، بگو نخواستم. بگو اولش مىخواستما ولى ديدم يه كم مشكله، گفتم بىخيال. بسه ديگه.
آخه چند بار ديگه مىخواى يه هنرى رو شروع كنى و هنوز سه ماه نشده ولش كنى؟ هى از اين شاخه به اون شاخه مثل .[...] نه، سرت رو بالا بگير. هنوز خيلى زوده كه خجالت بكشى. هنوز خيلى حرف دارم. ببينم، چند تا كتاب نصفه نيمه خونده توى كتابخونهات دارى، هان؟ تازه ادعاى كتابخون بودن هم دارى؟ توى مهمونيا هم اداى آدماى فهميده و اهل كتاب رو در مىيارى! بابا اى وَل دارى به خدا. فقط ادعا؛ بس كن ديگه.
مگه تو همونى نبودى كه روز مادر به خودت قول دادى كه ديگه احترام پدر و مادرتو داشته باشى؟ ديگه هر چى مىگن، بگى چشم؟ پس چى شد؟ كو؟ منو گول مىزنى يا خودتو؟ همين سه روز پيش رو يادت رفته؟ بابات بهت گفت پاشو برو ماشينو بشور؛ بعد تو گفتى حالا حالشو ندارم؛ بذارين واسه بعد. وقتى هم كه بعد از سه ساعت بيدار شدى، ديدى مامانت رفته و اونو شسته. خداييش شرمت نشد؟ بسه ديگه. خسته شدم. بسه.
چند بار تا حالا گفتى از اين هفته ديگه مىرم دنبال يه ورزش ولى پاش كه افتاد، مردش نبودى؟ چيه، جواب ندارى بدى؟ البته چى دارى كه بگى؟ مىخواى دوباره بهونه بيارى كه آقا من ... . نه آقا جون، اينا همش خالىبنديه. سر خودت رو هم مىخواى گول بمالى؟ بس كن ديگه.
چه طور واسهى سريال آبگوشتى ديدن، خوب پشتكار دارى ولى واسهى ... . ولش كن اصلاً ديگه حال تو رو ندارم. خسته شدم بس كه توى اين سالها هى بهت تلنگر زدم. حالا سر منو يه جور شيره مىمالى، ولى پس فـردا جـواب خدا رو چى مىخواى بدى؟ اونجا هم مىخواى ... ؟ من كه همه چى رو بهش مىگم. فك كردى مىزارن فرار كنى؟ حيف اين همه استعداد كه به تو يكى دادن. افسوس!
اگه فكر كردى كه من بازم بهت مىگم پاشو يه بار ديگه مثل آدمشروع كن، فكر كردى. حالا من هيچى ولى چند نفر ديگه بايد بيان و بهت بگن »فلانى، خودت از اين زندگى نكبتبارت خسته نشدى؟« روزمرهات شده مثل يه مرداب كه هر روز بوى لجن و كثافتش بيشتر به هوا بلند مىشه. تو همونى بودى كه آرزوهاى بزرگ داشتى؟ همونى كه مىگفت من خيلى ... هِه، خنده داره. ديگه باهات حرف هم نمىشه زد. زندگى رقّتبارت شده مايهى عبرت مردم. خيلىها با يه كم استعداد و يه جو همت ببين به كجاها رسيدن. خيلىهاشون اگه بدونن كه تو چه قدر استعداد دارى، غبطهى تو رو مىخورن ولى تو... مىترسم يه روز اجلت سر برسه و بهت بگن كه »بسه ديگه. بسه هر چى وقت خودت و دنيا رو تلف كردى. ديگه كافيه« اون وقت ديگه خيلى ديره. التماس هم بىفايده است. اونا هم خوب مىدونن كه تو اگه يه جو همت داشتى، تا حالا شروع كرده بودى.
خيلى وقته كه ديگه واقعاً شرمم مىشه كه بگم وجدان آدمى مثل توام. |